نقد اشعار امير محمد اعتمادي
نقد و نظر ها ، تنها با نام و نام خانوادگي مطرح خواهند شد.
خواهشمنديم از گذاشتن پيام با نام وبلاگ يا نام مستعار پرهيز فرماييد.
دوم :
هفت نما
ـ۱ـ
سفید پوشیده اند
خاک و ریگ باغ
برگ زرد و
چوب و چیل دار ...
برف !
برف می بارد
پرپر.
ـ۲ـ
از گردن چنار پیر
تا کاکل ژولیده ی دم جنبانکی
ـ که به کوچ نرفت ـ
قار قار عفن و آز فرو می ریزد .
ـ۳ـ
دم جنبانک
بال خسته باز می کند و باز می بندد
و
نگاهی !
ـ۴ـ
چاییده سینه سرخ
کز کرده روی شاخه ی ترد بیدبن
چشم دوخته به تیر و تار پای چپر
به چه می اندیشد ؟
ـ۵ـ
پسرک ، پاورچین
پشت خم
ریگ تیزی و نگاهی رند ؛
خارش کف دست شگون دارد
این تیر و این کمان !
ـ۶ـ
سینه سرخ می داند
تیر می رسد بی گمان
ترسش در نگاه دودو می زند
و
آواز سر می دهد
هم نوا با چیل چیل و لرز لرز دم جنبانک
ـ۷ـ
از پس پرده ی پر پر سپید
سیرسیر و جیرجیری !
باد ؛
سرگشته می چرخد
برف ؛
آشفته می ریزد
تار است آن گوشه ی چپر ...
امیرمحمد اعتمادی ۱/۱۰/1374
سرايش يك اسب در شش مرحله
« ۱ »
چشم بسته خواب نیست؛
اسب سیاه و مرتع سبز و جاده ی سپید
و چه تاخت و تازی ؛
شانه ی خیال و
تنگه ی عشق و
من ،
چارنعل !
« ۲ »
خال خال طلای یال
طعنه می زند تا سرایش سرودی
چه سرودی ؟ چه سرایشی ؟ چگونه ؟
چابک سوار گرده ی بادم من !
اسبم را بسرایم ؟!
« ۳ »
شیهه شوریده مشوش
که بگویم باید شعری
بال بال می زنم تا اوج
اسبم ،
اسبم را خواهم سرود !
« ۴ »
پنجه در خوشه ی طلا می کشم
مستامست
پلک سنگین
سقوط نزدیک
سم ضربه ای مانده
می سرایم !
اسبم را
شیهه شیهه،
یال یال
می نوازم !
« ۵ »
آشفته خرمن طلا و نوازشی
چشم بسته دارم به تارتار یال
سرود و سرایش هیچ
خریطه ی اندیشه ام تهی
من و بال و
اسب و باد
سم به سم
« ۶ »
اسبم سروده شد !
24/10/1380
سوم :

انسيه اكبري سه شنبه16بهمن1386ساعت:18:24
اشعار را خواندم .. شعرها به نظر من بین هایکو و شعر سپید در چالش هستند ... از نظر معانی به هایکو و از نظر به کارگیری کلمه ها به شعر سپید نزدیکند.. تمامی اشعار شدیدن تصویری هستند و روایتی رویاگونه دارند...
در شعر دوم سرایش اسب در شش مرحله هیچ کدام از شش مرحله با هم مرتبط نیستند و می توانستند هر کدام جدا گانه ارايه شوند چون در هر کدام اگر هم اتفاقی افتاده باشد در همان مقطع تمام شده و در مرحله بعد ادامه پیدا نکرده غیر از این که در انتهای ششمین مرحله شاعر خود اعلام می کند که اسب سروده شده!
در هفت نما اما بیشتر تاثیر هایکو حس می شود ...مخصوصن در شماره یک و سه و چهار که این اشعار کوتاه تر ... روایی تر و حتی جالب است بگویم از کلماتی در این موارد استفاده شده که در اکثر هایکوهای ژاپنی دیده می شود و تقریبن مشخصه این اشعار هستند مثل :سینه سرخ _ برف_شاخه_ بال های پرنده_ برگ و چوب!
روی هم رفته اگر در دسته بندی اشعار در دسته هایکو قرار بگیرند با کمی تلاش بیشتر از نظر رعایت فنون این دسته بندی موفق ترند . منظور از بکارگیری کلمه تعداد کلمه های به کار رفته است.
آرزو غفوري سه شنبه16بهمن1386ساعت:21:25
خوشحال از این که اجازه دارم نظری، بر اشعار شما اندازم.شعر نخست:شعر تصویری است از بیان دوزخ و رستاخیز!زمانی که از لحظه لحظه آن تحولی می روید.شاعر توانا و چیره به صحنه پردازی های متفاوت از هم رسیده که هر یک با هیاهوی زیاد فکر خواننده را به هر سو می کشد.ابتدا صحنه سفید پوشان، نمادی از پاکی و آرامش دوم صحنه ای که در ورای آرامش خفته ، نوید و بیداری، جنگی است!به کاربری، چپر! که می توان معنی، دیواری که از چوب و خاک در برابر قلعه برای تسخیر آن می سازند و در پناه آن جنگ کنند، ما را در باربری برای ورود به دنیای آماده می کند که همه رمز و راز شعر در آن است.ورود از صحنه اول تا صحنه دوم با آرامش می باشد و هنوز اتفاق خاصی نیفتاده است!تا صحنه حضور، جنبانک،آن متزلزل و مضطرب و جنبنده کوچکی که، از قافله جا مانده به کوچ نرفته! و برای من او نمادی است که به دست فراموشی سپرده شده است!این مضطرب کوچک! با کمی امیدواری زنده است! با اشاره به بیتی که :بال خسته باز می کند و باز می بندد! نشستی تلخ میان بودن و نبودن !و در یک جهش بسیار زیبا شاعر حواس امیدوار این جنبنده کوچک را که کمی به آینه خوشبین است رابه نقطه ای معطوف می کند که، جواب اصلی سوال مطرح شده در آن گنجیده شده است!نگاهی !
ـ۴ـ
چاییده سینه سرخ
کز کرده روی شاخه ی ترد بیدبن
چشم دوخته به تیر و تار پای چپر
به چه می اندیشد ؟
حال شاید ما کنجکاوانه بدنبال جواب بگردیم ولی شاعر با زیرکی ما را به صحنه تازه ای وارد می کند، معرفی یک شخصیت دیگر از داستان:
پسرک ، پاورچین
پشت خم
ریگ تیزی و نگاهی رند ؛
خارش کف دست شگون دارد
این تیر و این کمان !
ورود پسری در حالتی پاورچین ولی با فکری پلید!فرشته مرگ!!
صحنه دوباره باز می گردد، با اشاره شاعر به:
سینه سرخ می داند
تیر می رسد بی گمان
ترسش در نگاه دودو می زند
باز ورود جنبنده مضطرب به صحنه که این بار خود می داند...چه عاقبتی بر سر او خواهد شد!و صحنه پایانی که، شاعر با توانايی خاص خود، به صحنه ای پر ماجرا و هیاهو، لابه لای هیجان و صدا و حرکت بسیار متفاوت از هم دیگر، فکر و حواس خواننده را با خود به ، صحنه ای از جنگ می کشاند!و در پس این هیاهو خواننده می باید به جواب سوال هم برسد!!
در حقیقت صحنه پایانی یعنی:
از پس پرده ی پر پر سپید
سیرسیر و جیرجیری !
باد ؛
سرگشته می چرخد
برف ؛
آشفته می ریزد
تار است آن گوشه ی چپر
شاعر با استفاده از صحنه نخستین، ریزش برف و آرامشی که رنگ سفید می دهد و صلح و صفای زاینده آن به زیرکی می پردازد به فضاسازی ماهرانه ای که سعی دارد همه آشوب و هیاهوی که صحنه ماقبل خود بود را بپوشاند و موفق است!پایان شعر یعنی:تار است آن گوشه ی چپر ...آنجايي است که رمز و راز و جواب سوال نهفته است! کمی به عقب می رویم به این بیت:چشم دوخته به تیر و تار پای چپر
به چه می اندیشد ؟ ...بله شاعر با توانايی می پردازد به روایتی که از ابتدا مشهود بود ولی در پیچشی خاص در لفافه ای زیبا پنهان شده بود...زمانی که جنبنده نگاهش را به پای چپر دوخته بود در واقع می دانست که چه سرنوشتی در انتظارش است و در حقیقت پای چپر مکانیست که او در آنجا به خاک خواهد افتاد!این استخراج شاید دردناک باشد ولی واقعیتی است که ما انسان ها اکثرن یا پنهانش می کنیم یا از رسیدن به آن وحشت داریم ولی آن جنبنده کوچک پذیرفته بود که چه سرنوشت شومی در انتظارش است، شوم ولی واقعی...شعر برای من بسیار توانا بود کمی دیر با آن ارتباط برقرار کردم به علت وجود کلماتی که معنی آنها را به درستی نمی دانستم و برای درک آنها به فرهنگ لغت رجوع کردم و شاید این برای من تنها نقطه ضعف در عدم ارتباط روان با شعر بود.شعر ساختاری پخته و زیبا و حکایتی ريال و شاعر با تسلط می دانسته که بدنبال چه چیزی است و هدفش از شعر چیست؟
نظری کوتاه می اندازم به شعر دوم...شروع شعر با چنین ابیاتی:
چشم بسته خواب نیست؛
اسب سیاه و مرتع سبز و جاده ی سپید
و چند بیت آن طرف تر معرفی یک شخصیت :چابک سوار گرده ی بادم من !
این چابک سوار سعی در معرفی اسب خود دارد...نمادی سازی یا فضايی که شاعر از نگاه من برای شعر خود ساخته نه تنها برای من تصویر اسب سیاه و شايد هم زیبا! و همواره شیهه هم می کشد نیست بلکه، آرزوها و خواسته های شاعر است که بسیار در تضاد با هم به سر می برند. خواسته هايی که ابتدا در چمن زاری سبز و جاده ای سپید وارد می شوند و در پایان با اشاره به این ابیات:
آشفته خرمن طلا و نوازشی
چشم بسته دارم به تارتار یال
سرود و سرایش هیچ
خریطه ی اندیشه ام تهی
من و بال و
اسب و باد
سم به سم
« ۶ »
اسبم سروده شد !
.................................خریطه ی اندیشه ام تهی
که در انتها، کیسه اندیشه چابک سوار تهی می شود.سوالی که در اینجا برای من مطرح می شود آن است که ، آیا چابک سوار به پوچی رسیده است؟ یا به علت شیهه هايی که اسبش یا بهتر برای من، آرزوهایش می کشند...فریادهايی که در برابر ناسرانجامی ها و تشویش ها و تحریکاتی که محیط می دهد سر می دهد و همه این رفتارها عکس العملی برای بروز نارضایتی ها و سرخوردگی هاست ...چابک سوار را وادار می کند که میان چابک سواری و هنرش و ناسازگاری ها به بی خیالی برسد و دلش را به دریا بزند یا به نوعی به قول خود شاعر که"
من و بال و
اسب و باد
سم به سم
خودش را به دست باد و سرنوشت بسپارد و کیسه فکرش را خالی و از قسمت و سرنوشت غیر قابل تخمین پر کند!که شاید خود او در انتخاب و به وقوع افتادن آنها هیچ نقش تصمیم گیرنده ای نداشته و ندارد(هر چه باد آید خوش آید) باشد.
شعر در مجموع فضايی جذاب و زیبايی دارد که، باز هم پیچیده شده در لفافه ای ابریشمی و لطیف.شاعر این بار هم موفق با کمی تزلزل خواننده را به دست ماجرا می سپارد و من خواننده در بالا و پايین و حرکات اسب، چابک سوار ، شیهه و فریادهای مشوش و باد و سبک بالی و بسیار حرکات متفاوت دیگر...به تکاپو می روم و در پایان به آنچه شاعر از ابراز نام ها حرکات و ...سعی به تصویرکشی خود داشت می رسم...این شعر هم زیبا و پر معنی است و نشان از قوت شاعر...
شادي خوش دل چهارشنبه17شهريور1386ساعت:16:39
شعرها را خواندم و بسيار زياد تحت تاثير فضاي زيباي هر دو شعر كه آميخته اي از تصوير و رويا بودند قرار گرفتم.اما آنچه به نظرم آمد كه در رابطه با اين سروده هاي زيبا بگويم به اين قرار است و قبل از هر سخني بايد بگويم كه من تنها به عنوان يك خواننده نظرم را بيان مي نمايم و نام نقد را بر آن نمي نهم . شعر اول كه به زيبايي آغاز و زيباتر پايان مي يابد گويي تصويري از زندگي انسان است كه به سرنوشت خود چشم دوخته و چه تصويرهاي بكري و چه واژه هايي، احسنت.
در نماي اول كه بارش برف را متجلي مي كند بهتر نبود كه به جاي برف مي بارد تنها به(( برف،پرپر))اكتفا مي شد چون خود سفيد پوش بودن نشان بارش برف است.
در نماي چهارم خود تصويري كه شاعر از وضعيت سينه سرخ توصيف كرده اين سوال را به ذهن خواننده تداعي مي كند كه سينه سرخ به چه مي انديشد؟ و فكر مي كنم لازم نبوده كه شاعر اين سوال را مطرح كند چون گويي مجال فكر و صحنه سازي را از خواننده دريغ كرده است.
اما شاعر خيلي زيبا هفت نما را به هم مرتبط كرده است و داستان را بدون اين كه خود همه چيز را بيان كند به پايان مي رساند تا در توصيفي كه خواننده را در رابطه با سرانجام ماجرا به فكر كردن وا مي دارد به شعر خاتمه بخشد.
و اما شعر دوم:شعر دوم سرايش اسب است سرايش تاخت و تاز و به جلو رفتن سرايش مفهوم وقار سرايش زيبايي تلاش و چه چيز زيباتر از اين مفاهيم فكر مي كنم شاعر علاوه بر توانايي و استعدادي كه در خلق تصاوي و به گيري واژه ها دارد ذهن بسيار خلاقي در انتخاب موضوع دارد.واما بعد.....
مرحله اول اگرچه آغاز سرايش اسب است اما انگار كه اسب به طور كامل سراييده شده چرا كه شاعر چهارنعل با آن مي تازد و اين به آخرين مرحله سرايش نزديك تر است تا ابتداي آن البته به گونه اي ديگر هم مي توان تعبير كرد و آن كه شاعر چشم بسته اما بيدار غرق در رويا به آفرينش اسبي مي انديشد و مي توانيم بگوييم در اين جا شاعر خواسته كه مرحله اول سرايش را انديشه به سرايش و يا روياي آن و يا طراحي آن اسب اختصاص دهد در اين صورت مشكلي كه بيان كردم حل خواهد شد.
در مرحله دوم وقتي از سرايش صحبت شد ديگر لازم نيست كه به چگونگي آن اشاره شود چرا كه طبق آن چه كه درمورد مرحله اول گفتم چگونگي سرايش در مرحله انديشه تعين خواهد شد پس ((چه سرودي ، چه سرايش، چگونه))نياز نمي باشد و شايد اگر شاعر به صورت زير مي نوشت جلوه بيشتري داشت((آقاي شاعر ناراحت نشو اين نظر من است))
خال خال طلايي يال
طعنه ميزند تا سرايش سرودي
چابك سدار گرده بادم
و اسبم را خواهم سرود
و اين كه وقتي حرف از سرايش در مرحله دوم شده چه ضرورتي به گفتن آن در مرحله سوم است در حالي كه در مرحله دوم علاوه بر بيان قصد سرايش سرودن را نيز شروع كرده ايم ((خال خال طلايي يال))
و يك سوال؟:آيا پلك سنگين در مرحله چهارم به مرحله اول كه گفته بوديد((چشم بسته خواب نيست))ربط دارد؟
مي داني چرا مي پرسم چون اگر ربط داشته باشد كه مفاهيم به هم مي خورد چراكه(( پلك سنگين)) به معناي خواب آلودگي است و ((چشم بسته )) به معناي غرق رويا و انديشه بودن است.
فاطيما حكمت چهارشنبه17شهريور1386ساعت:19:10
کارهای زیبای جناب اعتمادی را متاسفانه و با عرض معذرت ، با بی وقتی خواندم . چیزی هم اگر می نویسم شاید از سر خوانشی یک باره بوده و با کمی تامل ...
کاملن مشخص است که با شاعری ناتورالیست روبرو هستیم . شاعری که چشم از طبیعت بر نمی دارد و تمام تلاشش را برای جای گزینی عناصر طبیعی در سطر سطر شعرش می کند. و چه خوب هم از عهده این کار برآمده ... روح طبیعت را در طبع روانش جاری ساخته و به همین روانی هم به خواننده انتقال می دهد ...
در مورد کار اول: کمی با نظر خانم اکبری موافقم . شاید با هایکوواره های متعددی روبرو باشیم اما نه در همه بندها ... عمومن در کارهای اپیزودیک ، انسجام کمی مهجور می ماند و شاعر بیشتر درگیر صحنه سازی می شود .چیزی که خوشبختانه خیلی در این جا اتفاق نیفتاده ...
اتصال تک تک اپیزودها شاید تنها به واسطه منشاء که همان طبیعت باشد صورت گرفته .گویی شاعر تمام صحنه هایی که از یک روز قدم زدن در جنگل دیده را کنار هم چیده و با حلقه ای پیوندشان داده است .سعی در حفظ حالت روایی کار داشته اما ذهنش بیشتر درگیر اتفاقاتی است که گاه و بی گاه جلوی چشمش ظاهر می شود ...و پسرکی که به ناگاه وارد شده و ... یعنی همه این مقدمه سازی ها تنها هدف شوم پسرک را نشانه رفته بود ؟؟؟
اما کار دوم :
تخیل شاعرانه زیبایی داشت اما انسجامی که باید و پیشتر هم گفتم این جا گاه از دست می رفت ... اما چیزی که هست توان مندی شاعر است در تصویر سازی های زیبا که انکارپذیر نیست .در کل کارهای خوبی خواندم و مثل همیشه نقد نکردم و تنها نظر شخصی ام را بیان کردم.
ليلا ناظمي پنج شنبه18بهمن1386ساعت:16:28
با توجه به این که قبلن از نوشته های آقای اعتمادی خوانده بودم و ذهنیتی داشتم اما این بار شعرهای دیگری از او دیدم که جای تامل دارند:
هفت نما،در واقع نمایش هفت تصویر در قالب طرح است که شاعر توانسته بدون اضافه گویی منظور خود را بنویسد.البته اگر فاصله ی نوشته ها بیش تر بود بیش تر می شد با آن ها ارتباط برقرار کرد.درباره ی سرایش اسب در شش مرحله هم باید گفت که شیوه ی سرودن و به عبارتی فرم کار منسجم و تازه است اما شاید نیاز به دوباره نگری و سرایش دوباره داشته باشد تا این مفهوم- یعنی اسب- بهتر از این سروده شود. در پایان که می آید: اسبم سروده شد! مخاطب انگار در جست و جوی معانی دیگر و حتا تصویرهای تازه تری از اسب است.اما این فقط یک نظر است و می توان شعر را به همین صورت پذیرفت و تغییری برای آن نخواست. انتخاب خوبی از کارهای شاعر داشته اید.
انسيه اكبري جمعه 19بهمن1386ساعت:4:8
بنده نقد جناب اعتمادی را خواندم و به ابن نتیجه رسیدم که ایشان فقط به برداشت های خودشان راجع به مفاهیم بها میدهند . پس نقد بی معنی ست. من که قانع نشدم.
رجب بذرافشان جمعه19بهمن1386ساعت:5:57
دكتر اعتمادي به ميزان تواضع و اعتمادي كه بخود دارد، شاعر است.
قبل از هر چه بگويم هر 2 كار حسي با تم و درون مايه اي محلي - بومي است. نگاه غالب از برخيزش نمادهاي منطقه اي شكل مي گيرد كه از يك سو، گرايشات تصويري و سمبوليك دارد. و از سويي ديگر، وجه مفهومي و معناگرايانه را تقويت مي كند. در بخش هايي خواننده هم چون مولف از نظر ذهني، توازن و هم نشست تصوير و معنا را در مسير روايت پر مي كند، و تغيير فضا (و يا فضاسازي) را در اپيزودهاي مكمل. و در بخش هايي هم ذهن شاعر فعال است و آن چه را كه شعر مي خوانيم؛ ((اسبم سروده شد!))البته شعر به دليل حسي و تصويري بودن گاه به هايكو نزديك مي شود ((سینه سرخ می داند / تیر می رسد بی گمان / ترسش در نگاه دودو می زند)) كه در عين حال بي توجه به جاذبه ي معنايي و مفهومي نيست. و گاه نگاه معناياب و مفهوم گرايانه شاعر را به سمت تركيب و مفاهيم ذهني مي كشاند؛ ((شیهه شوریده مشوش)) كه ما به ازاي بيروني ندارد. البته با توجه به دايره ي واژگاني، چينش كلمات، روايت، زبان و تصاوير ... متفاوت و تجربيات شاعرانه. اين كارها گوياي اين مساله است كه ما با يك شاعر قدرت مند و با تجربه اي روبرو هستيم كه مي داند و مي گويد.
پريسا گلي نيا جمعه19بهمن1386ساعت:12:0
اول در مورد شعر سرایش یک اسب:این شش مرحله می توانست به هم مرتبط تر باشند...یعنی این بخش ها به گونه ای است که می شود به عنوان اشعار جدا در نظر گرفت...یکی از نکات مثبت این شعر پایان بندی محکم. ساده و زیبایی آن است.در کل به نظر من هفت نما قوی تر از این شعر است...واژگان آن تازه و بکر اند و با یک بار خوانش مخاطب را جذب می کنند...این واژگان از روح شاعری برمی خیزند که عاشق طبیعت است و این عشق در این شعر به آسانی قابل درک است...از ویژگی این شعر..سادگی و روان بودن آن است که با نگاه اول تمام آن چه مد نظر شاعر بوده به زیبایی نمایان می شود..توصیف تمام زیبایی هایی که شاعر دیده مخاطب را به خوانش چندباره دعوت می کند و این ویژگی ها در بیشتر اشعار آقای اعتمادی(در وبلاگ ایشان)قابل مشاهده است...و با وجود این ویژگی ها ایشان را می توان شاعری قوی و موفق دانست...
حسين وفايي جمعه19بهمن1386ساعت:12:34
1- هفت نما تصوير سازي از يك نماست كه در آن مفهوم باغ زندگي را با تمام زيباييها و زشتي هايش ، آرام و بازيگوش ، ساكن و حادثه ساز ، و در نهايت بودن و نبودن را نقش زده است . در بلندترين مسند اين باغ كلاغان آزمند ، بدبويي و قار قار گوش خراش خود را، بر جاي گرفته هاي زير مي ريزند . دم جنبانك بازي گوش جواني خويش مي كند و زود خسته از گشودن هر هوسي و بستن آن و نگاهي كه چه تازه زند . سينه سرخ بر بيد ترد تجربه عمر خويش به نهايت باغ مي انديشد . حادثه ساز خميده پوش شايد ناخواسته به سوي تير و تار از پيش مهيا شده اش مي خزد . و آواز سينه سرخ در همهمه سير سير و جير جير با نشر پرپر سپيد محو مي شود . گردش باد اين باغ را به چرخش خود ادامه مي دهد . لختي به جاي مي ماند تار گوشه چپر از سنگ ياد بود ...مرا اين برداشت زيبا آمد و بسيار انديشه پرور . در جاي و حد نقد نيستم و هم چون دكتر عزيز در باور و در پي ايسم ها نيستم (گرچه خود ايشان ايسم سازند ، اين را به سبب نام گذاري چهار پاره نو ‹ نيو اپيزوديسم › بر سروده خودشان ياد آور شدم . مي بخشند ) . اما كه مفهوم را بيشتر پيرو هستم . از اين روي ايشان را تحسين مي نمايم .
2- نيازي به نقد و تفسير مفهوم نمايي سروده دوم نيست زيراكه سراينده خود تكليف را در عنوان (سرايش يك اسب در شش مرحله )مشخص فرموده و تصاوير دلخواه دروني را در تركيب خويش و اسب به سرايش داشته اند . و اسب را زيبا سروده اند .
سبحان صادقيان جمعه19بهمن1386ساعت:21:31
درباب شعر و شاعری نقدهای زیادی چه خوب ویا بد گفته شده است
در این مجال اشعار آقای اعتمادی سرشار از روح لطیف شاعرانه می باشد که شاعر در تلاش برای ایجاد فضایی بکر وعاری از هرگونه اضافات لغوی ،دست به خلق نوعی از شعر می زند که خواننده از ابتدای آن دچار یک درگیری ذهنی کاملا مستقیم با شعر می شود که درباب این مطلب چند حاشیه وجود دارد که به آن می پردازم.
1- نوشته ی اول:تصویری از هفت پاره ای که در جدال با یکدیگر اثری را خلق می کند که مخاطب را تا ته تار بودن این تصویر می کشاند(چشم دوخته به تیروتار پای چپر)و همین است که دم جنبانک را اسیر لرزلرز خود کرده است .یک پیکره ی اصیل از تمامی اجزای کلمه که با هم در یک مسیر موازی چیده شده است
(سپید پوشیده اند خاک وریگ باغ،
قارقار عفن وآز فرو می ریزد،
دم جنبانک ونگاهی ،
چاییده سینه سرخ................)
نوشته ی آقای اعتمادی به نظر من تاثیر گرفته از روح شعری (احمد شاملو )وبا کمی اغراق (اخوان ثالث)می تواند باشد ...
(از پس پرده ی پرپر سپید
سیر سیری وجیر جیری،
باد سرگشته می چرخد
برف آشفته می ریزد)
مثل
(برتن از توفان به تسلیمی که دارد
مشت میگزد بندر
با غمی انگشت
تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد
ابر می گرید
باد می گردد...)
2_نوشته دوم:و باز هم یک شش پاره از طرحهای مشترکی است که در یک مسیر باعث خلق تصویری از یک نماد خاص می شودکه در کنار هم با همبستگی خاصی که جملات در امتداد یکدیگر ایجاد می کنند تصویری از سروده شدن خود شاعر در همان شش مرحله است.به نظرمن از لحاظ نوشتاری شش طرح همسو به صورت پازل در کنار هم چیده شده است و مخاطب نمی تواند که هرکدام از طرحها را بدون در نظر گرفتن نوشته ی قبل یا بعداز ان تصویر کند.که این خود یکی از نقاط قوت شاعر محسوب می شود که مخاطب را تا پایان شعربه دنبال سرانجامش می کشاند.از لحاظ دستوری در جاهایی مواردی پیش آمده که نوشته را از آن حالت شعر گونه خارج می کند و دربرخی ازجملات به شکل یک نثرساده نمایان می شود.
(اسب سیاه ومرتع سبز و جاده سپید
پنجه در خوشه ی طلا می کشم)
در پایان شعراز لحاظ فضای معنایی دارای بار بسیار زیادی می باشد
واینکه هر دو نوشته پایان کار نیست و مخاطب برای پیدا کردن ماهیت شعر باید بیشتر تامل کند.واین خود همه ی تبحر شاعراست در سرایش شعر.......
بهرام كمالي يكشنبه21بهمن1386ساعت:9:46
شعر هفت نما برگرفته از شعر آرش ( سیاوش کسرايی) ست و این در ناملموسی شعر کمک می کند و چقدر این (برف می بارد) کلیشه ای شده ، چقدر این تکرار، ناخوشایند است . این همه پرنده توی شعر چه کار می کنند؟ مگر چقدر پرواز وجود دارد؟ تیر آرش در تنه گردوی کجا فرود می آید؟ با موسیقی شعر هم مشکل دارم مثلن در قسمت 5 پسرک پاورچین ، موسیقی در ابتدا اوج می گیرد و در آخر این تیر و این کمان کاملن با یک موسیقی سردرگم و شاید عدم موسیقی مواجه هستیم و یا در قسمت 7 شاعر سعی بر واج آرايی کرده که کل خط دچار واج آرايی و از رسالت شاعر دور مانده و ما با یک جمله ضعیف روبرو شده ایم و اگر قرار بر ارتباط عمودی بین شعر باشد فقط بازی با اسم پرنده هاست و بس... در کل این شعر را نپسندیدم.
جليل قيصري شنبه21بهمن1386ساعت:18:۵۷
نوشته های دوستان را خواندم و برخی از انها را شتاب زده دیدم و احساسی در مورد شعر آقای اعتمادی به خاطر بلندی نسبی هر دو شعر بحث کارشناسانه و مفصل در این وقت و ورق نمی گنجد اما اجما لن عرض کنم که:
1-در موردگسل های ساختاری که برخی از دو ستان اشاره کردند با آقای بذر افشان موافقم که تداعی های زیر ساختی کلیت هر شعر تا حد زیادی این گسل ها را می پوشاند
2-جز يی نگری و شیوه های ناتو رالیستی کار آقای اعتمادی متاثر از شیوه های داستان گویی ایشان است که عیبی هم ندارد گو این که شعرش مغلوب شیوه های داستانی نشده است بلکه چربش شاعرانه در این جا مشهود است و قطع و وصل های ساختاری کار را به شعر مبدل می کند.
3-در شعر اسب دوستان به سویه هایی از تداعی ها اشاره فرمودند و من با توجه به ضرب آهنگ قسمت های شعری و کد هایی که در کلیت شعر آمده است -طلای یال -تنگه ی عشق -بال بال می زنم تا اوج-سم ضربه ای مانده و...یک سویه ی اروتیکی هم در این شعر دیده ام و این سویه را می توان حتی اروتیک از نوع سوم آن دانست.
4-در مورد هایکو گونگی بعضی از کلمات و ترکیبات و تصا ویر علت گمان می کنم شباهت های زیست محیطی ما مازندرانی ها با هایکو سرایان است.
5-نوع بر خورد با ساخت و زبان و تصاویر هرچه که باشد من آن را ترجیح می دهم به بسیاری از پست مدرن نمایی های افراطی معمول که فکر و فرهنگ این شعر وارداتی نیست و گوینده خود را از دریچه ی چشم دیگران ندیده است.
آرزو غفوري دوشنبه22بهمن1386ساعت:15:41
در نقد چند ناقد گرامی خوانده شد که، سبک اشعار آقای اعتمادی "هایکو " است...من عقیده ای کوتاه دارم بر آن که، شعر ایشان از این سبک مبری است. با توجه به تعریف هایکو که:سبکی از انواع برجسته شعر ژاپنی، شعری بسیار کوتاه شامل سه مصرع 17 هجائی (5_7_5) که احساسی را از طبیعت و فصل ها بیان می کند و یا شاعر ارادت و احساس خود را بر تکیه ای از قالب طبیعت معطوف و ابراز می دارد، است! و بعضی شاعران هم، صنایع کلام و استعاره را به آن افزوده اند و عده ای عناصر تغزلی بر آن وارد کرده اند!مرا وا می دارد شعر ایشان را دوباره خوانی کنم!اگر به درستی اشعار آقای اعتمادی مرور شود از سبک "هایکو" خارج است زیرا، ایشان داستان و رخ دادی ريال که حادث در طبیعت و در فصلی است را، به شعر آورده و تصویر سازی نموده است نه آن که، احساس و ارادت خود را از طبیعت یا فصلی به شعر و در آن سروده باشند!و این تفاوتی است که شاید به سادگی دیده نشود. در اشعار به درستی و زیبايی سبک، ريالیست (واقعی گرا)و ناتورالیسم(طبیعت گرا) مشهود است و بر این شاهد نظر بر این است که، شعر ایشان از "هایكو " بودن یا "هایکو وار" بودن برحذر می باشد.به نظر من شاعر در شعر دوم نیز با سمبل سازی و الگو برداری در کنار طبیعت با بهره گیری ازسبک (سمبلیست) کوشیده، هر آن چه در خود و آرزوها و رویاهایش بوده و می گذشته را، در قالب شعر کشاند و از ارتباطش با هر آن چه که در محیط طبیعت اطراف اوست و از تاثیری که آن ها بر هم می گذارند! سخن به میان آورد. طبیعت اینجا، نه احساس "از طبیعت" است بلکه احساس "در طبیعت" است و این دو با هم تفاوت بسیار دارند...
هر دو شعر آقای اعتمادی را خواندم . در هر دو شعر یک کلیت به چشم می خورد وآن هم مسلسل سرودن شعر بود. در شعر اول شماره 1 زیبا و بجا نشسته است اما من با شماره 2 مشکل داشتم وقتی پاکی وسپیدی برف به همه جا سرک کشید نمی توان درآن همه لطافت و یک رنگی قار قار عفن و آز فروریخت . اما پس از این بند شعر کم کم روالی یک دست و مناسب به خود می گیرد وتا پایان ادامه می یابد. ضمن این که بعضی از شماره ها را می توان به تنهایی اثری مستقل به حساب آورد واگر نشود هایکو گفت می شود آن را به عنوان شعری کوتاه معرفی کرد. شعر دوم را واقعن می توان 5 شعر مستقل به حساب آورد و هرکدام را تنها بررسی کرد واین البته هیچ چیزی از شعریت اثر کم نمی کند ولطمه ای به پیوستگی آن نمی زند. بندهای یک ودو خیلی زیبا و خوش تصویر سروده شده اند اما بند 3 افت می کند. من در بند 3 نه تصویر زیبایی دیدم نه تفکر در خور تاملی شاید بهتر باشد این بند شعر حذف شود. بند چهارم اگر چه به زبان شاملو کاملن نزدیک است اما زیباست و قابل قبول . بند 5 هم کاری متوسط است که بودنش بهتر است از نبودن و به نحوی مناسب و قابل قبول شعر را به انتها نزدیک می کند و بند 6 که در واقع زنجیر نامریی تمام 5 شماره بالاست و با همین چند واژه ساده :اسبم سروده شد . نشان می دهد که بندهای بالا علاوه بر استقلالی که می توانستندداشته باشند به هم مرتبط بوده و زیباتراست که روح واحدی در آنها در جریان باشد.در کل کارهای قابل قبولی بودند و خالی از عنصر شعریت نبودند. من مخصوصن کار دوم را بیشتر پسندیدم .
اصلان قزللو چهارشنبه24بهمن1386ساعت:20:22
نقد شعر "هفت نما " سروده ي امير محمد اعتمادي
بارت ادبيات را دو گونه مي داند:
الف: ادبياتي كه به خواننده ، نقش و سهمي در ساختن اثر هنري مي دهد.
ب: ادبياتي كه خواننده را زايد و بي كاره مي داند و چيزي بيش از يك آزادي حقير – پذيرفتن يا رد متن – به او واگذار نمي كند.
وقتي نقدهاي خوانندگان شعر و پاسخ ها- نظرها- ي شاعر (در نقش خواننده ي ديگر) را خواندم ، اميدوار شدم كه در ميان خيل شاعران ، هنوز اميدي به گشودن دري در شعر هست.در دونقد پيش از اين كه شركت داشتم ، شعرها در بخش "ب" بارت قرار داشتندو گويندگان از تاويل و تفسير و معني ترسناك ؛ و به پذيراندن نظر خود مصر. اين شعر " هفت نما و ..." خوشبختانه در بخش "الف" بارت قرار دارد و مي شود نظري ابراز داشت.در اين شعر با توجه به مصراع هاي " سينه سرخ مي داند / تير مي رسد بي گمان/ تر سش در نگاه دو دو مي زند." مي توان به سمبليك بودن شعر پي برد. و از آن جا عقب گردي كرد به بندهاي پيشين و باغ را ، جهاني تاويل كرد و بارش برف و فراگيري آن را، مرگ محتوم.چنار پير را با آن قد و قامت و گستردگي و وابستگي به باغ (خاك) به انساني تعبير كرد و دم جنبانك را كه با فراست در متن قرار گرفته و بسيار كوچك – در قد و قواره ي بند انگشت چنار هم نيست – فردي خود نما و پر تحرك و شايد مغرور دانست كه ماندن شان جز آلودگي و نشان طمع – در دنياي كوچا كوچ- چيزي نيست.دم جنبانك با وجود دم جنباني و حركت هاي عجولانه و سريع – كه ذاتي اوست- در برابر عظمت و فراگيري برف ، خسته به كجا مي نگرد؟ به سپيدي؟ به خود ؟ به كوچ كرده ها؟ و شايد همه چيز و همه جا.شاعر با واگذاري متن در اين بخش به خواننده ، دست او را در تاويل " و/ نگاهي." كاملن باز گذاشته است تا با تامل در خود و جهان ، جهان خود را در متن ببيند.آوردن " و" در يك مصراع كمك بسياري به تاويل و گستردگي نگاه كرده است . علاوه بر آن كه خواننده نفسي در خوانش شعر تازه مي كند و فرصتي براي انديشيدن مي يابد . در بسياري از شعرها كار "و" پوشالي براي پر كردن شكاف وزن است. در بندي ديگر ، سينه سرخ هم ، باز مانده اي از كوچ نا گزير است. و باز هم باز بودن تاويل در " به چه مي انديشد؟ " به هر چيز . به باغ . به باز مانده هاي از كوچ. به دم جنبانك. به چنار پاي بسته . به خودش كه در پر پر برف بال پروازش از حركت مي ماند.پسرك كيست ؟ او هم بازمانده اي از كوچ است ؟ با وجود اميدواري از خارش كف دست كه پيروز است در شكار ؟ آيا او كار ناتمام مرگ را كامل مي كند؟ هم آوايي سينه سرخ و دم جنبانك ، كه اين در ذات خود هميشه لرزان است . چه گرما و چه سرما . و آن از برف و سرنوشت محتوم مي لرزد ؛ به هم دلي در سرنوشت هم منجر مي شود . و باز خواننده اجازه ي تفسير مي يابد و در ادامه با د (حوادث) و آشفتگي ريزش برف و تاريكي گوشه ي چپر ، همه را در جنبره ي تسخير برف(مرگ) در مي آورد.راستي از چنار پير چه خبر ؟ با مشخص شدن سرنوشت بازماندگان از برف، عاقبت او هم قابل تصور است.
زبان هنري را در جاي جاي شعر مي توان ديد . از ايجازها در بندها كه خود را در معرض ديد خواننده مي گذارند ، كه بگذريم ، به " فرو ريختن عفن و آز از قار قار " مي رسيم . كه از شنيدن به ريختن نقل مكان كرده اند.در مصراع " ترسش در نگاه دو دو مي زند" تصويري در نظرگاه جان مي گيرد و از روايت در مي گذرد.و " هم نوا با جيل جيل و لرز لرز دم جنبانك " " از پس پرده ي برف" با واج آرايي هاي طبيعي ، ضمن تصوير برف گسترده ، نواي پرندگان را در گوش و احساس لرز را در تن باز سازي مي كند.موسيقي كه در گذشته به وزن عروضي و قافيه و رديف و ... در شعر ختم مي شد ، در اين شعر جاي خود را به هارموني ، در بندها و مصراع ها سپرده است .؛ بي آن كه دست شاعر را ببندد و او را مجبور به بيان انديشه اي از پيش مشخص در قالب و ظرفي معين كند . انديشه يله شده و همين امر سبب سپيد خواني هايي در متن شده است .در پايان ضمن بر شمردن مختصر هنرها ي اين شعر ، به يك عيب ؛ نه ، به يك ضعف در موضوع كه اگر با اين تاويل ها درست باشد ، و بتوان موضوع شعر را فرگيري و گريز ناپذيري مرگ دانست ، آيا اين موضوع تكراري نيست؟ و در آثار گذشتگان ما مطرح نشده است ؟ گرچه :يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب / كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است.
پيام سيستاني يك شنبه 28بهمن1386ساعت:0:11
نگاهی به شعر هفت نما
معنا زايی و معنا زدايی دو شيوه نگريستن از بيرون به شعر است که بيشترين زيان را به جوهره ی شعر زده اند . همان گونه که معنازايی ی خودخواسته برای شعر خسارت زاست و شعر را در درازنای زمان به انبانی از مفاهيم غير هنری مبدل می سازد معنا زدايی ی خودخواسته نيز می تواند به ناکاری ، زبان بازی و پيچش های بيهوده ی زبانی بينجامد و اين هر دو از آن جايی که به ناديده گرفتن زبان به عنوان بستر زاينده ی شعر می انديشند ، ناخواسته با نگاهی ابزار منشانه به زبان می نگرند . به سخنی ديگر نگاه معنا گرايانه پيکره ی بيرونی شعر را پس می زند و نگاه معنا زا جان و دل شعر را و هر دو نگاه به شدت در پی سوء استفاده از زبان هستند . از ويژگی های اين نوع جريانات بی بن می توان به هياهو گری ، غوغاپسندی ، مدگرايی ، مغلق گويی ، شلختگی زبان ، ناموزونی متن ، ولنگاری ، کم وسواسی ، شتاب زدگی و.. اشاره کرد . به گمان بنده شايد بخشی از گرفتاری های شعر ما را بتوان در اين جريانات جست .اماجريانی ديگر نيز همواره بی هيچ هياهو و غوغايی در کنار اين جريانات جريان دارد . جريانی که نه داد ِ چيزی را سر می دهد و نه در پی اثبات چيزی ست و تنها در پی آفرينش است ، آفرينش که لذت بخش است ، لذتی که سرمستی و بی خويشی را در پی دارد ـ هرچند اين لذت گذرا باشد ـ . اين جريان سوم جريانی ريشه دار و توان مند است ، جريان ريشه داری که ناخوداگاه ، شور و شعور ما را به هم گره می زند و زمين و زمينه ای برای آفرينش مهيا می کند . اين جريان سوم به گمان من امتداد زنده و ريشه مند شعر پارسی ست ، جريانی که به شدت از هم پيالگی با هرگونه مکتب سازی می گريزد و تعهد او تنها تن دادن به ذات و جوهره ی هنر است ، هنری که وام دار زبان و مردم است . اين جريان نژاده همان گونه که از بی ريشگی می گريزد پاي بند ريشه های پوسيده نيز نيست . به گونه ای ديگر اين جريان تلاش می کند تا سنت ها و ريشه هايی را که توان زايش و ماندگاری دارند را شکوفا کند و بستری زاينده را برای زايش دوباره ی زبان بيافريند . برای اين جريان زبان ، بنياد و آبشخور آفرينش است . اين جريان همان جريانی ست که در درازنای زمان شعر ما را از ولنگاری و پوسيدگی نجات داده است و به داد زبان رسيده است .
از ياد نبريم که زبان نيز چونان جهان فرهنگی آدميان خصلت ها و ويژگی های دارد که سخنوری چيره دست و باهوش با گريز از تن آسانی و هم پهلو شدن با رنج کنکاش به راز و رمز آن پی می برد و هنرمندانه از زبان برای آفرينش بهره می برد . همان گونه که هيچ شعری بيرون از زبان آفريده نمی شود زبان نيز از سويی ديگر زايندگی و سروری خويش را وام دار شعر است . شعر می آيد تا هستی ی تازه ای به زبان ببخشد و جانی نو در کالبد پوسيده ی زبان بدمد و چرخه ی زبان را به زايش و باز زايش فرا خواند . شعر زبان را شخم می زند تا برای کشتی دوباره آماده کند و نيز لايه های زيرين زبان را به خواهندگان و باشندگان آن بشناساند . از اين ديدگاه به گمان بنده نخستين بنياد زيبايي شناسانه ی شعر ، شيوه ی بر خورد شاعر با زبان است ، زبانی که مجموعه ای زنده از واکه ها ، اصوات ، واژگان و... است . با در هم گره زدن ، بهره جويی های بجا و آشتی همين مجموعه است که شعر آفريده می شود . شاعر چيره دست و ريشه دار خوب می داند که زبان سرمايه ای گران بها ست ، از همين روست که تلاش می کند تا با پرتاب خويشتن به درون زبان راز و رمز ، طعم ، رنگ ، ريتم ، ظرفيت و ... اصوات ، واکه ها و واژگان را کشف کند و سپس گوش جان به نجوا ها و موسيقی درونی آنان بسپارد و به راز خوشايندی و ناخوشايندی آنان پی ببرد و ناخودآگاه جمعی زبان را با ناخودآگاه فردی خويش گره بزند و سپس از دل زبان شعر را به در کشد نه از رويه ی واژگان . شاعران ناپخته و تن آسان اما از آنجايی که ساده انگارانه ترين تعريف را برای شعر و زبان دارند از کشف راز و رمز ها ، پيچش ها ، چم وخم ها و نيز دام چاله های زبانی باز می مانند و راهی به ناخودآگاه زبان نمی يابند . برای همين است که هر روزه به مکتب گرايی و دبستان آفرينی پناه می برند و تلاش می کنند تا نخست تيوری خلق کنند و سپس شعر . اين گروه شايد تيوری را خلق کنند اما شعر را فراچنگ نمی آورند . زبان سست و بی بنياد ، تصاويری کم نيرو و بی جان ، زبانی شلخته و بيمار ، شوری کم مايه و گذرا و ذهنی در هم و بر هم از نشانه های اين گونه شعر ها و شاعران است . شعر هايی که نه صيقل خورده و خوتراشند و نه مانا و اثربخش و بيشتر به نثری بيمار می مانند . نثری ولنگار و پريشان جان .با نگاهی به شعر های اعتمادی نخستين چيزی که جان آدمی را به شورش وا می دارد زبان فاخر ، سيال ، تيز پا و لغزنده ی اوست . زبانی که هم سو با موضوعی ست که بيان می کند ، زبانی کارکشته و پويا که نشان از وسواس ، چيرگی و هوش مندی شاعر دارد . شاعری که به خوبی راز اصوات و واکه ها و واژگان را می داند و در بسياری جاها به جا از اين امکانات زبانی برای فضا سازی ، نشان دادن ، ژرفا بخشی و خلق موسيقی ای همسو با زبان ، فضا ، موضوع و جهان شعر بهره می گيرد . برای نمونه در شعر نخستين با آوردن اصوات و حروف هم سويی که جانی سرد دارند ناخودآگاه فضايی بسيار سرد را خلق کرده است که حتی بی حضور برف نيز اين سردی لرزش آفرين است و جالب تر اين که در همين فضای سرد نيز هنگامی که در انديشه ی چيزی با جوهره ای گرمانه است از اصواتی گرم و حروفی گرم بهره می گيرد . اين ها همه به اين معناست که شاعر جان يگانه ای با جان خويشتن ، زبان و زيستن دارد و تلاش می کند تا تجربه ی بی واسطه ی خويش را در پيکره ی زبان جاری سازد . به سخنی ديگر ورزيدگی جان شاعر ورزيدگی ، چالاکی و پرتوانی زبان شاعر را در پی دارد . اگر جانی ورزيده ، آفرينش گر و تيزبين نباشد با هيچ زبانی نيز نمی تواند شعری مانا بيافريند . جانی ورزيده است که جوش و خروش زندگی ، جهان و زبان در او جاری باشد و بتواند ورزيدگی خويش را در زبانی ورزيده پيکره مند کند . برای همين است که باور داريم سخن وری ورزيده به آسانی می تواند به ژرفای جان و زبان شاعر و نيز به ميزان انرژی و توان او برای سرايش اثری پی ببرد و سپس بگويد اين اثر سست بود يا محکم .
گفتم که زبان اعتمادی زبانی فاخر ـ با فخيم يکی پنداشته نشود چرا که هر زبان فخيمی نمی تواند فاخر باشد اما هر زبان فاخری فخامت را در نهاد خويش داراست ـ يا به روايت مولانا زبان پران زبانی پرويژه است .زبان پرويژه زبانی ساختارمند و ريشه دار است ، زبانی ست که به يگانگی ساختار و معنا رسيده باشد و نه فن بر معنا بچربد و نه معنا بر فن . هر دو بالی باشند برای پريدن . نمونه در ادبيات کهن زبان حافظ در شعر و زبان بيهقی در نثر و در معاصرين نيز زبان شاملو در شعر و زبان هدايت در نثر ـ از جمله در بوف کور ـ . زبان فاخر و پرويژه زبانی ترازمند نيز است . ترازمندی در بهره گيری از امکانات زبانی ـ بی آن که چيزی به شعر از بيرون تحميل شود ـ اين زبان ناخواسته دارای موسيقی ای برخواسته از درون شعر است و هم سو با موضوع . برای ترازمندی زبان شعری اعتمادی کافی ست شعر نخستين را وارسی کنيم . نمونه : خاک و ريگ ،/ چوب و چيل ،/ پرپر ،/ قارقار ،/ بال خسته باز می کند و باز می بندد / اين تير و اين کمان / دودو زدن / چيل چيل و لرز لرز / سير سير و جير جير و ...نخستين روز دی ماه است . روزی دم سرد و برف آلود . زمستان است . شاعر نشسته پشت پنجره ای و دل به طبيعت سپرده است . به ناگهان پنجره دالانی می شود برای ديدن هستی . پنجره چشمی می شود برای ديدن سرنوشت فلسفی انسان ، انسانی که شاعر است ، من هستم و تو . شاعر گاه از درون هستی به بيرون پرتاب می شود و گاه از بيرون به درون و در اين گير و دار هستی هايی گاه هم گون و گاه نا هم گون را در هستی نظاره می کند . برای شاعر هستی و نيستی هم زادند و هم تراز و مرگ و زندگی دو روی سکه ی زيستنند . می دانيم که جهان اساطيری ايرانيان جهانی دوگانه و ترازمند است . نور و تاريکی ، اهورا و اهريمن و... اصلن در اساطير کهن ايرانی زمان زهدان است ، بيکرانه است ، زروان است و زروان خدای زمان است و از زهدان هم اوست که نور و تاريکی و اهورا و اهريمن زاده می شوند و اين ترازمندی ی اساطير ی ناخوآدگاه بر جان و جهان شاعر چيره می شود و من ِ ناديده ی شاعر به منی فلسفی و اجتماعی چهره می گرداند و در من ِ درونی من نيز رخنه می کند و شاعر به ناگهان در سرمای دی ماه سرمايی پهناورتر و وهم ناک تر ی به نام هراس از نيستی را در خود حس می کند ، سرمايی که با هيچ گرمايی نمی تواند پنهانش کند و به ناچار دل به سوگ سرودی ناخواسته می سپارد .اعتمادی سوگ سرودش را با نمايی باز آغاز می کند ، نمايی ياز و بيکران ، نمايی که پهناور و سپيد است و انگار هيچ مرزی را بر نمی تابد . شاعر انگار در پی واگويه کردن رازی ست ، رازی که جان و جهانش را تيره و تار کرده است . شعر انگار با صدايی کش دار از ته گلو آغاز می شود و به شيوه ی اخطاری که ناگهان از وقوع حاثه ای که پيش تر ها نيز اتفاق افتاده است شروع می شود : سپيد پوشيده اند ... به راستی چرا سپيد ؟ با اين صدای کش دار و اخطار گونه ما نا خواسته سياه روزی و سياه پوشی را از سپيد خوانی در می يابيم . يعنی شاعر با شيوه ی چينش واژگان در پی آن است تا وارونه آفرينی کند ، چرا که ما می دانيم کفن سپيد است و مرگ سياه . جالب تر آن که در فرهنگ کهن سيستان و بلوچستان در سوگواری ها جامه ی سپيد به تن می کردند . شاعر در سطرهايی ديگر با تکرار برف و برف می بارد هم می خواهد موقعيت خويش را بگويد و هم تن لرزانی کند . يعنی لرزش هم از سرمای برف و هم نيز از امکان وقوع حاثه ای ناگوار . سپس با آوردن پرپر کار را يکسره می کند . پرپر نقش های عجيبی می تواند داشته باشد ، هم نشانه ای از بارش چشمگير برف باشد ، هم تصويری از دانه های درشت و انبوه آن ، هم پرپر شدن و پريشان شدن چيزی ، هم صدای بال ها و پرپر زدن پرنده ای و هم نيز اخطاری باشد و نيز امری و فرمانی که فلانی : بپر ، پر ، پرپر بزن ، بال بگشا ، حادثه ای در راه است و... ايستگاه ديگر شعر قارقار است که هم صدای پرپر است اما وارونه ی آن . قارقار صدايی ميان تهی و بی جوهر است ، قارقاری که از گرداگرد چناری با صفت پير و دم جنبانکی با صفت ژوليده با طعم آز و عفن به گوش می رسد . ايستگاه سوم ، نگريستن است که به پوزخندی تلخ می ماند . چهارمين وادی انديشيدن و پی بردن است . سينه سرخ انگار جهان را به هيچ می گيرد ، يه هستی ترديد می کند و از سرنوشت خويش پيشاپيش آگاهی دارد . او به خوبی به تير و تار که هم نشانه ای از تير است و هم تيره و تار بودن سرنوشت ، آن هم در زمينه ای سپيد آگاه است . خوان پنجم پسرک با تير وکمانی در دست است که ناخواسته آدمی را به سرنوشت بدفرجام آخرين خوان رستم در چاه می کشاند . رازواره ی ششم آواز سردادن است که نشانه ای از بی خيالی در برابر سرنوشت است نه وازدگی . بی خيالی چيزی ديگر است و وازدگی چيزی ديگر. و نيز مصرع : اين تير و اين کمان که يعنی : بگرد تا بگرديم ، اين گوی و اين ميدان ، هرچی در چنته داری رو کن و... . و اما ايستگاه راز آلود هفتم سرگشتگی ست . سرگشتگی ديگرانی که نظاره گر سرنوشت تلخ ديگری بوده اند. چرخه انگار در پی چرخيدنی دوباره است .....شعر هفت نما دارد. هفت دريچه و هفت وادی . براستی چرا عدد هفت را شاعر برگزيده است ؟ چه رازی در اين هفت نهفته است ؟ می دانيم که در اساطير کهن جهان هفت عددی رازآميز و مقدسی است . از سومريان تا امروز اين تقدس رازآميز هم واره در هفت گانگی بسياری چيزها نهفته بوده است . در يونان باستان عدد هفت از آن ِ آپولون خداوندگار شعر ، فن و طبابت بوده است . در فرهنگ ايرانی نيز هفت ريشه دار و کهن است . دور تادور ارگ هگمتانه پايتخت ماد ها هفت ديوار با کنگره هايی رنگارنگ بوده است . داريوش با شش تن از ياران خويش بر گيومات مغ پيروز شد . قبر کوروش در دشت مرغاب روی سکويی با هفت پله نهاده شده است . هفت سين بازمانده ی سنت های کهن ايرانی ست . در اديان گوناگون نيز آمده است که خداوند جهان را در شش روز آفريد و روز هفتم را به آرامش گذراند . در گات ها از هفت بوم ودر اوستا از هفت سرزمين سخن به ميان آمده است . هفت پيکر و هفت اختر هم واره از مفاهيم رازآميز ادبيات بوده است . هفت شهر عشق ، هفت وادی عرفان ، هفت خوان پهلوانی ، هفت روز هفته ، هفت خط جام و... نشانه های راز آميز هفت هستند . در قرآن نيز فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را می بيند . در باور برهما انسان هفت بار می ميرد . در انجيل از هفت جان پليد گفته شده است و مسلمانان طبق سنت اعراب پيش از اسلام هفت بار دور مکه می چرخند و.... و به راستی آيا پيوند هفت با هفت سياره نشانه ای از سرنوشت آدمی نيست ؟سخن آخر اين که شاعر به خوبی از اصوات هم خوان برای آفرينش فضا و موسيقی ای زاينده بهره جسته است ، موسيقی ای که نه به موسيقی رزم می ماند و نه موسيقی بزم بل به مويه سرودی غريبانه می ماند که پدری در سوگ فرزندش و يا نيز ياری در سوگ دلداری در پستوهای جانش واگويه می کند . شاعر با توان مندی با چينش اصوات ، واکه ها و بهره جويی از قافيه های پنهان شعری ريتم دار و زنده ای را آفريده است . برای نمونه : واژگان هم وزن و هم آوايی چونان / پرپرو چپر / قارقار ، چيل دار وتار / تير و پير / کمان و گمان /سيرسير و جيرجير / و.. به خوبی ياري گر او در آفرينش موسيقی ای زنده بوده اند.نکته ديگر پايان شعر است . پايانی رندانه، حماسی و هنرمندانه ، زيرا آغاز شعر با بارش برف است . برفی که هم راه با مصدر باريدن می آيد . باريدن گويی خواستن است و اراده کردن و پايان شعر برف هم راه با مصدر آشفتن حضور می يابد و دست پاچه ، سراسيمه و ناخواسته می ريزد . چونان اشکی که ناخواسته مي ريزد و نيز بادی که فريادی پريشان است و به بغضی منفجرشده در گلوی زنی شوی مرده می ماند . زنی که گاه موی می کند و گاه سربرسنگ و ديوار می کوبد . و کپر تار است . زمين سپيد است و جهان تاريک .
گر پرده برافتد نه تو مانی و نه من .......
ارادتمند شما : پيام سيستانی
چهارم :
امير محمد اعتمادي پنج شنبه18بهمن1386ساعت:16:37
با سلام و تشکر از دوستان محترم،و با نگاهی به 15 نظر اول :
این که برخی می گویند شاعر حق ندارد راجع به شعرش توضیح بدهد و تاویلی داشته باشد از نظر من در شمار اداهای روشن فکری و حتی اداهای شاعرانه است که هرگز به آن تن نمی دهم. بلکه معتقدم شعر که از دست من خارج شده و در دید عام قرار گرفته من هم می شوم یک تن از مخاطبانش. زیرا دست کم این است که مثل یک خواننده دیگر می توانم نظر بدهم و تاویلی بر متن داشته باشم و نیز می توانم از خواندن شعر خودم دچار ملال شوم یا لذت ببرم و این همه یعنی درک و نقد کردن شعر اگر چه به زبان و قلم نیاید. حتی از آن بالاتر ، من خواننده ای هستم که صدها بار این متن را خوانده ام پس از خوانندگان دیگر که به طور معمول چند بار می خوانند ( آن هم در صورتی که کوتاه باشد ) پله ای پیش هستم. این مقدمه را گفتم که بدانید این شعر هم از طرف مخاطبان دیگر و هم از طرف خودم به عنوان یکی از مخاطبان قابل تاویل است و در صورتی که پرسش مستقیمی از من بشود با کمال میل حاضر به جوابگویی هستم و درخدمت دوستان.حالا نگاهی می اندازم به آرای دوستان تا اینجای کار ؛در کل نظرهایی که داده شد برایم مفید بود و زوایایی را برایم آشکار کرده که بسی ارزش مند است. حتی آن دوست که بانام شهیر پیام گذاشته و هر دو شعر را توخالی دیده است برایم جالب بود. می خواهم از همه دوستان تشکر کنم به خصوص از آقا یا خانم شهیر که مرا متوجه مطلب مهمی کرد_شاید گاهی گمان می کردم که در چگونه گفتن چندان قوتی ندارم و شعر من بیشتر مفهومی است اما به تدریج و با دریافت چنین نظرهایی و البته با دقت روی چینش واژگان ، نحو زبان و اقتصاد واژه ها درکل شعرهایم می بینم در چگونه گفتن نیز در مسیر درستی پیش می روم.با این که خودم را دارای حق نظر می دانم به گمانم در این جا لازم نیست.چرا که دوستان پر توان تاویل هایی بسیار نزدیک به تاویل خودم ارايه نمودند که حتی تعجب زده شده ام ! به خصوص خانم آرزو غفوری که احساس کردم درست وارد فضای ذهنی من شده و از آن جا و از آن دیدگاه شعرها را خوانده است! یادم می آید که پیش از این نیز در خوانش شعر دوستان دیگر انجمن نظر خانم غفوری را قوی و صايب می دیدم، و حالا دیگر برایم محرز شده که دارای ذهنی نقاد و موشکاف است و توصیه ام این است که به خوانش شعر و نقد کردن بیش از پیش بپردازد و کار را جدی گرفته و مطالعه ی مکتب های مختلف نقد ادبی را فراموش نکند ، چرا که می تواند یکی از ناقدان قابل اعتماد و موثر شعر فارسی شود و هست هم .
هم چنین خانم شادی خوشدل که به خصوص در خوانش شعر اسب بسیار جالب کارکرده و به زوایای پنهان ساخت شعر پی برده اند.متشکرم از لطف خانم خوشدل و روی پیشنهاد تصحیحی هم که دادند حتما فکر می کنم و تصمیمی خواهم گرفت فعلن که شعر این جا و زیر تیغ تیز نقد است !!!تذکری هم می خواهم به دوستان بدهم؛ لطف کنید و تعارف را کنار بگذارید . خودم وقت نقد هر گونه تعارف و تکلف را دور می ریزم و شاید حتی بی رحمانه نقد می کنم. و نیز دوست می دارم دیگران نیز با کارهایم بی تعارف برخورد کنند حتی اگر نظر شخصی و سلیقه ادبی شخص باشد وقتی شعری به نقد گذاشته می شود معنایش این است که همه حق نظر دارند و شاعر حق اعتراض ندارد ( البته با به رسمیت شناختن حق دفاع . ) من که معتقدم همین نظرها حتی اگر از دیدگاه روشنی برخوردار نباشند و نقد به حساب نیایند نظر که هستند ، و کارگشا. می توانند کمک کنند به دوستان و حتی به خود نقد کننده .
جواب یکی دو سوال:در جواب دوستی که با نام از یاد رفته پرسیده : کلاغ و به خصوص قارقارش در فرهنگ و ادبیات ما نشان دهنده ی بوی عفن و آز هست و باز به خصوص که در روز برفی است و از گردن چنار کاکل دم جنبانکی را نشانه گرفته است که به کوچ نرفت.راجع به سفارش برای رعایت ایجاز بررسی خواهم کرد.در جواب خانم انسیه اکبری و جناب حکمت :من با هایکو واره بودن شعرم اصلن موافق نیستم چرا که اولن هایکو را وابسته به ذات و سرشت و ادب و فرهنگ ژاپنی می دانم و آنهایی که به طرف هیکو سرایی تمایل پیدا کرده اند را ناموفق می دانم. و دومن این که خودمان قالب های زیبا کم نداریم . مثلن همین چهار پاره !!!!! آخر من شعرهای اپیزودیکم را مابه ازای جدید چارپاره می دانم یا در واقع بگوییم چارپاره ی نو ! همان موقعیتی را در شعر نو دارد که چارپاره در شعر کلاسیک ما دارد و همان طور که شعر نو خود را از قیود مسلط بر شعرکلاسیک رهانده شعر شماره دار من هم همان عمل را کرده و حتی از نظر شخصیتی هم پهلو می زند با چارپاره . البته همین جا بگویم که هرگز ادعای نفر اول بودن را در این زمینه ندارم ولی اسم این جور شعرها را می گذارم « چارپاره نو ».ازنظر تشابه کلمه های به کار رفته با هایکو :
باید بگویم که اینها بیشتر شاخصه ی سبکی و مکتبی هستند . سبک از آن جهت که اینها شاخصه های معمول شمال هستند و مکتب از آن جهت که شاعر را در اینجا عاشق طبیعت می بینیم . کما این که یکی از دوستان جناب حکمت نیز از ناتورالیسم نام برده اند اگر چه من چندان به این ایسم ها بها نمی دهم !پرسیده شده _ در هفت نما _ که آیا همه ی این مقدمه سازی ها تنها هدف شوم پسرک را نشانه رفته بود ؟باید بگویم از نظر من شاعر چنین نیست اما اگر هیچ مخاطبی برداشتی جز این نداشته باشد چاره ای نیست جز آن که اعتراف کنم شعرم ضعف دارد. اما به عنوان یک مخاطب می توانم شما را ارجاع دهم به نظر خانم غفوری.در کل می توانم نگاه اول این تعداد دوستان را موثر بخوانم و البته می توانم بگویم یک جنبه ی مهم در فرم و نیز یک جنبه ی مهم مفهومی استعاری از شعر اسب دیده نشده است که جنبه هایی تاثیر گذارند و جای بحث و نظر دارند( این را به عنوان خواننده می گویم اما نمی خواهم خودم بحثش را باز کنم !! چرا که اگر دیگر مخاطبان نتوانند این جنبه ها را در شعر در یابند به شک می افتم که نکند من هم فقط از دیدگاه شاعر دیده باشم ؟
اميرمحمد اعتمادي جمعه26بهمن1386ساعت:20:48
نظرها بسیار متنوع و جالب هستند و من اجازه می خواهم در همین ابتدا از همه ی دوستان تشکر کنم که با زحمتی که کشیدند زوایا و منظرهای پنهان و بدیعی در این دو شعر پیش رویم گشودند . البته در یکی دو مورد خشمی بود پنهان که آشکار شده و بر نظرشخص تاثیر می گذاشت اما در کل ( اکثریت مطلق نظردهندگان ) کارشناسانه نوشته بودند و پیدا بود وقت گذاشته اند و انرژی صرف کرده اند. و نتیجه این شد که اولن این نقد و نظرها نشان می دهد و ثابت می کند که خوانش تا خوانش چقدر فاصله و فرق دارد .مخالف و موافق که در اساس فرق دارند اما در این جا به وضوح می بینیم که موافق و موافق هم بسیار فرق و فاصله دارند و این همان برداشت ها و خوانش های به تعداد خواننده و مخاطب است که اهالی تيوری هنر می گویند.و جالب است که بگویم این نقد و نظرها از نظر من شاعر نیز همگی درست هستند گو این که دیدگاه ها متفاوتند . اما در یکی دو مورد مایلم هم اکنون حرف بزنم : این که شعر هفت نما برداشتی است از شعر آرش کسرایی را نمی توانم بپذیرم و حتی جز این که این جا هم برف می بارد حتی یک کلمه یا اشاره ی شبیه نمی توانم پیدا کنم. شاید دوستان دیگر بتوانند راهنمایی ام کنند. و نیز کلیشه بودن بارش برف را نمی توانم هضم کنم چرا که این از موارد طبیعی است و در هر روایتی ممکن است و می تواند حاضر باشد .و نیز وجود گسست را در این دو شعر نمی توانم بپذیرم چرا که شعر شماره دارد و این یعنی در عین حال که هر یک شخصیتی برای خود خواهند داشت ( حتی می توانیم بگوییم شعری جداگانه ) در همین زمان با رشته ای پنهان به هم متصل هستند و اگر این رشته ی پنهان ضخیم و کلفت شود شعر از تعریف خود فاصله می گیرد و نمی تواند تحت لوای یک نام بایستد و خوانده شود پس بدیهی است که باید رشته ای ظریف و نامريی باشد همان طور که دوست عزیز جناب سنجابی بیان کرده اند.
اما جوابی به یک اعتراض :
خانم انسیه اکبری معترض شدند که من فقط به حرف خودم باور دارم و عمل می کنم.باید بگویم که اتفاقن بیش از همه ی نظر ها من بر نظر خانم اکبری تامل داشتم . اما اگر منظور این باشد که من شعرم را بر اساس نقد و نظر دوستان حتما و بی بروبرگرد مورد دست کاری قرار دهم باید رک و راست بیان کنم که چنین نیست و بگویم قسم نخورده ام که نقد و نظرها را در شعر تاثیر دهم. بلکه فقط قول می دهم که روی نظرها فکر و بررسی کنم و اگر درست دانستم دستی در شعرم ببرم. از آن گذشته اگر به تاریخ شعر ها دقت کنید می بینید که یکی در سال 74 و یکی در سال 80 سروده شده اند و در این مدت بارها و بارها مورد مراجعه و بازبینی و بازنویسی قرار گرفته اند و بهتر است بدانید که بسیاری از این آرا که در نقد دوستان دیده می شود قبلن توسط خودم مورد ارزیابی قرار گرفته بود. و آن هایی که برای من تازگی داشتند را در روز آخر بیان می کنم و از آن جایی که عجله ای برای چاپ شعرهایم ندارم وقت برای بررسی بسیار است. البته در وقت باقیمانده سعی می کنم در مورد یک یک نظر ها صحبتی داشته باشم.اما در مورد کلیت نظرها همین جا بگویم که بیشتر تاویل بوده اند تا نقد.یک نقد کلاسیک به طور معمول باید هم ظاهر و هم باطن کار را در نظر داشته باشد و آن هم با ترتیب خاصی که چیزی از قلم نیفتد .صورت و معنی یا همان فرم و ساختار را. ولی من ندیدم دوستی مثلن در مراحل مختلف سرایش اسب دقت کرده و از صورت شعر به مواردی در معنا دست یابد.حتی خودم را ناچار می بینم که بگویم دیدن دقیق زمان های مربوط به سرایش اسب می تواند در نقد شعر کارآیی بسیاری داشته باشد و البته در معنای شعر نیز می توان با سنجش سرایش و کنار هم گذاری سرایش و آفرینش و حتی تعداد مراحل به مطالبی رسید. این ها را شاید اگر نمی گفتم بهتر بود اما از آن جا که اکثریت دوستان را جوان دیدم خواستم راهی برای بحث و تبادل نظر باز کنم.
پنجم :
از آن جا كه يكي از اهداف انجمن دست يابي به افق هاي آموزشي براي بازديد كنندگاني است كه مايلند از خلال اين بحث هابرآموخته هاي خود بيافزايند ، از شاعر محترم آقاي امير محمد اعتمادي خواهشمنديم براي ايجاد فضاي گفت و گو ، به تدريج و به دور از افراط و تفريط به نقد ها پاسخ بدهند .
ششم :
تاريخ به روز رساني آينده : عصر دوشنبه ۲۹ بهمن
موضوع:نقد اشعار مریم حقیقت
بازديد كنندگان عزيز مي توانند با شركت در بحث و نقد ، به
ديگر اعضاي انجمن بپيوندند .