نقد اشعار احسان مهدیان
اول
نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی مطرح خواهند شد .
خواهشمندیم از گذاشتن پیام با نام وبلاگ یا نام مستعار پرهیز فرمایید .
دوم
تجربیات گذشته نشان داد که غالبا شعرهای دوم کمتر مورد توجه قرار گرفته اند . بنابراین از این به بعد نقد هر شعر را جداگانه درج خواهیم کرد . جای آن است که عزیزان منتقد نیز برای هر شعر درنگی اختصاصی داشته باشند .
سوم
شعر اول :
ازهمین روبرو یا هر آینه ای که نمی بینی
مشت نمونه ی اتاقی که گاز ندارد
یا دهانی که بازش کرده ام
ازنفسی که در باد می جنبد
سردر آوردم از کلاهی که گفتی بردار بر نمی دارم
از روی دیواری که حاشا ندارد
ازهرچیزدیگری که بالا نمی کشد
یعنی قماری که خود باخته ی خودکارم شد ــــ کارم شد
راه درازی که در گلیم دارم
با خستگی عرق ازساعت 2 که رد می شود نه نمی شود
آهنگی که دارد از چیزی در نمی آید در می آید
برلین را به هر زبانی که می نویسی
شکل دیواری که هزارگوشه ی آن گوش است
ساحل کردند گوش ماهی هایی که خزر در آوردند
ازاین دریا به هر گره ای که در کارم بست
ازابری که می خواست نبارد
ازاینجا تا گلویی که بالا آورده
حرفی که می خواست پس از این چشم بگیرد
بازی که ازاین ساده تر بر نمی خورد
من نه شما ؟ ...
این دست حاکم باش،

وحيده شادي دوشنبه13اسفند1386ساعت:18:47
شعر اول:
مشت نمونه ی اتاقی که گاز ندارد-راه درازی که در گلیم دارم-با خستگی عرق ازساعت 2 که رد می شود نه نمی شود-شکل دیواری که هزارگوشه ی آن گوش است-ساحل کردند گوش ماهی هایی که خزر در آوردند-دست دیگرم پای تو می شود بنشیند؟
چقدر لذت بردم از این ترکیبات ناب زیبا و جدید که تکراری نبودند...میشه گفت شعر نوی نوی نو!!نه نوی کهنه ...کلاه -سر-دهان-چشم-گلو-پا چه سیر زیبایی...
می تونم بگم هر بیتش یک شعر بود...
ولی کاش میتونسم این احوال درونی شاعر رو بفهمم منشاش از کجاست!هرچند از اینکه درک نکردم بیشتر لذت بردم!
رضا زارعي دوشنبه13اسفند1386ساعت:22:39
شعر های شما را خواندم....نه دیدم چون خواندن آنها خیلی سخت بود
یک سوال دارم... اصلا برای چه شعر مینویسیم؟؟؟
برای اینکه کسی بخواند؟ چیزی بفهمد؟ چیزی به معلوماتش اضافه شود؟ لذت ببرد؟
من یکی که نه توانستم بخوانم نه چیزی فهمیدم و نه چیزی به معلوماتم اضافه شد و بالطبع لذت هم نبردم.
پیش خودم فکر کردم اگر تمام شعر های پارسی از این دست بود من هرگز به شعر و شاعری علاقمند نمیشدم.
دوست عزیزم... هر جمله بی سر و تهی را که فهمیدنش غیر ممکن باشد نام شعر نمی نهند.من دلم میخواهد خود جناب شاعر نقدی از شعر خودشان بنویسند و یکی دو جای آنرا توضیح دهند تا ما هم استفاده کنیم.
محمد رضاخواجه پور سه شنبه14اسفند1386ساعت:4:49
راستش میخواستم حتما برای این پست چیزی بنویسم چون مدتها بود در نقد شرکت نکرده بودم ... اما شعر اول را که خواندم ماتم برد ... واقعا که چه ؟ ... پس زیبایی کجا میرود ... مگر نه اینکه هنر زیبایی ست ... من نمیفهمم ... سر هم کردن این جملات در هم برهم چه فایده ای دارد ... زبان چه میشود .... یعنی یدالله رویایی و احمد رضا احمدی و دیگران دستاوردشان برای ادبیات و فرهنگ و هنر ایران این جملات بی سر و ته است؟ ... یعنی شعر حجم و موج ناب و موج نو و هزار کوفت دیگر اخرش این است ؟ .... بعد هم تا مخالفت کنی بهت انگ بیسوادی میزنند اساتید!!!! .... این است شعر ما.
وحيده شادي سه شنبه14اسفند1386ساعت:8:41
یه سوال دارم از کسایی که نظرات بالا رو گذاشتند.اگر زیبایی اگر ریتم و دلنشینی اشعار برای همه مهمه پس این اشعار ترکیبی از کجا میان که با به به و چه چه خونده میشن و نقد میشن!!اگر اون شعره حتما این هم شعره !!هرچند این روزها شعر فقط دل نوشته است برای تخلیه عواطف درونی... میشد این طوری دید که اگر رابطه ی بین مصراع ها رو به طور ذهنی پر می کردید بین این مصرعها رابطه یی کشف میشد... البته قصدم این نبود که نقد کنم من احساسم رو گفتم و اومدم اینجا یاد بگیرم .دوست دارم از همه جهت بشنوم ویاد بگیرم.
مقداد تكلوزاده سه شنبه14اسفند1386ساعت:9:8
به نظر بنده روح شاعرانگی در نوشته های ایشان نمود داره
در عین حالی که زبان و روایات منحصر به فردی دارند
و از یک پنجره متفاوت به زندگی نگاه میکنند
ولی قالب و وزن های شعری چندان رعایت نشده
فريدهاشمي نسب سه شنبه14اسفند1386ساعت:9:55
شعر اول را خواندم خصوصیت کار اول بریده بریده بودن تصاویر بود اما در این بریده ها یعنی هر بریده جهانی از شعر نبود جملات خبریی بود که گاه تنها خبر ماندند وقتی تمرکز در واحد تصویر است و باعث می شود که روایت را با تک جملات بریده شروع کنیم پس از تصاویر توقع تصاویری قوی حتا در خود چند صدا داریم در صورتی که ما با خواندن چند سطر گاهی به تصویری شاعرانه برخورد می کنیم گاهی اوقات نیز نه همچنان ما با جملات خبری روبه روییم
نگاه :از این قیافه یا هر اسم دیگری
ازهمین روبرو یا هر آینه ای که نمی بینی
مشت نمونه ی اتاقی که گاز ندارد
ما دو سطر را می خوانیم تا تنها یک نتیجه بگیریم -مشت نمونه ی اتاقی که گاز ندارد- اما در این نمونه :
یا دهانی که بازش کرده ام
ازنفسی که در باد می جنبد
سردر آوردم از کلاهی که گفتی بردار بر نمی دارم
همچنان با ردیف شدمن گزاره های خبری روبه روییم
حسين وفايي سه شنبه14اسفند1386ساعت:10:32
آنقدر تجت تاثیر هر دو شعر قرار گرفتم که بقول شاعر از گفته پشیمانم کرد . بخاطر اینکه عقب نمانم از موج نو به نو میسرایمش که :
...........
آسفالت ذهن از انسداد خیابان روده رفت
کاری به کارخاله زنک گفت نخور دق که غصه نیست
صف توله ها کشید بنزین خرناسه های هم باک بسته را
جیغ دو لنگ پا حنا زد به صورت برات
آبسردکنی بیاورید که از سر چه بک وجب
در گوچه پارکت از حال بیخ دیواری تو سرامیک کرده اند
بانک غزل 77000 خودروی زباله کشی را ز نو جایزه گذاشت
هان..؟ چیه..؟ نه بابا ... !! گفتم نگو ها !!... موبایل بود
تره به تخم خود ماند کلم پیچ شعر را
باز هم بگم که دلم آش کشک داشت
..........
اگر جسارت نکرده باشم سروده کنونی من مانند هردوشعر جناب مهدیان در نوبودن شبیه اند . و بد نیست که از این پس من هم اینگونه ادبی شوم . منتهی چون بنده تجربه معنی و تفسیر اینگونه سروده ها را ندارم از ایشان خواهش دارم که چگونگی تفهیم و تفسیر شعر هردو شعرمان را آموزش دهند تا دست کم خودم بدانم چه گفته ام !!.
اسماعيل مهران فر سه شنبه14اسفند1386ساعت:11:33
این از خود آگاهی شاعر است که گاهی آزار دهنده می شود . نمی خواه به چشم ضعف بنگرم اما می بینم که یک سری از ایدئولوژی ها در شعر احسان مهدیان منجر به چیزی نمی شوند چه جزئی و چه کلی .
ساختاری که مهدیان در پی ادغام آن با سازه های بیرونی و درونی خویش است فضا را ملموس نکرده و درگیر انتزاعاتی هستم که همیشه سوقم داده است به ناکجایی به قول شاملو به دار المجانین برنده .
در اکثر شعر های مهدیان به نتیجه گیری های صرف در پایان شعر بر می خوریم که زاییده ی تفکر شخصی شاعر است و این اصلا ربطی به تشکیل معنا در روایت طولی و منکسر شعر ندارد . شعر مهدیان در بشر هایی که خورده حتی موفق به ایجاد پلانی نیمه کاره هم نشده تا سپید خوانی ام را معطوف به تاولی کند . چگونه می شود به نظر خودش که می گوید شاعر باید بازتابی از انعکاس تشعشعات عناصر پیرامونش باشد اعتقاد پیدا کنم . احسان مهدیان هر جا که به ساده گویی می زند بیشتر با متن خود موافق می شود این را می توان با رجوع به آثار گذشته اش پیدا کرد . این را هم باید بگویم که شعری که با عناصر هجووووووومی به برخورد با سازه های فکری من مشغول است عنصری را به رخ نکشیده که مشغول هجوم باشد و دائما این را به من تزریق می کند که با موجی از عناصر ایستا و ساکن روبرویم که دریا را از تعاریفش دور کرده .
فريبا شمس كيا سه شنبه14اسفند1386ساعت:11:35
بعضي جاها انگار شاعر به ورطه ي پرگويي افتاده، و شايد تلاش براي نوآوري...
اين جا را دوست دارم:
بازی که ازاین ساده تر بر نمی خورد
من نه شما ؟ ...
این دست حاکم باش،
دست دیگرم پای تو می شود بنشیند؟
دلنشين و...
سبحان صادقيان سه شنبه14اسفند1386ساعت:13:47
با تمام احترامی که نسبت به شعر و شاعری دارم
دراین مجال به خودم اجازه نمی دم که نقد کوبنده ای داشته باشم. برای همین در مورد دو نوشته ی آقای مهدیان چند نکته را یاوآوری می کنم و می گذرم...
درمورد نوشته ی اول ایشان بر خلاف نظر دوست ندیده ام آقای زارعی دست نوشته صرفا الزامی ندارد که لفظ شعر به خود بگیرد.
نوشته های آقای مهدیان نوعی دست نوشته های پیچیده ای هستند که برای فهم هر جمله باید به دنبال فضای کاری بگردیم.
در نوشته ی اول ایشام به نظر من نویسنده به دنبال این است که مخاطب چه برخوردی با این گونه نوشته ها دارد .آیا این سردرگمی در نوشته ها باعث می شود که مخاطب بیشتر روی کار تمرکز کند یا نه؟
از نضر شخص من نوشته ی اول ایشان لذتی به دنبال نمی آورد وبه نوعی دلزدگی محضی درمتن به چشم می خورد.
بیشتراز این نمی توان در مورد این نوشته بحث کرد...
زهرا اسمعيل زاده سه شنبه14اسفند1386ساعت:14:8
هر دو شعر:
فاقد زیبایی - فاقد انسجامی که من خواننده را مجاب به ادامه ی شعر کند- و از همه بدتر احساس فوق العاده ضعیف ...و اینها در شعر اول بیشتر نمود دارد هرچند که دومی هم چندان چنگی به دل نمیزند....
حیفم میاید از نام شعر سپید که روح شاملوی بزرگ و عزیز در آن جریان دارد و ما امروز این طور روح یک انسان مرحوم را در قبر میلرزانیم!
برزو علي پور سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت: 15:2۹
همه دوست هايي كه با اين جانب در ارتباط هستند گواهي مي دهند كه نه به كسي نان قرض مي دهم نه نان قرضي كسي را مي پذيرم حال نيز قصد نوشتن در خصوص شعرهايي كه براي اين جلسه انجمن مجازي مورد بررسي قرار گرفته اند را نداشتم اما نظر هاي دوست ها را چند بار خواندم مسايلي برايم مطرح شد همان ها را عرض مي نمايم شايد با توضيح بيشتر دوست ها راحت تر بشود با آثار برخورد نمود شايد هم جنبه آموزشي كه يكي از هدف هاي اصلي تاسيس اين وب سايت است كاربردي پياده شود.
جناب آقاي رضا زارعي در قسمتي از نظرشان مرقوم فرموده اند كه:«... من یکی که نه توانستم بخوانم نه چیزی فهمیدم و نه چیزی به معلوماتم اضافه شد و بالطبع لذت هم نبردم...»و در ادامه آورده اند كه:«... هر جمله بی سر و تهی را که فهمیدنش غیر ممکن باشد نام شعر نمی نهند...»
سوال هايي كه در خصوص نظر اين دوست ارجمند برايم مطرح شده است:
1_چگونه نتوانستند اين آثار را كه به زبان فارسي نوشته شده را بخوانند و بفهمند؟اگر ممكن است بيشتر در اين خصوص توضيح دهند كدام سطر را نتوانستند بخوانند و بفهمند.
2_آيا ايشان عقيده دارند شعر يا به طور كلي هنر بايد فقط براي اضافه شدن معلومات خواننده ها آفريده شود؟
3_از نوشته ايشان مي توان نتيجه گرفت كه شعر بايد موجب لذت شود حال مي مانيم با اين سوال كه از نظر ايشان تعريف لذت چيست؟
4_خواهش اين جانب اين است كه جناب آقاي رضا زارعي ارجمند جمله هاي بي سر و ته دو اثر آقاي احسان مهديان را به صورت نمونه در نظر خود بياورند تا براي بنده كه چندان از شعر سر در نمي آورم راهنما باشد.
از جناب آقاي رضا زارعي استدعا دارم پوزش بنده را از بابت گستاخي ابرازي، پيشاپيش پذيرا شوند ما تازه كارها قصد ياد گيري از با تجربه ها را داريم لذا ممنون مي شوم پاسخ خويش را مستدل و فني ارايه بفرمايند و از كلي گويي كه آفت نقد امروز ماست بپرهيزند.
برزو علي پور سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت: 15:45
جناب آقاي محمد رضا خواجه پور مرقوم فرموده اند كه:« ... پس زیبایی کجا میرود ... مگر نه اینکه هنر زیبایی ست ... من نمیفهمم ... سر هم کردن این جملات در هم برهم چه فایده ای دارد ... زبان چه میشود .... یعنی یدالله رویایی و احمد رضا احمدی و دیگران دستاوردشان برای ادبیات و فرهنگ و هنر ایران این جملات بی سر و ته است؟...»
چند سوال از نوشته اين دوست ارجمند ايجاد شد كه عرض مي نمايم:
1_از نوشته ايشان استنباط نمودم كه هنر فقط زيبايي است اگر اين گونه مي باشد تعريف اين زيبايي چيست؟آيا آفريننده هاي هنري هميشه از نظرهاي غالب جامعه تبعيت نموده اند؟به تصوير كشيدن بحران ها و فقر و ظلم و ...به طور كلي سياهي هاي جهان و جامعه هاي كوچك تر آيا همان زيبايي شناسي شعر عاشقانه را دارد يا در هر فضايي زيبايي معنايي جديد مي يابد؟
2_در خصوص «جملات درهم برهم» خواهش مي كنم به صورت جزيي و فني استدلال بفرمايند كه كدام جمله ها در هم و برهم بوده است؟
3_مقصود از «...زبان چه مي شود؟...»چيست؟
از جناب آقاي محمد رضا خواجه پور استدعا دارم پوزش بنده را از بابت گستاخي ابرازي، پيشاپيش پذيرا شوند ما تازه كارها قصد ياد گيري از با تجربه ها را داريم لذا ممنون مي شوم پاسخ خويش را مستدل و فني ارايه بفرمايند و از كلي گويي كه آفت نقد امروز ماست بپرهيزند.
برزو علي پور سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت: 16:1
دوست هاي ارجمند آقاي رضا زارعي و آقاي محمد رضا خواجه پور لطف فرمايند اگر به اين جانب افتخار مي دهند و پاسخ سوال هايم را مرقوم مي نمايند از شعر هاي سپيد جديد خود كه اين معيار هاي مد نظر شان را رعايت نموده اند شاهد مثال آورده تا به صورت عملي و دقيق مسيله مطرح شده بررسي گرديده و از آثار اين ارجمند ها هم استفاده نماييم.
اصلان قزللو سه شنبه14اسفند1386ساعت:16:2
با چندبار خواندن شعر ، متوجه مي شوي كه در آن فرم ذهني خاصي وجود ندارد تا بتواني اجزايي را به هم بپيوندي و پيكرينه اي بسازي تا در چشمت خود نمايي كند.
در حقيقت ، شاعر به دنبال ايجاد فضاهايي نو است، آن هم نه در يك خط افقي يا عمودي.
او ضمير ناخودآگاه و گاه آگاهش را رها كرده تا انچه مي يابد ، با ارتباط اجزا به هم يا بي ارتباط ، به معرض نمايش بگذارد. ضرب المثل ها را نيمه كاره به امور عيني پيوند بزند( مشت نمونه ي اتاقي كه گاز ندارد.) يا كلمات روزمره را ، در ميان واژه هاي نوشتاري رها كند.(بالا آورده، بر نمي خوردو...) تصويرهاي جان گرفته و نيمه جان را در دل شعر قرار مي دهد و به كمك ايهام ه و ابهام هاي پي در پي ، سعي در نفوذ به دل خواننده مي كند.
در خوانش ها و دقيق شدن ها به اجزاي شعر مي تواني به نوعي تقسيم بندي برسي و آن را به پنج بند تقسيم كني. آن گاه با توجه به تصوير ها و چينش واژه ها ، به نقد و تفسيرش بنشيني .
بند اول ، همان پنج مصراع اول است كه در آن تصوير انسان يا اعضايش ، به شكل و فرم خاصي ، نموده مي شود . همان مشت نمونه ي خروار.
شاعر در پي استفاده از تئوري بارت ، مرگ مولف و شركت مخاطب در ساخت معنا و مفهوم و نقد درون متني و سپيد خواني ها ست .
تصور كن ، اتاق بي گاز ، همان دهان باز است كه حرفي براي گفتن دارد اما به گوش باد . پس گوش شنوا كو؟
بند دوم، چهار مصراع بعد است. آوردن واژه هاي دو يا چند معنايي (ايهام) حذف هاي پياپي و تكرار ، براي در گير كردن ذهن مخاطب . بنگريد: سردر آوردم: 1- به معناي دانستن .درك كردن. 2- سر در كلاه كردن . كلاه بر سر گذاشتن.
كلاه بردار: 1- كلاه برداري . حيله گري. 2- براي احترام ، كلاه از سر برداشتن.
(كلاه ) بر نمي دارم: 1- حيله گري نمي كنم. 2- اه احترامت ، كلاه از سر بر نمي دارم.
خذف " سردر آوردم" از دو مصراع بعد از خود (سر در آوردم) از ديواري كه حاشا ندارد. و به يادت مي آيد "ديوتر حاشا بلند است؛ پس ديواري كه حاشا ندارد ، كوتاه است .(سر در آوردم) از هر چيزي كه بالا نمي كشد.
بالا نمي كشد در دو مفهوم : 1- سرقت نمي كند . 2- بلند نيست.
خود باخته ي خود كار : 1- خودكار براي نوشتن . 2- اتوماتيك وار . كه در قماري يك طرفه باخته اي و اين كار ، پيشه ي تو شده است = هميشه بازنده.
بند سوم ، چهار مصراع بعد. با جا به جايي اركان جمله و در گير كردن مخاطب در يافتن ترتيب اجزا. خستگي در نمي آيد يا در مي آيد.؟ عرق در مي آيد يا نه ؟ زمان ، پس از ساعت دو است يا قبل از آن ؟ و شك و ترديد در درك معنا . پنهان كردن مفهوم در پي ابهام ها و ايهام ها يا پس واژه ها
نا مرتب بودن روند مصراع ها و اجزا . تلميح به ديوار برلن به عنوان نمادي از موانع و سدها ؛ به همان صورتي كه در واقع امر ، المان را به شرقي و غربي تقسيم مي كند. بازي با واژه ها ي گوش و گوشه به عنوان جناس ناقص افزايشي و ايجاد موسيقي در شعر .
بند چهارم، پنج مصراع بعدي. كه باز جا به جايي ساختارجمله و چند معنايي ها و تصوير هاي مبهم و نزديك كردن كم رنگ كلام به مسائل اجتماعي و ترك بي درنگ مسئله ، مثل ورق زدن هاي پي در پي كتاب
بي آن كه خوب بخواني؛ يادداشت كني .مثل مسافر قطاري باشي كه از تهران به گرگان مي رود . از شهر مي گذرد ، از روستا ، از كوير ، از كوه، از جنگل و از تونل و سرانجام سفر به پايان مي رسد . اگر بپرسي چه ها ديده اي ، از هر چيز اندكي . تصويري مبهم ارائه خواهد داد. مثل ، گره در كارم بست : مفهوم كنايي ايجاد مشكل . اما بي درنگ گره را دركنار دريا
مي بيني و ياد سرعت و گره دريايي مي افتي . به ابر مي نگري كه بايد ببارد ، اما منصرف است . ابهام در مصراع هاي "از اين جا تا گلويي كه بالا آورده " و " حرفي كه مي خواست پس از اين چشم بگيرد " تاييد شود؟ چشم گير شود؟
و بند پاياني: تلاش در پيوستن به بند دوم دارد .به همان قماري كه هميشه بازنده بوده است.اين جا از زمان هاي كهن و ضرب المثل ها فاصله مي گيرد و پا به دنياي نو مي گذارد . بازي حكم با ورق ؛ اگر در قديم ، سه قاپ يا چهار قاپ مي انداختي ، حالا آن زمان سپري شده است . روزگار بازي با ورق و ... است . براي شروع بازي،
اول بر بزن. هر كاري ميكني بكن كه: "
در قمره ي زمانه فتادي به دست خون
وامال كعبتين كه حريفي است بس دغا (خاقاني)
مي خواهي اين بار تو حاكم باش. (در بازي ورق يا در جامعه) مي خواهي بازي بعدي را هم به سود تو تمام كنم ؛ به هر حال تو ، هميشه بازنده اي!
در اين گونه شعر ها، كه پيكرينه نيست . اجزايش در پايان ، يك تصوير كلي و روشن به دست نمي دهد، در يك خط عمودي يا افقي سير نمي كند ، در يافتن مفهومي كلي ، موضوع شعر دشوار است . بايد آن ها را به هم ببافي . وصله پينه كني تا چيزكي دستگيرت شود.بايد تجربه ي قبلي داشته باشي . به سليقه ها و تئوري ها و شيوه ي تفكر آنان دقت كني . وگرنه بيش تر درهاي ارتباط ، بسته خواهد شد و متن را ناخوانده و ناديده و ناچشيده ، بر زمين خواهي گذاشت . اينك روزگار فرا مدرنيسم است . همه چيز در هم تنيده است و چه بسا كه شاعر با متن هاي در هم ريخته و نا همگون ، بخواهد آدم ها و روزگار او را نشان دهد.
برزو علي پور سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت: 20:3
نظر ارزش مند شما را خواندم اما تنها چيزي كه دست گيرم شد يك سري مفاهيم كلي بود كه در خصوص هر اثري مي توان اين ها را نوشت ملاحظه بفرماييد:« فاقد زیبایی - فاقد انسجامی که من خواننده را مجاب به ادامه ی شعر کند- و از همه بدتر احساس فوق العاده ضعیف ...و اینها در شعر اول بیشتر نمود دارد هرچند که دومی هم چندان چنگی به دل نمیزند....
حیفم میاید از نام شعر سپید که روح شاملوی بزرگ و عزیز در آن جریان دارد و ما امروز این طور روح یک انسان مرحوم را در قبر میلرزانیم»
حال چند سوال برايم مطرح شده اگر لطف كنيد براي آموزش به اين جانب هم شده مطالب ذيل را با مثال از شعرهاي سپيد خودتان پاسخ مرقوم بفرماييد:
1_زيبايي شعري و انسجام به نحوي كه خواننده را مجاب به ادامه ي شعر بنمايد از نظر شما چيست؟
2_لطفن فقدان زيبايي و عدم انسجام و احساس فوق العاده ضعيف را در شعر احسان مهديان به صورت جزيي نقد بفرماييد و مرقوم بنماييد كه براي آفريدن اثر هنري در چنين فضايي چه زيبايي و انسجام و احساسي لازم است؟(با مثال از شعر هاي خودتان).
توضيح لازم نيست ،با عنايت به اين كه در دوره اي به سر مي بريم كه علم به سمت جزيي شدن حركت نموده و تخصص ها جزيي تر شده است سخن گفتن به صورت كلي هيچ ارزشي ندارد و ديگر اين كه اگر كسي مسيله اي را معتقد باشد و خودش عمل ننمايد اصل موضوع زير سوال خواهد رفت.
از سركار خانم زهرا اسمعيل زاده استدعا دارم پوزش بنده را از بابت گستاخي ابرازي، پيشاپيش پذيرا شوند ما تازه كارها قصد ياد گيري از با تجربه ها را داريم لذا ممنون مي شوم پاسخ خويش را مستدل و فني ارايه بفرمايند و از كلي گويي كه آفت نقد امروز ماست بپرهيزند.
شادي خوشدل چهارشنبه15اسفند1386ساعت:7:35
شعر اول را كه خواندم احساس كردم كه متني را ميخوانم كه فردي در يك شوريدگي ذهني (هرچه به ذهنش آمده)نوشته است.
از هر دري سخن گفته بي آنكه هدف مشخصي داشته باشد.اصلا به شعر نميبرد حتي شعر سپيد چون سعر سپيد اگر وزن ندارد لااقل محتوايي شاعرانه داشته و پر از تصويرهاي عيني ميباشد.
اين شعر هر جمله اش را ميتوان يك شعر بلند كرد اما گويي شاعر چندين طومار در مقابلش بوده و تنها جملات اول هر كدام را پشت سر هم آورده.
اين شاعر عزيز نياز به اين دارد كه مشخص كند كه چه ميخواهد و وقتي با خود و درونياتش مچ شد آنوقت تازه موضوعي را براي شعر انتخاب و سپس به نوشتن روي آورد
ما هم از اين شعرها زياد گفتيم اما بيشتر اسمشان را هزليات گذاشتيم و در پستوهاي ذهنمان گور كرديم تا نه بر صفحه كاغذ بلكه بر صفحه چشمان هيچ خواننده اي هم جاري نشوند. ميداني چرا چون شاعر وقتي شعرش را در معرض چشم ميگذارد يعني نگاهش را در معرض ديد همگان گذاشته و چه بسا اين شوريدگي حال و احوال اصلي تو نباشد اما چون شعر خلوتت را بدون بررسي به نمايش گذاشتي آنوقت همه آنرا درموردد ميبينند كه در شعرت است.
رضا زارعي چهارشنبه15اسفند1386ساعت:8:26
دوباره و دوباره متن ها را خواندم
هنوز هم نمی توانم بگویم شعر
در تعریف شعر قدما می گفتند کلام موزون و مقفا و بعد ها عبارت خیال انگیز هم به آن اضافه شد اگر چه امروزه هر دو عنوان وزن و قافیه گاهی از شعر رخت بربسته.
نظر من این است که برای آوردن مضمون جدید در شعر شاید گاهی وزن و قافیه دست و پا گیر باشد اما توانائی شاعران غزل سرای نو مثل بهمنی و امین پور و میرشکاک و .... نشان میدهد که همیشه هم لازم نیست همه چیز را فدا کرد.
از طرفی همه چیز فدای چه می شود؟ اگر قرار است وزن و قافیه را ببازیم به امید به دست آوردن چیست؟
اگر قرار است کشفی نو در کار نباشد پس برای چه میخوانیم؟ لذتی که بدان اشاره کردم همین کشف است و دانستن و من منظور دیگری از شعر خواندن نمی شناسم.
و اصلا شعر تنها تفاوت کاربردیش با نثر همین است که بواسطه زیبائی(که حتما معنایش را خواهی پرسید)بهتر و بیشتر به دل می نشیند و رسوخ میکند و شاید راه را میان بر میزند و گرنه هر شعری را میتوان به نثر برگردانید به قیمت فدا کردن زیبائی و دلنشینی.
شعر نوگرائی در کلام بوده و هست و کلام وسیله انتقال افکار و مفاهیم و اگر فکری یا مفهومی در شعر منتقل میشود این همان آموزشی است که در ضمن خواندن شعر وجود دارد.
اگر شما از خواندن این گونه متون چیزی کسب میکنید (چه نکته ای بیاموزید و چه لذتی ببرید) زهی سعادت که این متن به هدف خود رسیده و مخاطب خود را یافته و اصلا قرار نیست هر متنی را هر کسی بفهمد. وگرنه....
من فقط نظر خودم را گفتم و اذعان کردم که برداشتی نداشته ام و افق جدیدی برایم گشوده نشده و به لذتی که از خواندن بسیاری شعر های دیگر میرسیده ام دست نیافته ام...شاید من با ادبیات شما بیگانه ام
واژه ها را برای هر کس مفاهیمی است که برای دیگری نیست.خدای من با خدای شما...عشق من با عشق شما و شعر من با شعر شما متفاوت است و هیچیک نه مجبوریم نظر دیگری را بپذیریم و نه دیگری را قانع کنیم که "لکم دینکم و لی دین"
از وحیده شادی عزیز هم سوالی دارم
چرا از اینکه منشا احوال درونی شاعر را درک نکردی بیشتر لذت بردی؟
من پاسخ نمی خواهم فقط خودت به این جمله فکر کن. درک احوال درونی شاعر لازمه لذت بردن از شعر نیست که "المعنا فی بطون الشعرا" ولی درک آن و نزدیک شدن به معنائی که شاعر در نظر داشته است چیز ناخوشایندی نیست که از لذت مکاشفه بکاهد.
بهرام كمالي چهارشنبه15اسفند1386ساعت:10:59
شعر اول:
در استادی آقای مهدیان در بازی زبان شعر شکی نیست، در خوانش تمام شعرهایشان زبان شعر حرف اول را می زند و ایشان یقیناَ زبان ثابت خود را پیدا کرده اند. این شعر با ترکیبات بسیاز زیبا و بکری توام است مثل: دست دیگرم پای تو می شود بنشیند؟ و چقدر هم جالب که در آخر شعر می نشیند و خوب می نشیند. تضاد در این شعر بخوبی بکار رفته و تاکیدی که بر تضاد در این شعر وجود دارد مثلاَ بردار، برنمی دارم... خودکارم شد، کارم شد... رد می شود ، نه نمی شود... در نمی آید، میآید و... که این تضاد هم از سوی شاعر است و هم از سوی مخاطب شعر... این شعر تمام مولفه های یک شعر قوی و عالی را دارد.
سلام مجدد
کامنتی که گذاشتم فقط به کلیت هر دو کار اشاره داشت و وارد جزئیات هر دو شعر به طور اخص نشده بود !
پس احساس می کنم نیمه کردن نظر و ذکر بخش انتهایی آن ذیل شعر دوم فقط حرف را نیمه کاره می گذارد ! گمان نمی کنم برای هر شعر جداگانه عرایضم را نوشته باشم !
شاید بهتر بود این طور می نوشتم :
ساختار شکنی این روزها دیگر برایمان تازگی ندارد ... هرکس در هر قالبی که کار می کند می خواهد متفاوت از دیگران باشد و خدا نکند که این تفاوت را در زبان شاهد باشیم ...
روانی کلام همیشه و همیشه جزء مولفه های مثبت شعر فارسی بوده و هست و خدا کند که باشد و بماند اما روز به روز انگار دارد کمرنگ و کمرنگ تر می شود . چرا گاهی فکر می کنیم که اگر جوری بنویسیم که دیگران به سختی منظور و مفهوم حرف ما را درک کنند ،( و یا اصلا نکنند ! ) کار زیباتر و مدرن تر و خاص تر به نظر می رسد ؟!!!
حرفی در مورد هیچ کدام از کارها نمی توانم داشته باشم ، چون احساس کردم فقط و فقط چیدمان کلمات بود ... چیدمان ترکیبات و امثال فقط به نوعی که احساس کنیم این طور هم می شود ! و تاکیدهایی که ...
تنها چیزی که به نظرم می رسد استفاده زیاد شاعر از ضرب المثل ها ست و اینکه سعی دارد به نوعی از آنها کار بکشد ...
مشت نمونه ی اتاقی که گاز ندارد ...
از روی دیواری که حاشا ندارد...
راه درازی که در گلیم دارم...
شکل دیواری که هزارگوشه ی آن گوش است ...
اصلن خرمان از کرگی ضرب المثل است...
نه زبانم سرخ و
نه! ــــــــــــــ سرم درد نمی کند ...
اما ساختار عمودی ( هر دو کار) هرگزحفظ نشده ... هر قطعه این پازل فقط و فقط برای خودش موجودیت دارد و وقتی کنار هم چیده می شود جز سردرگمی برای مخاطب چیز تازه ای به بار نمی آورد !
آرزو غفوری چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت: 13:30
شعر بیان یک واقعیت است شاعر در رئالیتت شرح می دهد نابسامانی زندگی امروز ما را.شرح انسان هائی که تنها نام انسان بودن را حمل می کنند ، اما دد عین زنده بودن مرده اند!شعر ایشان ساده نیست اندیشه فعال را به تحرک وا میدارد تا از یکنواختی به پیحیدگی شیرینی برسد در واقع ایشان با مهارتی بسیار دقیق و زبردست کلمات را در لفافه اب زیبا می حانده اند و در ورای آن به شرح واقعیت پرداخته اند به طوری که ذهن را به کاوش می کشد.من سعی مس کنم 21 مصرع را حز’ حز’ معنی کنم تا خود به نتیحه ای عاقلانه دست یابی داشته باشم.به کارگیری اشیائ و احزائ متفاوت و ارتباط بخشی خوب و زیرکانه شاعر فاحش است.
مصرع 1-شاعر روی سخنش با انسان هاست، انسان با هر اسمی، شغلی، یا لباسی و با هم تفاوتی و یا ارحعیتی بر هم ندارند و 2- مهم نگاه و زاویه دید افراد است ، وقتی قادر نباشد روبرویش منظور انسان های دیگر است و آینه یعنی خودش را ببیند!3-مانند اتاقی می ماند که: بزرگ است ولی شرایط ماندن در آنحا ممکن نیست زیرا نمی توان نفس کشید4-انسانی که فقط نام انسان را حمل می کند ولی رفتار و سکنات انسانی ندارد5-مانند دهانی می مانند که پر از هوایش می کنی و بعد در انبوه هوا بازش میکنی یک گکار بیهوده که هیح سوری برای آدمی ندارد!مثل طبلی تو خالیست!
-ادامه شعر شاعر به خود می پردازد و می خواهد علت نافرمانی هایش را در یابد!زمانی که به او امری می شد و او سرپیحی می کرده است!و حال شاید به واسطه تحاربی که بدست آورده به این درک رسیده است کخ حرا همیشه نمی شد فرمانبردار بود!7-اشاره دیوار که حاشا ندارد یعنی آنحه که نمی شود پنهانش کرد و عیان است اشاره شاعر به کارهای که انسان ها مرتکبشان می شوند و بعد به علت آنکه می ترسند سرزنش شوند حاشا ! می کنند!8-اشاره به آن است که هر حه انحام شد شاید کم و زیادش می توان کرد ولی اثر آن را همی شود پاک کرد!9-اشاره به نافرحامی ها نتیحه بد و اینکه باور باید کرد که من بودم و من مسئول کاری هستم که آلوده آن شدم!و بدون توحه به برد و باخت با نتیحه در آن روز مره شدم و حتی به ضرری که به دیگران می گذارد توحه ای نکردم! 10-گلیم هم فرشیست وای ارزشش مانند قالی نیست!هدف شاعر در به کار گیری گبیم شاید این بوده که راهی که او در پیش رو ی خود دارد راهی مطمئنی نیست و هدف دار هم نیست و شاید هم آینده اش بیهوده باشد!11-اما وقتی قدم اول را برداری دیگر مهم نیست حه پیش می آید مهم آن است که تصمیم به حرکت گرفته و قدم ها برداشته می شود و بعدش مهم نیست!12- اشاره شاعر به زیبا یه برلین یا همان دیوار برلین معروف، که سال ها یک شهذ را به دو نیم تقسیم کرده بود و کسی حرئت نداشت آن را عبور کنئ و باور آن هم غیر ممکن می آمد که این دیوار روزی برداشته شود!اشاره زیبا شاعر بر اینکه با هوحه به بدیهای و سختی های بسیار باز هم باید امیدوار بود!
-در ادامه شاعر می پردازد به ناکامی ها سرخوردگی ها و حدائی ها ولی زیبا اشاره ئی می کند به آنحه ما از آن دور می شویم ولی اثرات آن در ما باقی می ماند...شاید منطور ایشان آن بوده که انسان ها از ریشه و فطرتن خوب هستند!و در ابیات پایانی اشاره شاعر به کارها و آرزوهائی که به نظر دست یافتنی نیستند ولی به واسطه استعدادها و توانائی هائی که بلقوه می شوند غیر ممکن ممکن می شود
!و حرف هائی که زده می شوند ولی شنیده نمی شوند و اطاعت نمی شوند...اما همه حیز آنطور که دیده می شوند ساده نیشتند!و کارها و حرفها شاید به سادگی بیان یا مطرح شوند ولی به سادگی به کار نمی آیند یا به سادگی درک و فهم نمی شوند!19-در پایان از شما ما می خواهد که ما خودمان را لحظه ای حای او بگذاریم!که، اگر زمانی ما قدرتی داشته باشیم و در موقعیتی قرار بگیریم !آیا حاظر می شویم موقعیت حا مکان حشمت و رفاع و ...رابا بقیه تقسیم کنیم!؟ و دیگران را با خود شریک بدانیم!؟
شاعر تواناست همه کلمات به دنبال یک هدف سرازیرند ...ابتدا شرح احوالی است نابسامان و بعد به علت می پردازد ...با شرح سختی ها امید را هم می بخشاید که باید امید داشت و ادامه داد! و در پایانی بسیار زیبا شاعر با زیرکی ما را وارد قضاوت می کند ما انسان هائی که خود از روی تحربیاتمام می توانیم بفهمیم که بدرستی در دنیای ما حه می گذرد...
زهرا اسمعيل زاده چهارشنبه15اسفند1386ساعت:17:10
به آقای علی پور:
فکر میکنم این من هستم که باید چیزهایی از شما یادبگیرم
و اشتباه خودم را در مورد کلی گویی میپذیرم و معذرت میخواهم.
نوشتن این سطرها و حتی آمدن من به انجمن مجازی تنها برای آموختن بیشتر بوده و لبریز شدن نه برای به رخ کشیدن دانسته هایی که نمیدانم.
به رسم خودتان شماره گذاری میکنم.
1-اول باید موضوعی را روشن کنم : من شاعر نیستم و ادعای شاعری ندارم و فقط گاهی چیزهایی مینویسم که شاید شبیه به شعر است....این مطلب را عنوان کردم که احیانن تصور نفرمایید من ادعایی دارم ...
2-شما نوشته اید:"مرقوم بنماييد كه براي آفريدن اثر هنري در چنين فضايي چه زيبايي و انسجام و احساسي لازم است؟(بامثال از شعر هاي خودتان )."...
اما :برای نقد شعر لازم نیست حتما شاعر باشیم مثلن نقادهای خوبی در حیطه فیلم هستند که هیچ وقت کارگردانی نکرده اند اما با فیلم آشنا هستند...من در شعرهای سپیدی که مینویسم واقعا احساس میکنم تن شاملو و امثال او در گور میلرزد ...اما چه باید کرد تا تجربه نکنم نمیتوانم بفهمم...شاید مرحوم شاملو هم یک روزی تن حافظ و سعدی را در گور لرزاند اما تجربه کسب کرد (قصد مقایسه خودم با آن مرحوم را ندارم کلیت موضوع مدنظرم هست)...پس اگر ایرادی بر شعر ایشان نوشتم در کارهای خودم صد برابر این ایرادها را پذیرا هستم و همیشه به خودم نهیب میزنم ...وقتی کاری برای نقد گذاشته میشود من سعی دارم همان طور نقد کنم که شاعر انتظار دارد چون میدانم شاعر اگر واقعا "شاعر" باشد بیشتر از آنکه علاقه ای به تعریف و تمجید داشته باشد در پی دانستن ایرادهایش هست تا روزی به ایده آلش برسد .....
3-"زیبایی را تعریف کنید"
زیبایی زیبایی ست!
..............................
برای بار (نمیدانم چندمین بار!) که شعر راخواندم علی رغم حرف عجولانه ای که زدم قسمت اول شعر برایم قابل فهم تر شد اما کماکان در مورد قسمتهای بعدی شعر همان حرفها را دارم و موارد بعدی را با توجه به این قسمت مینویسم:
ساحل کردند گوش ماهی هایی که خزر در آوردند
ازاین دریا به هر گره ای که در کارم بست
ازابری که می خواست نبارد
ازاینجا تا گلویی که بالا آورده
حرفی که می خواست پس از این چشم بگیرد
بازی که ازاین ساده تر بر نمی خورد
من نه شما ؟ ...
این دست حاکم باش،
دست دیگرم پای تو می شود بنشیند؟
4-"انسجام"
مخاطب (حتی مخاطب خاص) برای خواندن یک شعر زمانی وقت میگذارد که انسجام و به هم پیوستگی موضوعی را لااقل در دفعه ی سوم و چهارم پیدا کند ...من توقع ندارم شاعر مثل شاملو باشد بلکه تنها میخواهم شعرش را با یک نمونه موفق مقایسه کنم تنها برای درک بیشتر موضوع ...مثلا شعر "میلاد"یا از "زخم قلب..." شاملو : من مانند این شعرها را تا دفعه دوم یا سوم که خواندم چیزی متوجه نمیشدم و احساس میکردم یا شعر چیزی کم دارد یا من ...و تنها عاملی که باعث میشد ادامه دهم زیبایی و گزینش مناسب کلمات و البته این که هر بار احساس میکردم دارد چیزهای بیشتری برایم رو میشود کم کم دارم چیزهایی میفهمم...و این همه به خاطر کلیدها و سرنخهایی هست که کم کم خودشان را نشان میدهندو البته به خاطر به هم پیوستگی جادویی کلمات و وحدت روحی آن ها پشت حروف و آهنگهای متفاوت ووقتی این رازهای پنهانی واژه ها کشف شوند آن موقع اوج لذت خواننده است...اما متاسفانه هر چه این قسمت را زیر و رو کردم چیزی عایدم نشد تصویرهای پراکنده ای مقابلم بودند و این پراکندگی در ذهن من راهی به سوی یگانه شدن پیدا نمیکرد...بگذارید برای علمی تر شدن تعریفی را از کتاب "فرهنگ ادبیات و نقد" جی ای کان ارائه دهم:ا"ثری که از ویژگی وحدت برخوردار باشد از نظر ساختاری یک منطق درونی دارد که در آن هر جزیی به اجزای دیگر وابسته است یعنی نوعی به هم وابستگی در آن است. اثر دارای انسجام است قائم به ذات و فارغ از هر عنصری(اعم از گریز آرایه یا اپیزود ) است که احتمالا توجه را از غرض اصلی اثر منفک کند . مفهوم وحدت تام مستلزم اثری ست که نتوان چیزی از آن برداشت بی آن که اسیبی بدان وارد آید و نتوان چیزی بدان افزود بی آنکه معیوب شود"
5-من معما های مبهمی را میبینم که هیچ کلید و سرنخی برای حلشان ندارم ...شما خیلی خیلی بهتر از من متوجه هستید که شعر یک مسئله ی مشکل دیفرانسیل نیست که از فکر کردن به آن ذهن خسته شود بلکه این معما و پیچیدگی باید به اندازه ای باشد که حاصل تفکر لذت از درک بیشتر باشد نه خستگی ...حتی اگر بعد از خستگی زیاد ذهن کمی متوجه هدف شاعر شویم لذت به حداقل میرسد...راستی ممکن است شما بپرسید لذت چیست؟ برای آن که پیشدستی کرده باشم باید بگویم لذت چیزی ست که آن را میبریم و بعد در دلمان یک احساس عجیبی ایجاد میشود که انگار قند توی آن آب کرده باشند یا مثلا آبنبات!
6- احساس ضعیف
شعر موفق آن است که در انتقال حس قوی باشد... این حس منظور عاشقانه بودن نیست...شاعر برای شعرش دلیلی دارد و آن حسی ست که میخواهد خواننده را در آن شریک کند یا حتی خودش را در حس خواننده اش شریک کند. حسی که از تجربه حاصل شده تجربه هایی که شاید آنها را ندیده نشنیده و یا نخوانده ایم تجربه هایی که شاید در نهان ما پنهان باشد و حتی ما دقیقا اطلاع درستی از آنها نداریم و آن حسی که از این ندانسته ها به ما دست میدهد همان روحی است که به واژه ها میبخشیم. اگر در این انتقال حس موفق باشیم حالتی پیش میاید که خواننده حضور سوم شخص شاعر را متوجه نمیشود و بی آنکه بخواهد تمام آن تجربه ها را گویی در خود حس میکند و اینجاست که میگویند خواننده ی شعر شاعر را تنها راوی حادثه ای میپندارد که برای خودش(خود خواننده) پیش آمده...
در این نمونه من هیچ حسی دریافت نمیکنم...
اما در قسمت اول شعر حالا که برای چندمین و چندمین بارخوادنم حس کردم چیزهایی برای برقراری ارتباط با واژه ها هست هرچند قسمت پایانی باعث رکود شده
7- باز هم ممنون که علاقه دارید این شعرها "نقد" شوند.
به جناب مهدیان:
در نظری که بار اول گذاشتم ایراداتی را به کل شعر شما گرفتم ...و حالا که دوباره میخوانم میبینم قسمتهای اول شعر از این ایرادات تا حد زیادی مبری هستند در حالیکه منظور من قسمتهای پایانی شعر شما هست...
مسعود عطايي پنج شنبه 16اسفند1386ساعت:9:46
خوب به نظر من شعری سخت از ایشان انتخاب کرده اید که به مزاج خیلی ها... بهرحال برای هضم و درک این شعر باید پیش زمینه ای از نوشتار ها و اشعار جناب مهدیان داشت...چون اکثر کار هائی که از ایشان خوانده ام با این سیاق نوشته شده اند و کار هایی بسیار قوی هستند...
نظر چند تن از دوستان را هم خواندم... من احساس میکنم که با یک بار خوانش شعر نمیتوانیم قضاوت منطقی و درستی از این تیپ شعر ها داشته باشیم...
جناب مهدیان از جمله شاعرانی هستند که میخواهند مخاطب را به کشف چیزهائی نو در شعرشان وادار نمایند...و ذهن مخاطب را درگیر پویائی و درک بهتر (حتی از خود شاعر) واژه ها نمایند...با چیدمانی غیر منسجم از واژه ها و ضرب المثل ها...
"مشت نمونه ی اتاقی که گاز ندارد..."
مخاطب نا خوداگاه متمایل به ادامه خوانش میشود...و به دنبال کشف مفهومی تازه از شعر میگردد یا میخواهد ارتباطی بین ضرب المثل "مشت نمونه خروار است" با "اتاقی که گاز ندارد..." پیدا کند...که همانطوری که عرض کردم با شناخت قلم ایشان میشود تفسیر ها و برداشت های مختلفی از مثلاَ "مشت"..."گاز"..."دهان" و ... داشت...
در کل به نظر بنده شاید اگر شعر دیگری از ایشان انتخاب میکردید بهتر بود...
اشعار بسیار ملایم تر (با همین قالب و سبک) از ایشان خوانده ام:
"از اين هم راحت تر: اين شعر را طوري دراز مي دهم كه انگشتت را با آن بخواني...!"
شادي خوش دل پنج شنبه16اسفند1386ساعت:21:55
فقط ميخواهم يك چيز درمورد هردوشعر بگويم وآنكه
شاعر بسيار زيبا ضرب المثلها را به بازي ميگيرد آنچنان كه تا اولش را ميخوانيم فكر ميكنم خود ضرب المثل را نوشته و وقتي به اواسطش ميرسيم تازه ميفهميم كه چه كلاهي سرمان رفته
منظور اينكه اين حسن آقاي مهديان هست
فقط اگر مبهم گويي را از شعر خارج كنند همه چيز حل ميشود
ليلا حكمت نيا جمعه17اسفند1386ساعت:0:48
خوانش نمي نويسم نقد هم !
16 سال است كه نمي نويسم
اين سطرها تنها نظر من 16 ساله و ديدم به شعرهاي اقاي مهديان است و ارزش ديگري ندارد !!!
در حالي كه هر كس تاويل خودش را دارد و من حق دخالت ندارم اما بعضي از دوستان اين شعر را "سر هم كردن جملات " ناميده بودند و سوال من: شعر را چند باره خوانديد ؟
به نظر شما نسل اينده از شاعران دهه هشتاد چه خواهد نوشت ؟
ايا نيما با نوگرايي اش كسي را در قبر لرزاند ؟
باشد از فردا مثل فلان شاعر مي نويسيم ! اما شما تضمين مي كنيد كه نسل فردا شعرهاي ما را كپي بيست ننامد ؟ اگر چنين است كه بياييد ادبياتمان را موميايي كنيم بفرستيم موزه !
من فكر مي كنم مهم ترين ويژگي شعرهاي مهديان در اين است كه حق اب و گل با چند شاعر ندارد
شعر خوب از نطر من ! شعري است كه لحظاتي با من نفس بكشد و اين اثر اين فرصت را به من مي دهد
شعري كه با وجود چند صدايي ها تصنعي نيست
احسان مهديان مفاهيم ساده را كنار مي گذارد و اضافه گويي در شعرهايش كم ديده مي شود
من يا شما با خواندن اين سطرها به يك تاويل نخواهيم رسيد
به قول كاسپار "تو صاحب يك جمله ي خوشبخت هستي كه برايت هر نظم غير ممكن را ممكن و هر بي نظمي حتمي و ممكن را غير ممكن خواهد ساخت " و اين است هنر شاعر !
من اين غير ممكن شدن و ممكن شدن را در شعرهاي مهديان به خوبي درك مي كنم !
شايد يك نظم كلي در كارهاي اقاي مهديان ديده نشود (منطور ارتباط سطرها با يكديگر است اما در كليت به اين مهم رسيده است )
شاعر اين شعر فرصتي جديد و حياتي تازه به واژه ها مي دهد در حالي كه به سختي در به كارگيري شان صرفه جويي مي كند
نواوري در شعرهاي اين شاعر به وضوح ديده مي شود و من مي گويم بارزترين ويژگي اين شعر در اين است كه ادا در نمي آورد
سقراط مي گويد :" انسان هر طور باشد زبانش نيز همان طور است ! "و من در ادامه ي راه سقراط !مي گويم پس حتما اين كلمات براي شاعر دروني شده است و با توجه با اين موضوع مي توان گفت شاعر دايره واژگاني خوبي دارد و به نحوي شايسته از ضرب المثل ها استفاده مي كند و شايد دليل اين راحت حرف زدن اين باشد كه شاعر درگیر چیزی به نام وزن و قافيه نيست ! همان طور كه گوته مي گويد
" اگر شاعر در حال سرودن شعر به وزن و قافيه فكر كند ديوانگي است و هيچ اثر ارجمندي خلق نکرده است "
فاطمه مرادي جمعه17اسفند1386ساعت:11:48
بازی زبانی باکلمات زیبابوداگرچه زبان شعرمی تواندمنسجم تروقوی ترباشد. گسستگی بین بیت ها موجب سردرگمی خواننده می شود ومحورعمودی درکل اثر تاحدودی ضعیف است.اماترکیب های زیبایی درکارشاعردیده می شود...
وحيده شادي جمعه17اسفند1386ساعت:13:25
من اگر گفتم درکی از منشا حالت شاعر نداشتم ولی با این حال لذت بردم!منظور این بود با وجود همه بریدگی که در افکار با خوندن شعر به وجود اومد و از سویی به سوی دیگر من رو با قوت کلمات کشید!که این حسنه بزرگیه...ولی بازهم لذت بردم .ما از شعرها یاد گرفتیم که از یک شروع به یک انتها برسیم (البته نه همه)و به درکی هرچند متفاوت از دیگران ولی چیزی برداشت کنیم.نمیدونم در این اشعار چیزی که بیشتر من تحت تاثیر قرار داد نه درک کردنم بود ونه...فقط توانایی شاعر در کنار هم گذاشتن جملاتی بود که شاید از نو ساخته شده بودند با کلماتی که غالبا برای ما کهنه اند و تاثیرشون رو از دست دادند...
امید فرهادپور شنبه 18 اسفند1386 ساعت: 0:48
قصد اطاله کلام ندارم . نظرات را خواندم . واقعن دلم به حال آقای مهدیان سوخت . این قدر تلاش و این همه نا جوابی !!!!؟ برای اینکه آقای مهدیان بداند با این فضا ها بیگانه نیستم مجبورم ابتدا یکی از شعر هایم را در سالهای قبل بگذارم و بعد مواردی را با ایشان درد دل کنم .
" استخوانی در مه "
قدم پنجم
اقرا
باسم ربکم الاعلی
بخوان !
که بخوانمت/ نیمه شش از پندار بریزد بیرون
و سحر بی پرده
رمیده روی / شاید افق
_ استغفرالله بک
استغفرالله سحر _
قدم چهارم
استخوانی خطی
به سمتی رو دارد که گلو
اندامی گذارد لخته
وستاره ها
نمناک و چسبناک
تا محاق
تبعیدی اند
قدم سوم
استخوانی خطی
موازی صداست به سمت صاعقه
گوشها چشمند و باد
وقت باران را می کشاند تا هجا
قدم دوم
بابا لا پوش مه
بند قنداقه ام را می حلقد
یا شاید گر گرفته
یا شاید می گریزد
یا شاید
یا شاید
یاااااااااااااااااا سید السیوف !
_ آب پاش رو گلهاجا گذاشتم _
یک فلش بک به عقب
" سیوف " همان شمشیر های کیست
و " سید "
به واسطه " ال "
معرفه می شود
_ اصلن دوست ندارم کو چولو _
قدم اول
یک صبر استخوان
ششهایم ورم کرده ام
و اقرا به سمت ابابیل
_ اگر می خواهبد دی وانه نشوید
این شعر راپاره کنید _
سال 1383
و اما درد دل :
مرد مان ما با مردمان ان سوی مرزها ،تفاوت ما هوی!!!!! دارند . آنها ،خورده اند و سوء هاضمه گرفته اند و اینها تا آمدند بچشند ، باید سوء هاضمه می گرفتند !!!.
این یعنی افتضاح !!!!!!!!!!!!!. بعد انتظار داریم این مردمی که هنوز در قرن 21 ، ملاکهایشان در همان نیازهای اولیه مانده است و هر گاه شاخه گل زیبایی را می بینند در سدد آن هستند که به هر نحوی شده ، آن را بدزدند ! بتوانند در بیرون از متن و بر آوار ساختار هایی که عمری با آن خو گرفته و تلاش حضرات ! نیز در عدم تغییر آن در تاریخ و هم اکنون قابل مداقه است ، دست به کاری شگرف زده و با استفاده از اصل تا ویل پذیری در متون ،به زیباییهایی دست پیدا کنند که خود نیز در به وجود آوردن آن سهیم باشند .!قربان ، این جماعت گاوشان مرده و پسرشان را نیز دارند می برند اجباری!!!!. این را حداقل ما با ید بفهمیم .
بحران مخاطب را من شاعر باید حل کنم یا همین مردم عادی ؟؟؟ شما مطمئن باشید اگر چلچراغ را با پروزکتورهای استادیوم آزادی در یک اطاق 12 متری باز کنند ، هنوز هم این جماعت ،فیل را با بو قلمون !!!!!! اشباه گرفته اند!!!!!!!!. بیچاره مولوی !
در این مملکت ، اگر هزار فیلسوف پیدا شود ، هزار مصلح پیدا شود ، هزار هنر مند پیدا شود ، آب از آّب تکان نمی خورد و شما بهتر از من اطلاع دارید که اندیشه ای که
ملموس نشود و تظاهرات بیرونی نداشته باشد ، در انتزاع می ماند . هدفهاو مسیر ها کاملن مشخص و معتبر است ! و گور پدر یکی مثل دکتر سروش هم کرده ، مگر حلقه دار نداریم ؟!!!!!!!.
این خاک ، هنوز غم نان دارد . غم ناااااااااااااااااااااااااااان .
براستی ، مقصر کیست ؟ ما که می خواهیم جهان را از دریچه های متعدد ببینیم و یا آ نهایی که نمی توانند ما را بفهمند ؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی کلام مطنطن شاملو با مختصر دستبردی در نحو جمله ، که رمز آن را مو سیقی کلام و حد آن را در یافت شاعر تعیین می کند ، می تواند این همه شاعر بیا فریند ولی حالا که به میمنت در ک هستی و شناخت صحنه ی بیکران آن ، توانایی در هم ریختن و باز ساز ی به وجود آمده است و هنر مند توانسته است به آستانه ی آ فرینش دست یابد ، چرا فهمیده نمی شویم ؟؟؟؟؟؟؟
محرمان دل را با انکار ، چه کار ؟؟؟؟؟؟؟
میترا سرانی اصل دوشنبه 20 اسفند1386 ساعت: 22:28
متنی که از ما دور است...
گاهی از خودم می پرسم ،چرایی خودمان راچرایی شعرمان را و اینکه چه می کنیم؟ و چه می خواهیم و در کجا هستیم. اینکه کلمات را به بازی بگیریم برای تولیدی که ثمر ندارد.از صورت خود می گریزد.نه گریزی که به فکر معنایی تازه باشد. گریزی که بستر سازی کند.گریزی که درمانده است.خودش خودش را نمی شناسد و نمی داند که چه می کند.چه می خواهد؟به کجا می رویم اینچنین شتابان؟
راستی باید سوال کرد تا به کی بازی در این چرخه ای که بی گمان هدایت شده است.و ما کور کورانه به آن تن داده ایم ، باید ادامه داد.و نمی دانم ما سیاست بازی می کنیم و یا سیاست با ما بازی می کند.پس ایکاش می دانستیم و تابلویی به نام توقف ممنوع بری خودمان نصب می کردیم.
سطر ها را که دنبال می کنم ، یکی بعد از دیگری به انتظار رسیدن و ایجاد پاگردی می گردم تا بتوانم توقفی کنم و به نقطه ای برسم که باتوجه به کندذهنی ام تاویل ساز شوم.اما مدام در بین سطرها غوطه می خورم و به هیچ مدلولی نمی رسم.
رویاابراهیمی دوشنبه 20 اسفند1386 ساعت: 22:50
بنده امروز اصلا قصد ندارم نقدکنم فقط یکی دومورد که ذهنم رو مشغول کرده ذکر می کنم
باتوجه به شناختی که از جناب مهدیان دارم می دانم که اشعار دانتخاب شده از نظر تفکر وزیبائی با کارهای قبلی ایشان همخوانی داردشاید هر جمله از شعر اول ایشان باکل شعر در ظاهر تناسب نداشته باشد اما هر کدام از جمله ها که در آغاز ضرب المثل به نظر میرسد در نهایت به تصاویر جدیدی منتهی میشود که سرشار از بازیهای زبانی است اینکه بعضی از مخاطبین نتواسنه اتد ارتباط برقرار کنند مساله غریبی نیست چون در اشعار مهدیان همیشه یک جور سرسختی وپیچیدگی موج می خرود که کار را برای من خواننده سخت می کند وشاید یک دیلی اینکه عده ای از شعر سپید مثل خود بنده روی گردانند همین سختی باشد که البته ضعف کار از تنبلی خواننده است ونه از شاعر وشعر وبه قول دوست عزیزی ما می نویسیم ومخاطب فهمیم خودش باید بفهمد.
ودیگر اینکه دوستی نوشته بودند: دلم برای جناب مهدیان سوخت من از این حرف خیلی تعجب کردم ما شعر می نویسیم که عشق کنیم تجارت نمی کنیم که با چهارتانقد بخواهیم ورشکست شویم که کسی دلسوزی کندوهمیشه چنین نقدها مردان بزرگ را پیش آید واینکه هرشاعری همیشه مخاطب خاص خودش را دارد واستاد مهدیان هم از این قاعده مستثنی نیستند واگر جای جناب مهدیان بودم می گفتم : سر زلف تو نباشد سر زلف دگری از برای دل ما قحط پریشانی نیست ودرپایان یک سئوال از استاد عزیزم جناب علیپور که همیشه با راهنمائیهای مفیدشان یاریگرم بوده اند دارم :؛ به نظر شما چطور میشود که شعر امروز به سمت مخاطب خاص سوق پیدا کرده واکثریت مردم وعوام از لذت بردن از شعرهای اکثریت ما ناتوانند ؟
برزو علی پور سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت: 15:43
به خانم رويا ابراهيمي
سوال شما را خواندم كلمه عوام كه به كار برده ايد در هر جايي تعريفي دارد مثلن ممكن است بنده در خصوص رشته تحصيلي شما به عنوان عوام باشم يا اين كه شما در بحث هاي تخصصي رشته تحصيلي اين جانب عوام باشيد زيرا علوم چه از نوع انساني چه از قسم تجربي و رياضي تخصصي مي باشند و عصر افرادي كه در علوم مختلف داراي تخصص عالي باشند منقرض شده است و اگر چنين افرادي هم يافت شوند تك ستاره اند.
خب سوالي دارم آيا همين اكثريت مردم و عوام شعر حافظ و مولانا و خيام را در عصر شان و حال حاضر مي خوانند و ارتباط صحيح برقرار مي نمايند؟بر استفاده از ارتباط صحيح خواننده با شعر عمد دارم اگر ارتباط صحيح برقرار مي شود پس چرا اين همه استاد ها شرح حافظ و مثنوي و رباعي ها مي نويسند و كسي معترض نمي شود بابا ما كه به درستي با شعر اين ها ارتباط برقرار مي كنيم جمع كنيد دكان تان را.
نه ...
اين توهم است كه اكثريت مردم و عوام با شعر ديروز ارتباط صحيح برقرار مي نمودند
و از شعر امروز مخاطب عام لذت نمي برد من عقيده دارم اگر مخاطب عام از شعر گذشته لذت مي برد لذت هنري واقعي نبود بلكه لذت توهمي بود زيرا خواص هنوز با شعر پيشرو گذشته منطقي برخورد نكرده اند چه برسد به عوام الناس.
ببخشيد اين جانب سعي نمودم تا مختصر و در حد سواد اندك خويش بنويسم حتمن متخصص هاي ادبيات بيشتر توضيح خواهند داد زيرا اين يك بحث ريشه اي است و با اين راحتي نمي شود ازش گذشت.
مریم عباسیان جمعه 24 اسفند1386 ساعت: 0:13
از شعر های آقای مهدیان لذت بردم . شاید در این نوع شعرها نشود به یک معنای کلی و مفهومی دست پیدا کرد . در هر اثر هنری , صاحب اثر قرار خویش را با اثرش می گذارد و بر همان بنیاد اثرش را شکل می دهد . تا حدودی نظرات دوستان را خواندم . به نظرم دوستان محترم ندیده کمی سنت گرایانه با شعر آقای مهدیان برخورد کرده اند . شاعر از همان ابتدای شعر با آشنا زدایی ساختاری و مفهومی به ما یادآور می شود که با شعر سپید مدرن روبه رو نیستیم . به نظر بنده ایشان وارد ساحتی غیر از فضای مدرن شعری شده اند . ( پوزش بنده را جناب شاعر بپذیرند که شعر ایشان را پست مدرن نمی خوانم . به دلیل اینکه هنوز تعریف مشخصی از شعر پست مدرن ندارم یا نمی دانم . ) اما وافعیت این است که شاعر بسیار افسار گریخته و منطق زده در جاده شعری خود حرکت می کند . از این منظر ( بعد مفهومی شعر) ایشان وارد دنیا پست مدرن می شوند که در پی ایجاد هیچ معنای واحد و آشنا و یک سونگرانه ای نیستند . ذهن شاعر همان قدر که درگیر همه چیز است و همه چیز دستش نمی آید به تصویر کشیده می شود . این کفایت می کند . سئوالی از خوانندگان محترم سایت انجمن مجازی ایران دارم و آن اینکه : برای کدام مفهوم و واژه در دنیای پرابهام , آشفته و هزارگونه که نه میلیارد گونه ی امروز می توان تنها یک معنا , یک تعریف و یک شکل ضابطه مند تعریف کرد ؟ به قول ژان فرانسوا لیوتار :
عصر ما عصر پایان روایت های بزرگ است . ( نقل از کتاب گذار از مدرنیته , شاهرخ حقیقی )
آقای مهدیان از بند های زیر و توحش های زبانی و روایی و مفهومی تان خیلی لذت بردم :
با خستگی عرق ازساعت 2 که رد می شود نه نمی شود
آهنگی که دارد از چیزی در نمی آید در می آید
برلین را به هر زبانی که می نویسی
شکل دیواری که هزارگوشه ی آن گوش است
ساحل کردند گوش ماهی هایی که خزر در آوردند
این دست حاکم باش،
دست دیگرم پای تو می شود بنشیند؟
پای کوچه را نوشتم
حالا کفشهایم تاول زدند
این روزها سهم قابله از درد بیشتر است ( اینکه از همه محشرتر بود . واقعن محشر مرسی )
چقدر حرف تا مقصد مانده
هنوز...
تو به اندازه کافی خدا نبودی
فقط به پیری نرسیدی پیاده ام کن!
پيام سيستانی دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت: 3:54
جسارت در شعر اگر همراه با آگاهی باشد می تواند به آفرينش ادبی منتهی شود . مرز ميان جسارت آگاهانه با بی پروايی ی ناآگاهانه به باريکی مويی ست که تنها ذهنی ريزبين و جانی خردمند می تواند به درک آن دست يازد و از غلطيدن در دامچاله های غير هنری زبانی برهد . دامچاله های فريبنده ای که نه تنها به ويرانی هنر می انجامد ، بلکه خسارت های جبران ناپذيری نيز به زبان وارد می کند . شايد بسياری از دوستان شاعر پرخاشگرانه بگويند که : هيچکس وارث زبان نيست تا نسبت به ويرانی يا خسارت های آن مدعی شود . اما سخن اينجاست که زبان مرده ريگ تاريخی و فرهنگی هر ملتی ست و همه ی مردم و نيز همه ی باشندگان زبانی حق دارند که نسبت به خسارت ها ی زبانی خويش داد سخن سر دهند .
زبان نيز چونان هر پديده ای ديگر برای زنده ماندن نيازمند پويايی ، پوست اندازی و شخم زدن و تحرک دارد و تحرکات زبانی شايد بزرگترين وضيفه ی شعر باشد . شعر پويا و جسور نيز شعری ست که از دل گستره ی فرهنگی برويد و هم جان و همبو با بستر تاريخی زبان باشد اما دل به مرده ريگ تاريخی زبان نسپارد و نشخوارگر ذهن و جهان فرسوده ی او نباشد . شعر جسور شعر يست که به بالندگی ، تنومندی و پرواری زبان بينجامد نه اين که خون و گوشت زبان را بمکد و قورت دهد . نکته ی ريز اما اينجاست که آيا هر جسارتی برای شکستن هنجار ها ی گستره ی زبانی می تواند به آفرينش بينجامد . بی گمان هيچکس نمی تواند پيشاپيش مهر تاييد بر ماندگاری و يا عدم ماندگاری جريان شعری بزند اما هيچکس نيز نمی تواند به سادگی از غربال زمان و نيز حافظه ی فرهنگی مردم بگذرد زيرا شايد بتوان در زمانی کوتاه با تکيه بر رسانه ها و نفوذ در جريانات ادبی شعری کم ويژه را زنده نگه داشت اما درازنای غبار آلود زمان را در بلند مدت نمی توان فريفت .
بر اين گمانم که ما به تعداد شاعران جهان می توانيم دارای فرم شعری باشيم که در نهايت بتواند به سبکی فردی بينجامد . اما پرسش اينجاست که چرا با وجود امکانات زبانی يکسان در هر نسلی تنها تعدادی انگشت شماری می توانند شعری پرويژه و ماندگاری که بتواند جان های بيشتری را در گستره ای وسيع تر بربايد بر بام ادبيات قدم می زنند ؟ به گمان من فرم و يا حتی سبک چيزی نيست جز عينيت يافتن جهان درونی هنرمند. هرآنگاه که هنرمند صادقانه تجربيات زندگی کرده ی خويش را با زبانی برخاسته از نهاد باورمند خويش در امکانات زبانی بدمد می تواند به خلق جهانی تازه و فردی برسد . جهانی که تنها شبيه اوست ، مثل صدا ويا اثر انگشت او .
با اين پيش درآمد بی هيچ پيشداوری ای به سراغ شعر احسان مهديان می رويم . چرا که وظيفه ی نقد پرهيز از هرگونه پيش داوری های خودخواسته و فرمان صادر کردن است . شايد صادقانه ترين وظيفه ی نقد نشان دادن ِ صادقانه و جستجو برای کشف کاستی ها و برجستگی های اثر باشد .
به گمان بنده شعر مهديان شعری جسور است ، شعر جسور نخست نيازمند زبانی جسور است ، زبانی که بتواند بار مسئوليت شعر را به دوش بکشد و از خودويرانی های خودخواسته نهراسد . شعر جسور شعری ست که همواره در حال پرتاب شدن به لايه های ناشناخته ی زبانی ست و نيز از اين پرتاب کردن هراسی ندارد ، اين گونه شعر ها در پی آنند تا به کشفی تازه از روابط زبان دست يابند ، روابطی که همواره برای بخشی از زبان يا ناشناخته بوده است و يا هراس انگيز . شاعر اين شعر ها آگاهانه در پی آن است تا پيوندی دو سويه بين ذهن خويش و ذهن تاريخی زبان برقرار کند اما او می داند که چه می خواهد ، چه می کند و به کجا می رود . نکته ی ريزتر آن است که شاعر می داند که اگر جسارت های او همراه با آگاهی از امکانات تاريخی زبان نباشد و نتواند به خوبی از عهده ی اين آميزش های زبانی برايد هم خنجر بر گرده ی خويش فرو کرده است و هم بر گرده ی زبان ، و نيز خوب آگاه است که اگر جسارت با شعورمندی و خردورزی درنياميزد به حماقتی بيهوده مبدل خواهد شد .
بر هيچکس پوشيده نيست که برجسته سازی و نيز هنجارگريزی دو شيوه ی رايج برای گريز از بند های ذهن خودکاری و تکراری زبان است . زبان شناسان اين دو فرايند را زيرساخت های بنيادين و نژاده ی آفرينش هنری و زايندگی های هنری می دانند . اما اين بدان معنا نيست که دو فرايند بی هيچ معياری بتوانند ضامن آفرينش هنری شوند و قاعده ای تازه را بيافرينند . برای نمونه يکی از زبانشناسان ( ليچ ) گمان دارد که هنجارگريزی و قاعده افزايی تنها می تواند تا بدان مرز به پيش برود که باعث مختل شدن ارتباط سالم زبانی نی نشود و زبان بازی های هنرمند قابل تعبير باشد و يا به قول شفيعی کدکنی اصل رسانگی زبان از ميان نرود و ساختر زبان سبب گنگی ، و نارسايی در انتقال احساس و مفاهيم نشود . در مقوله ی هنجارگريزی نيز کار به همين گونه است يعنی اين که هنجارگريزی نيز اگر تنها به ساختی غير دستوری منجر شود نمی تواند خلاقيتی هنری به شمار آيد . ( ليچ ) برای تمايز ميان هرگونه انحراف نادرست از زبان و هنجارگريزی سه امکان را در نظر می گيرد : نخست اين که هنجارگريزی بيانگر مفهومی باشد . يعنی نقشمند باشد. دوم اين که بيانگر منظور گوينده باشد يعنی جهتمند باشد و سوم اين که هنجارگريزی به قضاوت مخاطب بيانگر مفهومی باشد يعنی غايتمند باشد . ( در اين باره ها بسی بيشتر می توان نوشت که شايد يکی از بزرگترين و خطرناک ترين بيماری های شعر امروز ما باشد ) .
به گمان بنده مهديان آگاهانه در پی بهره گيری از همه ی اين امکانات برای رسيدن به جهانی تازه و زبانی نو است . زبانی که گاه نيم نگاهی به زبان ادبی و رسمی دارد ، گاه چشم به زبان عاميانه و غير ادبی و گاه نيز در پی آمميزش اين دو جهان برای رسيدن به جهانی چندگانه است . آنچه که در پس پشت جهان مهديان سوسو ميزند باوری ست که بنده نيز به آن برای گريز از جهان و زبان سنت زده رسيده ام و باورمندم . شايد تفاوت تنها در چند چيز باشد . نخست آن که بنده به شدت به اصل رسانگی پايبندم . دوم آن که ما در تعريف مخاطب کمی اختلاف ديدگاه داريم . سوم اين که من به اصل شورمنشی زبان و يا همان چيرگی شور بر شعور شعر پايبندم و چهارم رساندن ساخت های تازه به جوهرمندی شعری که شايد
