نقد اشعار مهرداد سنجابی
اول
نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی مطرح خواهند شد .
خواهشمندیم از گذاشتن پیام با نام وبلاگ یا نام مستعار پرهیز فرمایید .
دوم
تجربیات گذشته نشان داد که غالبا شعرهای دوم کمتر مورد توجه قرار گرفته اند . بنابراین نقد هر شعر را جداگانه درج خواهیم کرد . جای آن است که عزیزان منتقد نیز برای هر شعر درنگی اختصاصی داشته باشند .
سوم
شعر اول
این روزهای ساکت بی پنجره
تنهایی ام را قاب نمی کنند
تا میخکوبش کنم به دیوار اتاقی متروک
و رها شوم میان بی دردی مردم
آزارم می دهند
این واژه های حسود بی خاصیت
آزادم نمی گذارند
تا بربخورم درون روزمرگی تقدیری سرزمینم
سیگار بکشم
ودکا بنوشم و زن بارگی کنم
و از شدت سرخوشی ، عشق را جرعه جرعه خون ببارم و
همرنگی را
فریاد بزنم باجماعتی که رسوای هزارنقش و رنگ ابلهانه اند
این روزها ، مرا تاب نمی آورند
من ، این روزهای بی حوصله را
که واژه واژه جانم را می جوند و
سطر به سطر فرسوده ترم می کنند
درمانده ام ، شعر بتازگی مرهم نمی شودیا
هرگز نبوده است

شادي خوشدل سه شنبه13فروردين1387ساعت:12:23
شعر اول
شعر حكايت از درگيري شاعر با محيط و شرايط پيرامونش دارد.البته نه درگيري به مفهوم جدال بلكه به مفهوم نوعي ناهماهنگي روحي و عقيدتي با محيط و شرايط و افراد پيرامونش.
شاعر هرچند شرايط محيطش را در يك سكوت كه راهي به بيرون ندارد و شايد منظورش از نبودن پنجره ،نبودن آزادي باشد ،توصيف ميكند و گويي از ابتدا ناهماهنگي فكر و خواسته هايش را با اجتماع از همين جا بيان ميدارد همه در سكوتند بي انكه به آزادي بيانديشند اما شاعر چون چنين نميانديشد تنهاست.اما با اين حال تنهايي او جلوه گر نميشود چرا كه شاعر با همه تضادي كه با اطرافيانش دارد اما به همرنگي با جماعت پرداخته تا شايد از جامعه ترد نشود.شاعر روزمرگي هاي محيطش را به تصوير ميكشد وبه كنايه ميگويد كه آزادم نميگذارند و با اين بيان كنايه وار از روزمرگي سرزمين يا همان محيط اطرافش گلايه ميكند.اما شاعر نميتواند اين وضعيت را تحمل كند و راهي نميابد جز درماندگي ،چرا كه همرنگ جماعت شدن را جز به اين جا راهي نيست.شاعر چنان در اين درماندگي افتاده است كه آروي مرگ ميكند و اين آرزو را اينچنين بيان ميدارد كه(( شعر بتازگی مرحم نمی شود )) درواقع شاعر چنين ميانديشد كه ديگر شعر- كه در اينجا نماد عقايد شاعر است – وجود ندارد تا با اين همرنگي از ميان برود و چنبن به نظر ميرسد كه انگار از اول نبوده است.
۲ـ
شعر اول آقاي سنجابي علي رقم مفهومي كه در آن وجود دارد اما به واژه هايي اشاره كرده است كه چندان به مزاج فرهنگ و جامعه ما خوش نمي آيد.وقتي اثري در حيطه اجتماعي هدفي را دنبال ميكند بايد با عناصر آن جامعه نيز مچ باشد دقت كنيد:
ودکا بنوشم و زن بارگی کنم
خوب اين روزمرگيها ، مختص جامعه ما نيست اگرچه جامعه ما خالي از آنها نميباشد اما به وضوح چنين چيزهايي در آن ديده نميشود وقتي شاعر در توصيف روزمرگي ها ، حال چه روزمرگي هاي خود و چه روزمرگي هاي جامعه اش قلم ميزند بايد به واقع بنويسد چون شعر علي رقم آنچه كه پنداشته ميشود تاثير وافري بر جامعه ميگذارد اگرچه تاثيرش نامشخص و ريز اما بي تاثير نيست
من با هر كلمه و واژه در شعر موافق نيستم و معتقدم كه هنر شاعر در اين است كه مفهومش را در واژه هايي بگنجاند كه هر واژه اي نباشد.
و معتقدم كه شعر براي شعر تنها دستاويز آناني است كه خود بي انگيزه ميزيند نه ما و جمع ما كه سرشار انگيزه ايم پس وقتي شعرمان را با هدفي دنبال ميكنيم بايد به بهترين واژه ها بيانديشيم.چرا كه شاعر فقط گوينده نيست بلكه آموزگار نيز هست
رويا ابراهيمي چهارشنبه14فروردين1387ساعت:20:17
شعر اول سرشار از یک نوع نوستالوژی بی تکلف است که منجر شده شاعر خودش را در نهایت و به ظاهر متمایل به قیدی نشان بدهد یعنی درست همان چیزی که در جماعت هزار نقش هر روز می بیند این بی قیدی شاعرانه ی خاص در اصل نوعی اعتراض است به اجتماعی ست که تفاله ساز آدمهاست و در پایان شاعر برای تسکین دردهایش به شعر پناه می آورد وناگهان در میبابد که شعر هم هرگز نبوده و مرحم نمی شود شاید نکته ای که اشعار جناب سنجابی را خاص وگاهی بی نظیر می کند دید دردمند ایشان است در این اینجا نیز موج می خورد.
سيد مهدي موسوي جمعه16فروردين1387ساعت:10:52
شعر اول:
اول از همه که ایراد تایپی دارد و حتما مرهم اصلاح شود شعر شروع خوبی دارد و با تصویر زیبایی شروع می شود که می توانست به همین زیبایی نیز ادامه یابد اما در ادامه شعر از تصویر به حرف بدل می شود و به جای استفاده از نمادها و نشانه ها شاعر از کلمات به شکل مستقیم برای واگویه دردرهای درونی اش کارکرد می گیرد که مطمئنا از شاعرانگی اثر می کاهد... به نظرم جناب سنجابی عزیز با دوباره نویسی این اثر می تواند کاری موفق تر را از دل آن بیرون بکشد.
حامد رحمتي جمعه16فروردين1387ساعت:11:16
ترجیح می دهم بیشتر در مورد شعر اول متمرکز شوم
شاعر برای گذر از ابژه هایی که ارائه داده است سعی دارد با ذهنیت خود پیش برود و گرایش شاعر به مفاهیم کلی که او را در تمکین باورهای ذهنی اش محصور کرده است، مي توان به سادگي خود را متقاعد كرد كه شاعر در پي آن است كه عوالم روحي خود را با زيبائي اديبانه اي شرح دهد در صورتي كه من انتظاراتي ديگري دارم كه در متن برآورده نمي شود زيرا تقلاي مخاطب براي ورود به دنياي شاعر در رهيافتي عاقلانه اي صورت نمي پذيرد البته انگاره هاي كوچكي صورت گرفته است كه مولف اثر با گنجاندن عوامل بيروني سعي مي كند ارتباطي را با جهان پيرامون خود بر قرار سازد ولي باز هم كم رنگ است و همين عدم قطعيت اين بستر را فراهم مي سازد تا يك بار ديگر شاهد كلي نگري شاعر باشيم:
فریاد بزنم /باجماعتی که رسوای هزارنقش و رنگ ابلهانه اند
ودکا بنوشم و زن بارگی کنم/عشق را جرعه جرعه خون ببارم
این واژه های حسود بی خاصیت آزادم نمی گذارند.
درنمونه هايي كه مثال زده ام تا سخنم مصداق داشته باشد به راحتي در مي يابم شاعر براي انتقال معنا دست به گربيان مفهوم مي شود و همين قاعده باعث مي شود شعر دچار روايت خطي شود و از حركت هاي شاعرانه كاسته شود شعر مهرداد عزيز را در چند حالت مجزا مي شود بررسي كرد او قصد دارد جهان را از بالا نگاه كند نه از جلو براي همين فضاي شعري او گاهي برايم ملموس نيست در صورتي كه مي دانم او از يك درد عمومي يا از يك وضعيت نا به سامان سخن مي گويد.
اگر به سطرهاي مذكور دقيق شويد به سادگي در مي يابيد كه از تاملات شاعرانه كاسته شده است مهرداد عزيز صرفن شاعرانه مي نگرد ولي حركتي در ادامه اين راه اتخاذ نمي كند
این روزها ، مرا تاب نمی آورند
من ، این روزهای بی حوصله را
که واژه واژه جانم را می جوند و
سطر به سطر فرسوده ترم می کنند
درمانده ام ، شعر بتازگی مرحم نمی شود
یا
هرگز نبوده است
ولي شيطنت هاي او را در زبان دوست دارم و از نظر من شاعر است.
حامد داراب جمعه 16 فروردین1387 ساعت: 20:2۲
سخنی بر کار اول :
احساس میکنم که این کار از شعر خارج است . یعنی به هنر نزدیکتر است تا شعر . هنر اینکه، لحظه نقش آفرین است و با نگاره های خود رمزی را برای یک خواننده می پروراند که باید تا پایان دنباله اش را گرفت و بی اندید اگر از این رمز جدا شویم شعر مفهومی ندارد . در سطر دوم (( تنهایی ام را قاب نمی کنند)) احساس میکنی که به ارتباط با سطر ابتدایی سروده شده حال آنکه باید جدا گانه آنها را به خوانش بنشینی چرا که اگر سطر ((این روزهای ساکت بی پنجره)) را بی هیچ واژه ی دیگر به ((آزارم می دهند)) بچسبانیم خود راه نیافتن شاعر را به دنیای بیرونی واضح بیان میکند . اما سرایش ((تنهایی ام را قاب نمی کنند/تا میخکوبش کنم به دیوار اتاقی متروک /و رها شوم میان بی دردی مردم)) اشاره ای به همان رمز هنر مندانه است اشاره ای که این سوال را برمیدارد که چه کسانی تنهاییه شاعر را قاب نمی کنند؟وبا کمی تامل میتوان فهمید که این مردم ، نه ، این مردم بی دردند که تنهایی شاعر را به قاب نمی کشانند و در اینجا باید بر این دست یافت که شاعر از انکه قاب نمی شود ((بی زندان است )) ((رهایی دارد)) شکایت میکند . اما در سطر های بعددرست بر خلاف تصویر استادانه ی بالا شاعر از سویی دیگر زندانی است و طلب رهایی میکند : ((این واژه های حسود بی خاصیت /آزادم نمی گذارند)) شاعر در اینجا از مردم زندان میخواهد و از واژه رهایی میخواهد در مردم اسیر باشد و در کلام آزاد . در ادامه در می یابیم که شاعر هم در واژه آزاد میشو د :((ودکا بنوشم و زن بارگی کنم)) وهم در مردم اسیر است : ((عشق را جرعه جرعه خون ببارم و)) نکته که از همان رمز است این مهم که مردم شاید یک عشق زمینی باشد یا شاید خدا .
و باز در تکراری اجابت دعای خود را فریاد میزند او در قفس است و مردم بیرون آن و او رنگهایی را که آنها میپرستند به سخره میگیرد (( فریاد بزنم باجماعتی که رسوای هزارنقش و رنگ ابلهانه اند)) در سطرهای پایانی میبینیم که دردهای مردم قاب شاعر را به روزها داده اند و این روزها یند که قاب را تاب نمی آورند. وباز همان شکایتی در پیش است که در ابتدا بود و آخر اینکه شعر هم آزادی را میگیرد و مرهم شاعر نمیشود :((شعر بتازگی مرهم نمی شود)) و شاعر شک میکند که شاید هرگز شعر مرهمی برایش نبوده .
میتوانم گفت : شاید اجابت شاعر در سطرهایی که آرزوهایش ((قاب))((رهایی)) به انجام میرسند خوابی ست که شاعر در رویایی کودکانه ان را میپروراند .
و همچنین چرا چنین رمزی شگرف باید در واژگانی به کار رود که حسی کهن به من خواننده دست بدهد و این چیزیست که بارها از دوست خوبم جناب سنجابی پرسیده ام .
مهدی بختیاری کیا جمعه 16 فروردین1387 ساعت: 21:4
شروع زیبایی داشت شعر اول و همین امر نیز مخاطب را به ادامه دادن شعر ترغیب میکرد اما به یکباره شعر از فضای ابتدایی خویش وارد محیطی دیگر میشود وبه نظر من نمیتواند ان مقاربت ابتدایی شعر را از دیدگاه مخاطب تا پایان حفظ کند.
عبدالحسين انصاري شنبه17فروردين1387ساعت:9:38
شعر اول
از نظر ساختار این شعر با گرایش به زبان زمان و استفاده از کلماتی مثل بر خوردن کار به صمیمیت نزدیک شده هرچند استفاده از اضافات پشت سر هم مثل :روزهای ساکت بی پنجره >واژه های حسود بی خاصیت >روزمرگی تقدیری سرزمینم
کار از صمیمت دور شده هر چند این ترکیبات ترکیبات جان داریه
در شعر ابتدا شاعر از شاعر بودنش گلایه می کند زیرا شعر را دلیل گوشه گیری خود و نپرداختن به واقعیات جامعه می داند و گویا برای فریاد کردن هم باید از واژه ها رها شد شاید از یک نظر این مفهوم درست باشد وآن هم در مورد شاعرانی که زندگی نمی کنند و تنها با واژه ها بازی می کنند ولی این قوت را در سنجابی عزیز می بینم که هم شاعر باشد وهم زندگی کند آن هم در بطن جامعه.البته گاهی هم شعر از شاعرانگی دور شده مثل:فریاد بزنم باجماعتی که رسوای هزارنقش و رنگ ابلهانه اند
شاید کلمه ی رسوا در این سطر نیازی نبود و هزار نقش بودن خود رسوایی ست.
بهروز محمدي شنبه17فروردين1387ساعت:12:41
شعر اول
شعر با گلایه ای زیبا آغاز می شود.( این روزهای ساکت بی پنجره )
گلایه شاعر از سکون ، مردگی، روزمرگی و عدم وجود روزنه ای از امید. (تشبه زیبا و جالب) آغاز می شود.
او از هدر رفتن عمر و عدم ماندگارشدن آن توسط حادثه ای نیک فرجام که می تواند اند ثمره عمر لحظه های هر شاعری باشد گلایه دارد. (تنهایی ام را قاب نمی کنند). از اینکه می شود لحظه های ماندگاری ساخت و ثبت کرد، به سان لحظه ای که توسط دوربین عکاسی ماندگار می گردد و قاب کرده به دیوار می آویزم تا در حجم کوچک زندگی خود جاودانه اش کنیم.( تا میخکوبش کنم به دیوار اتاقی متروک)
(و رها شوم میان بی دردی مردم
آزارم می دهند ) هرچند این بند به ظاهر گلایه ای است از مردمی که بی دردشان می داند، ام به زعم من در این قسمت از شعر شاعر از بی همدری و بی همزبانی گلایه دارد نه از بیدردی مردم.
(این واژه های حسود بی خاصیت
آزادم نمی گذارند) شاعر در عین واژه پردازی زیبا بصورتی تلوحی ، زیرکانه و جذات واژه های ذهن خویش را به چالش کشیده است برای سرایش شعری زیباتر.
(تا بربخورم درون روزمرگی تقدیری سرزمینم ) در این بند شاعر پارا از دغدغه های فردی فرانهاده به مشکل بزرگتری که گریبانگیر جامعه امروز ایران شده است پداخته. ایشان بسیار بجا و زیبا در دام افتادن خویش و جامعه را به هم گره زده و از پیوندی که از تنه و بدنه جامعه به سرشاخه ها سرایت نموده را توصیف نموده است. تاثیر پذیری فردی از جامعه. و نیز شاید شاعر بگونه ای بسیار زیرکانه در پی فرافکنی از فرد به جامعه بوده است. که این تفکر نیز بسیار به جا و زیرکانه می نماید.
(سیگار بکشم
ودکا بنوشم و زن بارگی کنم
و از شدت سرخوشی ، عشق را جرعه جرعه خون ببارم و) در اینجا شاعر به ابزار های موجود برای گریز از فشار روانی این حقیقت تلخ که او را احاطه کرده است اشاره می کند. به ابزار هایی که شاعر پیشاپیش ناکارمدی آنها را به ذهن وارد کرده است.
(همرنگی را
فریاد بزنم باجماعتی که رسوای هزارنقش و رنگ ابلهانه اند) و تعبیری زیبا از " همرنگی با جماعت"
(این روزها ، مرا تاب نمی آورند
من ، این روزهای بی حوصله را
که واژه واژه جانم را می جوند و
سطر به سطر فرسوده ترم می کنند) در این بخش شاعر به اوج کلامی خوش می رسد. تشبیه های زیبا و جاندار واژه های مسحور کننده که تا لحظاتی خواننده را با خویش می برد.
(درمانده ام ، شعر بتازگی مرهم نمی شود
یا
هرگز نبوده است ) کار شاعر در این سطر با شهودی شاعرانه به اوج خود می رسد و شاعر را به انتها رسانیده است.
مهدي چرچي سه شنبه20فروردين1387ساعت:21:47
پنجره،پنجره اي رو به بيرون يا آزادي نيست.پنجره مدخلي است براي ورود به دنياي شعر.
شاعر خواستار تنهايي است، و اين روزهاي ساكت بدون شعر و سرود،ازبه ارمغان آوردن تنهايي كه شاعر خواهان آن است ناتوانند. تنهايي او تنها در اتاق متروك درون شاعر تحقق مي يابد.در اتاق تنهايي شعر!
او تنهايي رابه ديوار اتاق متروك ميخ كوب مي كند،زيرا اتاق تنهايي شاعر،درتماس با مردم و سطح سيماني قرن آهن و پولاد، غريبه و متروك شده است از شاعر، و ميان آن دو ديواري كشيده شده است و جدايي حاكم! و شاعر از واژه ي «ميخكوب» كردن استفاده مي كند.تا روزنه اي به بيرون باز بكند،كه اتاق شعر نيز چون خودش زنداني معراج آهن و سيمان شده است! و او اميدوار است كه با تيشه و ميخ، ديواري كه چهار سوي آزادی شعر را احاطه كرده است درهم شكند. زيرا كه شعر، آزادي است و آزادي در ظرف مكان نمي گنجد . آزادي نه يك اتاق متروك ،كه فضاي بيكران هستي است! پس شاعر مي خواهد كه از پنجره ي تنها يي به اتاق شعر برسد!
و اما می رسیم به این قسمت شعر:
«آزارم می دهند
این واژه های حسود بی خاصیت...»
در نقد این بخش از شعر،دوستان حق مطلب را به خوبی ادا کرده و جایی برای بحث نگذاشته اند. ولی من با اجازه دوستان و خود شاعر،می خواهم جوانی کرده و تاویل دیگری ارائه بدهم.و« واژه های حسود بی خاصیت» را نه جدا از هم،که ترکیبی بدانم برای توصیف انسانهای اطراف شاعر،و اینچنین ادامه دهم:
شاعر از ميان اسم هاي بيشماري كه براي ناميدن انسانها وجود دارد،از«واژه هاي حسود بي خاصيّت» كمك مي گيرد. اما چرا؟ زيرا كساني كه در اطراف او قدم مي زنند و زندگي،نه واقعي كه سايه هاي شبه واري بيش نيستند! آنها «واژه» هستند،يعني كلمه،حرف،باد هوا. و« بي خا صيّت» يعني انسان هاي كم همت و دون مايه كه نه اهل كار كه اهل بازيچه و بازي! و نه مرد عمل كه اهل حرف هستند،آنقدر كه در تصورات شاعر، خودشان نيز تبديل به واژه شده اند و حرفي و واژه اي كه تنها در سطح شعار باقي بماند ،باد هواست و هيچ و پوچ! و اما هسته ی این ترکیب، بی گمان واژه ی«حسود»است. همانطور که می دانیم حسادت از سرک کشیدن و –اگر بخواهم راحت تر بگویم-« فضولی» در کارهای دیگران ناشی میشود.واین مردم «فضول باشی» هیچ جا او را تنهانمی گذارند؛چه هنگامی که «سیگار» می کشد[یعنی وقتی که در اجتماع و درجمع دیگران حاضر است] ، چه هنگامی که «ودکا» می نوشد[که کمی از سیگار کشیدن پنهانی تر-حداقل در اجتماع ما-و خاصّ تر است] و چه آن هنگام که «زن بارگی» می کند[یعنی حتی در خلوت و خصوصی ترین کارها]. پس این «خـ...مگسهای مزاحم» هیچگاه او را تنها و آزاد نمی گذارند،نه در تالار چشم اجتماع و نه در اتاق خواب![آیا او شخص موفق و مهمی است که همه بر او حسادت می کنند؟ از ظاهر امر چنین بر نمی آید!]و او حتی در تنهایی خویش، هنگامی که حضور فیزیکی مردمان در کنارش نیستند،حضور سمج و پررنگ آنها را در اعماق روح و ذهن و اندیشه اش حس می کند.
... این روزمرگی تقدیری هر روز تکرار می شوند و شاعر –شاید هر روز- می آشوبد و بر این جماعت رسوای فریب خورده ی چرخ و فلک بوقلمون صفت، فریاد برمی آورد،همرنگی را! عشق را! اتحاد،مهر،دوستی،یکرنگی و...اما فریادی، که وجود هم ندارد، در تند باد گوشهای کر مردم می شکند. چگونه بشنود کسی فریادی را و حرفی را که گوینده اش کسی بدتر از خودشان هست-و یا شده است؛ هر چند آرمان های بزرگی در سر دارد[؟]
و در پایان هر روز شاعر،شکست خورده تر و فرسوده تر از پیش به سیگار و فراموشی موقتی ودکا پناه می برد. و عاجز و در مانده در آغوش زنی که برای امشب تدارک دیده شده، سعی می کند در خود فرو رود و در رویاهای حاصله از شراب به دنبال شعر بگردد. ولی خود نیز می داند که شعر واقعی –نه به تازگی –که دیر گاهیست که در او مرده است ؛ آن هنگام که اراده اش شکست خورد در برابر زندان روزمرگی...
آرزو غفوري سه شنبه20فروردين1387ساعت:22:33
شعر اول:
"روز های ساکت بی پنجره"شاید این ترکيب از نظر واقعی معنی رسانی نداشته باشد ولی از نظر ارزشی معنی پسند
است و می تواند زبان احساسی باشد که از تنهائی و عدم ارتباطات فردی با محیط خود می گوید.زبان شعر زبانی ارزشی ست!بدان معنی که/شاعر از احساس و مجموعه ای از عواطف و ذهنیاتی گفته است که قضاوت آنها بر اساس احساس است نه عقل!حکم و داوری او بر اساس پایه های عینی نیست و کارها و رفتاری که ریشه عقلی و اساس واقعی ندارد ر به تصویر کشانده است.او در بیان احساس بی پرواست و از رفتارهای زبان برده است که با نظام کارساز جامعه اش مغایرت دارند!میان واقعیت و اعتقادات ارزشی حفره های پرنشده بسیاری نمایان است .او از فردیت می گوید و از انسان هائی تعریف می کند که فردگرایند!روحیات منزوی و افسردگی و بلاتکلیفی با خود و اطرافش دنیای توتال از خردزدائی را به ارمغان می کشد که ریشه در اندیشه "نیهیلیسم"(هیچ انگاری) که نتیجتآ به تهی شدن زندگی از معنی/بی هدف نمودن هستی و توجیه ناپذیری ارزش ها (که در بیان شعر از این حالات به خوبی لمس می شود ) و نیهیلیسم می رسد.شاعر خوب آغاز می کند و همواره در تعریف ها راسخ می ماند زبان تردید و دوگانگی محو است و او به راستی از ابتدا تا به انتها راه را طی کرده است.اما شعر خالی از ضعف ها هم نمی باشد از ابتدای شعر می گویم:زبان او پراکنده است و فشرده. ترکیب هائی را به خودی خود ساخته است اما در معنی ناساخته و بدون تعریف رها مانده اند و برای من در جاگاه خواننده شعر در سطوحی گنگ بی تکلیف است!1/او به واژه های حسودی اشاره کرده که آزادش نمی گذارند!اما کدام واژه ها؟چرا نشانه هائی از آنها داده نشده است!؟و چرا حسود؟به چه دلیلی باید واژه ها در مقایسه خود با او به حسادت برسند؟ چه برتری در او سبب حسادت واژه ها می شود؟!2/او با خود شرطی گذاشته داشته که در صورت آزاد و رها بودنش از دست واژهای حسود ّ او می توانسته با روزمرگی تقویمی سرزمینش" که بعد به کشیدن سیگار و نوشیدن ودکا و زن بارگی می انجامد/بر بخورد/ آیا این رفتار اذعان اوست یا دست آورد های سرزمینش است که برای او به ارمغان می آورد؟ و آیا منظور شاعر از روزمرگی های تقویمی سرزمینش" اشاره به سنت ها و عادات اشتباه در ان است یا...!
ايمان جواهري جمعه23فروردين1387ساعت:12:52
شاید نوعی حماسی که در شعر ایشان کاملن مشهود است با زبانی که ریتم روزهای ساکت بی پنجره
تنهایی ام را قاب نمی کنند
تا میخکوبش کنم به دیوار اتاقی متروک
و رها شوم میان بی دردی مردم
آزارم می دهند
این واژه های حسود بی خاصیت
آزادم نمی گذارند
تا بربخورم درون روزمرگی تقدیری سرزمینم
درونی ان را می توان حس کرد و این ر خورد نوستالوژیک اولیه که هژمونی عنصر تنهایی را کاملن می توان دریافت کرد من کاملن حس می کنم نوعی اکسپرسیون احساسی را شاهد هستم شاعر دچار دغدغه زدگی جامعه می باشد شاید بدنبال پیامی که خود را می خواهد از سطر جامعه جد اکند ولی نمی تواند از بالا نگاه کند چون خویش نیز جزیی از این طبیعت است وشعر هم این هم دردی را بیان می کند حس روایت گری در این شاعر به خوبی دیده می شود با نگاهی sembolismمن حس مي كنم فضاي خاكستري كار كه در كارايشان كم كم پر رنگ مي شود ما اصلان در كار ايشان با ادمها سر كار نداريم اتفاقات هستند كه چشم شعر را همراه مي سازندتشنه نبود خاک شهرم
تا از خون سیرابش کنی
آفتابزدگی پرشیارتنش را
نوازش عبور رهگذران مرهم بود و
هیاهوی بچه های مدرسه کزازی شاعر نوعي پيام را درون اتفاقات مي بيند در هر حال شعر دوستم از اندسته شعر هاي قابل تامل است.
آتوسا حصاركي جمعه23فروردين1387ساعت:19:49
در شعراول بی انکه بخواهد وارد پیچیدگی خاصی شود ( من مخاطب عام ) با دغدغه های شاعری که در میان جمع تنهاست آشنا می شوم شاعری که اگر خواهد نشود رسوا؛ باید همرنگ جماعت شود ... به همین سادگی . اما با شروع زیبای شعر توقع من نوعی بالاتر از این می شود که در اواسط شعر شاعرانگی اثر تبدیل به گلایه ای ساده شود .
پيام سيستاني يكشنبه 25فروردين1387ساعت:5:58
به بهانه ی نگاهی به شعر های دوست خوبم مهرداد سنجابی
راست آن است که بسياری از دوستان به نقد " وبلاگ شهری " با نگاهی سخت کوشانه نمی نگرند و بسيار زورکی ، تفنن وار ، چند پهلو و "خوش و بشانه " به آن می نگرند . انگار وبلاگ شهر جايی چونان پارک شهر است . تنها به درودی و بدرودی بسنده می کنند و از دور يا سری تکان می دهند و يا دستی . از جان و درونمايه ی بسياری از پيغام های وبلاگ شهری به آسانی می توان نويسندگان پيغام ها را بخش بندی کرد . بخشی به جای زحمت خواندن متن ها به خواندن پيغام ها بسنده می کنند و سپس با توجه به فضای بيشتر پيغام ها چيزی می نگارند . بخشی ديگر نه متن را می خوانند و نه پيغام ها را . بخشی با توجه به پرونده ی نويسنده از دانسته های خود چيزی بسيار کلی می نويسند . بخشی ديگر آدم هايی حسابگرند ، حساب دوستی ها و رفاقت ها را از هنر و هنرمند جدا می کنند و در نهايت هم در بيشتر مواقع کفه ی دوستی ها بر هنر می چربد و حرف راست را به ديگران وا می گذارند . بعضی ها هم با توجه به پيغام حريف پيغامی را بر می گزينند . اگر پيغام حريف مهربانانه باشد پيغام او نيز همانگونه است اما اگر نباشد دعوا بر سر هيچ آغاز می شود .تنها اندک بزرگوارانی را می توان يافت که راست کرداری هنرمندانه را با آگاهی خويش در هم می تنند و به دور از هر گونه رنگ و ريايی به نقد اثر می پردازند .
اينها را عرض کردم تا بگويم اگر دوستان نقد در تارنماهای همديگر را جدی نمی گيرند لااقل در جايی چونان انجمن مجازی زمان و توان بيشتری را بگذارند و راست تر با همديگر برخورد کنند وگرنه اينجا هم تفاوت زيادی با تارنما های ما نمی کند و زحمت دوستانی که بی هيچ ادعا و چشمداشتی اين تارنما را می گردانند به هدر می رود . .. بگذريم .
شعر سنجابی را می توان در گستره ی شعر متعهد جای داد و بررسی کرد . شعری آرمانخواه و ستيزه گر . شعری که در پی آن است تا در پی بازگويی چيزی باشد ، چيزی که شاعر راز چيستی اش را می داند و تنها می خواهد رازش را آآشکار کند . به گمان من شعر متعهد را می توان دشوار ترين نوع شعر ناميد ، چرا که اين نوع شعری دشوار ، چند سويه ، گريزنده و خطرنکی ست . خطرناک از آن روی که به راه رفتن بر پرتگاهی بر کمرگه زبان می ماند و نيز به شمشيری بران و دو دم ، شمشيری که هم می تواند بر فرق زشتی های ، ديوْدمی ها و کژی های زيستن فرود آيد و هم برای سراينده اش خطر ساز شود و او را به وادی شعار زدگی در افکند و جان زبان را از جوهره ی نژاده ی آفرينش تهی کند و دل به واژگانی بی چهره ، رنگ و رو رفته و بی تپشی بسپارد . واژگانی که نه برامده از سنگلاخ های زيستن باشند و نه به در کشيده از نهان زبان . به گمان بنده همانگونه که سياست در ذات خويش چيزی ارزشمند است شعر متعهد نيز به ذات چيزی ارزشمند است . همانگونه که با رفتار های رياکارانه ی سياست پيشگانی نا راست کردار چيزی از ارزش سياست کاسته نمی شود همانگونه نيز نمی توان به بهانه ی شعارزدگی و کم مايگی شعری ، شعر متعهد را کم بها ناميد .
تا هر آنگاه که در گوشه ای از " آوردگاه زيستن " نابرابری ، آهی در تهيگاه دلی می کارد شعر متعهد نيز به زيستن خويش ادامه می دهد . تا هرآنگاهی که کپری ، شاليزاری ، کوهی ، کومه ای ، چارقی ، تيشه ای ، دشتی ، اسبی ، خويشی ، خيابانی ، کارخانه ای ، حصيری ، و... ميراث دار زخمی کهنه است شعر متعهد نيز هست . تا هرآنگاهی که کسی بر گرده های کسی شلاق می زند شعر متعهد نيز هست . تا هر آنگاهی که نوجوانی در نوجوانی خويش پير می شود شعر متعهد نيز هست . تا هرانگاهی که مادری هر بامداد گوری ناديده را می بويد و پدری هر شامگاه سر بر سنگی غريب می کوبد شعر متعهد نيز هست . تا هر آنگاه که دوشيزه ای پير تنها با دستمالی يادگاری از دلداده اش عشقبازی می کند شعر متعهد نيز هست . تا هنگامی که بغضی ، آهی ، غمی و اندوهی سايه بر شور زيستن می افکنند شعر متعهد نيز هست . تا هر آنگاهی که چگونه عشق ورزيدن آدمی پشت ديوارهای سنگی زندانی باشد شعر متعهد نيز هست . تا هرآنگاه که بوی تند عرق در صف های دراز نان مشام آدمی را بيازارد شعر متعهد نيز است و نيز تا هنگامی که لبخند های آدمی در چين و چروک اخم هايش پنهان باشد شعر متعهد چونان فريادی بلند بر سر زندگی فرود خواهد آمد . فريادی که به رستاخيز واژگانی برای برابری خواهی می مانند و چونان سربازانی سر به زير در جانپناه زبان قد می کشند و بر می خيزيند .
شعر متعهد اما با شعر پرخاشگرانه و شعرزده متفاوت است چراکه تعهد شعر او نخست به جوهره ی زندگی و سپس زبان است . براستی مرز شعر متعهد با شعرزدگی در کجاست و آيا می توان هر شعری را به صرف آنکه ستيزه جويانه است شعر متعهد ناميد ؟ به گمان بنده پيش از آنی که ما شعری را متعهد يا غير متعهد بناميم بايد در شعر بودن او ترديدی نداشته باشيم . ينی اين که به هر تعريفی از شعر دلبسته باشيم شعر باشد ، ناب باشد ، تازه باشد و ژرف . برای نمونه می توان از دو شاعرمعاصر در ادبيات ما نام برد. دو شاعر نامداری که هر دو ستيزه گر و دادخواه اند ، يکی احمد شاملو و ديگری سياوش کسرايی ، اما تفاوت های زيادی بين شعر اين دو شاعراست . کسرايی در بسياری از شعر هايش به شعار پهلو می زند و شاملو بسيار کم اجازه می دهد که شعرزدگی جوهره مندی شعرش را کمرنگ کند . دستمايه ی هر د و در شعر مردم و رنج هايشان هست اما شاملو از رنج های مردم شعر می سازد و کسرايی رنج های مردم را شعر می دهد.
در گستره ی ادبيات همپهلوی ما می توان از چهار شاعر بزرگ نام برد که هرکدامشان به گونه ای سمبل شعر متعهد در ديار خويشند ،" شاملو" درگستره ی شعر ايران ، " ريتسوس " در يونان ،" ناظم حکمت " در ترکيه و " شير کو بی کس" ، در ادبيات کردستان . با اين تفاوت که ادبيات کردستان در جغرافيای چند کشور بخش شده است اما آبشخور و گستره ای مشخص به نام ادبيات کرد دارد که به خوبی می توان ويژگی های آن را در شعر های " شير کو بی کس "، عبدالله پشيو و ديگران ديد . ادبياتی سرزنده با فضايی دست نخورده و شورآفرين . ادبياتی که ريشه در تاريخ بلند رنج های سرزمين مادری سنجابی دارد .
به گمان من اگر سنجابی و ديگر دوستان کرد بتوانند پلی بين ادبيات امروز ايران و نيز جهان ناشناخته ی ادبيات و زبان کردی بزنند و سپس بی هيچ واسطه ای خود را به دل زيستن و زبان پرتاب کنند می توانند ميراث دار نوعی از طراوت زبانی با دو جهان تازه شوند و شعری با فضايی تازه بيافريند . شعری که ويژگی ها و سمت و سوهايی ديگر با فضايی ديگری داشته باشد . به گونه ای ديگر اگر سنجابی بتواند بين " شير کو بی کس " و شاملو پلی استوار بسازد هم شعر هايی تازه و ماندگاری می آفريند و هم می تواند واسطه ای برای همبو شدن ديگران با فضاهای تازه ی شعر آن ديار شود . از ياد نبريم که ادبيات امروز کردستان يکی از جاندارترين و سرزنده ترين رودخانه های جاری ادبيات ماست . ادبياتی که گاه با زبان کردی گردنفرازی می کند و گاه در زبان پارسی جان می گيريد . شعر کردی نيز چونان موسيقی اش سرشار از دم بخشی و ناشناختگی های سرمستانه است .
بر هيچکس پوشيده نيست که شيوه ی چينش واژگانی و يا تقطيع ريتميک شعر سنجابی بر بنياد شعر شاملويی بنا نهاده شده است . حتی خود او نيز اين دلبستگی را پنهان نمی کند تا آنجايی که در شعری به نام :" همزاد " می گويد :
میشناسمت
همزادمنی انگار
هق هق درماندگی مادر بودی ٬ در لحظه های بی ترحم کودکی
و طعم تلخ نان
درسفره سوت وکور تنهایی
و پدر ٬ چرای بزرگ همیشه !!!
دل ضربه های گنگ نوجوانی بودی
در کوچه های چرکمرده عشق
ونگاه عسل پوش دختری
که خطوط چهره اش راازخاطر برده ام
همگام تنهایی ام ٬ درشبهای شورانگیزمکاشفه
شبهای کتاب و شعر وشیفتگی
ولذت بیمانند سینما و خیالپردازیهای عزیزعاشقانه اش ...
شاملو٬ که شاه بیت همیشه هایم بود
و کیمیایی٬ که کیمیای نوجوانی ام .
از ياد نبريم که نه گفتن شعربه شيوه ی شاملو به تنهايی برای شاعری کاستی می آورد و نه برجستگی . به گمان من شيوه ی برخورد شاعر با زبان می تواند کاستی ها و يا برجستگی ههای شعر را آشکار سازد . برای نمونه در بسياری جاها سنجابی از پس زبان برامده و شعر های خوبی آفريده و در جاهايی نيز تنها در رويه ی زبان درغلطيده و به لايه های زيرين زبان راهی نبرده است . از نمونه های پيروزمندانه او می توان به شعر : " مرگ شاعر " اشاره کرد که بنده اين شعر را نمونه می آورم :
نه خیابان بی عبور ماند
نه دریا خشمش را به ساحل بخشید
نه کوه به خود لرزید.
نه ستاره ای فروچکید
نه ابری پاره پاره شد!
تنها
مشتی واژه ٬ رخت عزا پوشیدند
عاشقانی گریه سردادند
و روزنامه های محلی تیتر زدند:
شاعری پرنده شد
تعدادی شعر ٬به فریاد بدل نمی شوند
تعدادی فریاد ٬ به شعر .
و رنجی که تا همیشه ناسروده ماند...
در اين شعر سنجابی ، با اشياء و زبان برخوردی هنرمندانه دارد و هر شعر سطری از زندگی ست که جانی تازه و زيستنی دوباره می گيرد بی آنکه شاعر در پی توصيف و نيز توضيح چيزی باشد . او تنها نشان می دهد و فضايی تازه را برای زبان می آفريند تا واژگان در هوايی تازه نفس بکشند و ببالند . هوايی که ديگر شاعر حضور خويش را بر تصاحب واژگان از ياد می برد و در پی پنهان کردن خويش پس پشت واژگان نيست بلکه هر واژه موجودی زنده است که با همنفس شدن با ديگر واژگان در پی آفرينش جهانی ديگرند . جهانی که ميراث دار تعهد هنرمندانه ی شاعر ند . اما در جاهايی ديگر سنجابی زبان را از ياد می برد و بيشتر به حضور خود بر زبان پای می فشارد و اين پای فشردن خودخواسته به خفگی واژگان ، تصاوير و نيزکم خونی و کم توانی شعر می انجامد. به گونه ای ديگر سنجابی گاه بی حوصله می شود و ساده ترين راه يعنی ساختن تصاوير توصيفی را پيشه می کند تا جايی که حتی ايجاز و فشردگويی را به درازگويی می کشاند و شعری زيبا و پرمايه را با بکارگيری افراطی ترکيب های همسان و توصيفی به شعری توضيحی مبدل می سازد و تصاوير و بند های جاندار شعر را با اين ترکيب ها کم اثر و خفه می کند . چرا که او نشان داده است اگر به آسانی می تواند از چيز هايی فراموش شده و موضوعات روزمره شعر هايی خوب بسازد و چنگ در جاهايی ارجمند زبان بيندازد . از سوی ديگر در بررسی شعر هايش به اين نکته نيز پی بردم که اگر کم حوصله باشد به آسانی نيز ژرف ترين دستاورد های زبانی اش را با بی حوصلگی زير تصويری کم جان مدفون می کند .
نمونه در همين دو شعر :
اين روز های ساکت بی پنجره / اتاقی متروک / بی دردی مردم / واژهای حسود بی خاصيت / روزمرگی تقدير/ سودای هزار نقش و رنگ ابلهان / روز های بی حوصله / روزمرگی تقدير سرزمينم / آفتابزدگی پر شيار / نوازش عبور رهگذران / زير بنای شکوهمندی فردا / سفری غارت عشق / برکت بی انتها / بی رحمی هجوم براده و آهن / آغوش گشوده ی ميزبان / آوار ويرانگر مرگ / سال های سياه تحمل و...
که بيشتر اين تصاوير ساختی يکدست و يکنواختی دارند و گاه نيز به آسانی می توان بخشی از ترکيب ها را حذف کرد بی آنکه به ساخت ترکيب لطمه ای وارد شود .
در هر روی شعر سنجابی پيوند های زيادی با جان شعر خوان من دارد . شايد راز اين پيوند دردهای مشترک و نيز رنج های بی پايان سرزمين مادری مان باشد . سرزمينی که سنجابی در پی آن است تا با شعر بخشی از اين رنج های بيکران را در کام من بچکاند و همواره ياداوری کند که ما مردم سرزمينی هستيم که در درازنای زمان با اندوه زيسته اند و تاريخ ما ريشه در رنج هايی استخوان سوز دارد . رنج هايی که حتی سرنوشت فرزندان نيامده مان را نيز رقم زده اند.
تشنه نبود خاک شهرم
تا از خون سیرابش کنی
آفتابزدگی پرشیارتنش را
نوازش عبور رهگذران مرهم بود و
هیاهوی بچه های مدرسه کزازی
پیش از آنکه حضور تو به ویرانه تبدیلش سازد و بچه هایش را به آسمان هدیه کند
فرزندانی که سهم شادی شهرم بودند
و زیربنای شکوهمندی فردا
گرسنه نبود خاک شهر
تا بدنهای تکه پاره عابرانش را ببلعد و
بر شانه وگیسوی مادران ٬ عزیزمردگی را نقش عزا ببندد
سفره سخاوت عشق بود و برکت بی انتها
نان میخواست ببخشد و غرور و خوشبختی
تو اگر مجال میدادی
همچنان شیرین بود شب و سرشار لحظه های عاشقانه
عشق را اگر صدپاره نمی کردی
و نگاه را اگر جویای جانپناهی که ماندن را دوام بخشد
شهره مهمان پروری بود خاک شهرم
تو اما مهمان نبودی
بیرحمی هجوم براده و باروت بودی بر آغوش گشاده میزبان
و آوار ویرانگر مرگ بر سفره هایی که نان عزیزترین موهبتشان بود

شادي خوشدل سه شنبه13فروردين1387ساعت:12:23
شعر دوم
واي كه از خواندن اين شعر بسيار لذت بردم.شعري بسيار پرمفهوم. آنچه ما از مفهوم كلي شعر استنباط كردم شاعر آمدن جنگ را به شهرش به تصوير كشده و اثراتي كه به جا گذاشته است.
شاعر بهانه جنگ افروزي دشمن شهرش را نجات بخشيدن ميداند و بيان مينايد كه شهرش نيازي به اين نداشته كه كسي نجاتش ببخشد يا آزاديش بدهد چرا كه شهرش در آزادي كامل بوده است.
درحالي كه امروزه ميبينيم كشوري چون امريكا با شعار آزادي بخشيدن و متمدن كردن به ساير كشورها حمله ميكند.
شاعر با الگو گرفتن از فضاي امروزي به خوبي چنين جنگ افروزي ها را تقبيح ميكند و خاك شهرش را سيراب از صلح و خوشبختي معرفي مينمايد.در اين شعر آغاز سخن چنان محكم است كه خواننده را تا به آخر به پيش ميبرد. شرح ماجرا همچنان استوار و با گويش خاص شاعر به پيش ميرود .شاعر به زيبايي شهرش را با خصوصياتي زيبا توصيف ميكند.
آفتابزدگی پرشیارتنش را
نوازش عبور رهگذران مرحم بود و
هیاهوی بچه های مدرسه کزازی
پیش ازآنکه حضور تو به ویرانه تبدیلش سازد و بچه هایش را به آسمان هدیه کند.
رويا ابراهيمي چهارشنبه14فروردين1387ساعت:20:21
شاعر در شعر دوم جهانی تر فکر می کند و ترکیبات جدید نیز مثل آفتاب زدگی پرشیار تنش کار را از اشعار معمولی متمایز کرده شاعر در این اشعار از من وتو مدتهاست که گذر کرده وبه عمق رسیده عمقی که باعث شده در این شعر از ویرانه های شهر از خون و جنگ بسراید . سرودنی که قابل تعمیم به تمام دردها و جنگهای بشری ست .به زعم بنده این شعرها فریاد شاعرند برای شنیدن وانسان بودن اینطور نیست ؟
فاطمه مجيدي شنبه17فروردين1387ساعت:6:51
هر دو شعر را خواندم. شعر دوم را بیشتر پسندیدم هم از نظر زبانی قوی تر است و هم از نظر تصویرپردازی و هم از نظر مفهوم. در شعر سپید باید به زبان بیشتر توجه کرد.
امير محمد اعتمادي يكشنبه18فروردين1387ساعت:21:56
هر دو شعر را خواندم و به گمانم ترجیح می دهم در مورد شعر دوم چند کلمه ای بگویم.چون برای شعر اول به مقدار کافی سخن گفته اند.
شاید بهتر باشد ابتدا تاویل مختصری داشته باشیم:
شعر را که قطعه قطعه کنی چهار بخش می بینی.دو توصیف برای شهر یا (خاک شهر)که شخصیت انسانی می دهد به آن.و هر دو با نبود به وجود می آیند.و هر دو بند در ادامه به توصیف بیشتری می پردازند( از جنس مثبت و اثباتی )و سعی در فضاسازی و گسترش فضای شهر دارند تا منظور شاعر را مصور کنند.
ترسیم آفتاب زدگی پرشیار ، رهگذران ، هیاهوی بچه های مدرسه که فرزندانی هستند سهم شادی شهر در بند اول .(همین جا بگویم که باحضور یک سطر در اینجا به هیچ وجه موافق نیستم : و زیر بنای شکوهمندی فردا ! چون عقیده دارم این سطر به درد شعارهای تبلیغات و انتخابات سیاسی می خورد و جایش اینجا نیست بلکه حتی سبب شده زیبایی سهم شادی شهر نیز مخدوش شود و به شعار مانند.)
و در بند دوم نیز تعریفی اثباتی از فضای شهر می بینیم : سفره ی سخاوت عشق بود و برکت بی انتها...
اما جمله ای که تعریف اثباتی اصلی را برای شهر ارائه می کند: ( شهره ی مهمان پروری بود خاک شهرم .) که به گمان من بند سوم شعر است.و قوی ترین بند.
و در پایان وصف مهمان می آید .( بند چهارم )
این طرح در کلیت خود زیباست و دلنشین.
اما بندهای مختلف در چنین طرحی لازم است به دقت حساب شده باشند تا تاثیر درست همدیگر را خنثی نکنند و به هم کمک کنند در انگولک کردن ناخود آگاه مخاطب که به گمانم در این شعر جایش خالی است چرا که حرفها همه زده شدند و همه ی ورقها رو شده و چیزی پس پرده باقی نمی ماند و همین رو کردن و رو گفتن است که شعر را به ساحت تک بعدی نزدیک می کند ( اما نمی توان به کلی منکر وجود سطوح عمیق تر شعر شد) برای مثال : تو اما مهمان نبودی . به نظر من کاملا اضافه است چرا که بدون این جمله نیز من مخاطب درک می کنم که تو می بایست مهمان باشی اما نبودی.و همین (مهمان نبودی )زیبایی دو جمله ی بعدی را نیز تضعیف می کند.اگر چه خود آن جمله ها نیز دارای کلمات اضافه ای هستند مثل :بیرحمی . که من حضورش را در اینجا زائد می دانم.
به طور کلی من فکر می کنم شعر دارای طرح خوبی است و می تواند قوی و تاثیر گذار باشد به شرطی که ویرایشی بر شعر اعمال شود ، ویرایشی بی رحمانه و دور از تعصب به قلم خویش که هر نویسنده و شاعری باید بکوشد آن را پشت سر بگذارد.
یا مثلا نوازش عبور رهگذران ! آیا خود کلمه ی رهگذران عبور را در خود ندارد ؟به گمان من نوازش رهگذران هم خوش آنگ تر است هم زیبا تر می نشیند و هم در مفهوم رسانی کاملتر عمل می کند.
از این گونه ایراد ها بیش از این هست و از اینکه گفتم معذرت می خواهم چرا که قصدم همان قصد ایجادی این انجمن است و دوست ندارم باز به کسی بر بخورد.
آرزو غفوري سه شنبه20فروردين1387ساعت:23:1
شعر دوم:
شعر زیبائیست/نه بدان معنی زیبا چرا که از جنگ و اثرات باقی مانده از آن و بدبختی ها و آوارگی ها و مصیبت های بعد از آن گفته است نه!شعر زیباست زیرا که حاوی گویشی ساده/روان/پراز احساس واقعی و اندوه لمس شده است.هرآنچه شاعر به معنی حقیقی لمس کرده است را با ما به تقسیم گذاشته و این بعید نیست که این چنین زیبا به اعماق روح و جان و قلب ما رسوخ می کند.کسی که به عینه جنگی را ندیده و نشناخته با خواندن این شعر می تواند به عمق دست آوردهای آن برسد.او از ددمنشی دشمن تا حریم سفره مردمانش و از کودکان باخته شده با به بیان ایشان هدیه شده تا...ردپای جنگ دم در خانه اش همه را به وضوح اشارت کرده است.تنها می توانم بنویسم که/شعری زیبا روان با آهنگی یک دست و منسجم را در برابر خود می بینم و می خوانم.از پیچیدگی و سردرگمی خلاص و رهاست.بوی یک رنگی می دهد و صمیمی است و بشارتسیت از سادگی و صمیمت آفریننده آن و زیبا آنکه با لحظه لحظه این شعر می توان آغشته در احساس شد و به یاد دوران سخت جنگ از سینه گریست...
سيروس عبدي چهارشنبه21فروردين1387ساعت:20:40
شاعر در هر دو کار غمی دارد و دغدغه ای که این دغدغه در هر کدام از شعرها نمودی خاص دارد که به میزان پرداخت بر می گردد.
نوع پرداختی که در کار دوم بکار گرفته شده هنرمندانه تر و حرفه ای تر است
و شاعر در کار اول به قناعتی زودرس بسنده کرده :
"ودکا بنوشم و زن بارگی کنم و
از شدت سرخوشی عشق را
جرعه جرعه
خون ببارم"
جملاتی ساده که دغدغه شاعر را همانطور خام و بدون پرداختی حرفه ای و هنرمندانه به مخاطب ارایه میدهند و نثر زدگیی که در جهت شعر نیست و شاعر در سطر "... عشق را جرعه جرعه خون ببارم" سعی کرده مقداری ازین فضای نثر زده بکاهد که موفق نبوده چرا که "جرعه جرعه" را برای نوشیدن که حالت فرو دادن است بکار میبرند نه "باریدن" که بر عکس آن است و این هنجار شکنی در جهت هنر و اصل آفرینش زیبایی نیست بلکه خلاف عادتی نازیباست
اما در کار دوم پرداخت حرفه ای میشود و دغدغه رنگ هنر میگیرد و شاعر پخته عمل میکند که شطر آخر شعر دوم موید این حرف است :
" و آوار ویرانگر مرگ
بر سفره هایی که نان عزیزترین
موهبتشان بود"
مينا حسن زاده پنجشنبه22فروردين1387ساعت:12:50
من با شعر دوم همزاد پنداری خوبی پیدا کردم . شاید چون خودم از اهالی جنوب وجنگم .
از جملاتی که برای آغاز مفهوم هر بند شعرش انتخاب کرده بود لذت بردم . مثلا اونجا که می گه : تشنه نبود شهرم .... یا گرسنه نبود خاک شهر ....
محبوب ترین بند شعری هم از نظر من این بند بود :سفره سخاوت بود و برکت بی انتها /نان می خواست ببخشد و غرور و خوشبختی /
به نظر من لا به لای همه ی کلمات شعر بغض یک جنگ زده پیدا ست بغضی که همیشه تا انتهای نسل ها پیداست .. به خصوص این جمله ( تو اگر مجال می دادی ).
آتوسا حصاركي جمعه23فروردين1387ساعت:19:49
در شعر دوم دوست شاعر ما تصویرهای زیبایی ارائه کرده و دردی را به تصویر کشیده که شاید برای دیگرانی که از دور دستی بر آتش جنگ داشته اند بسیار تکان دهنده باشد و این یک فریاد است ... فریادی علیه ویرانگرها در هر کجایی که باشند .

پنجم
موضوع : نقد اشعار داود بيات
