تبليغاتX
انجمن مجازی
منتظر نقد و نظر شما هم هستیم

نقد اشعار محسن رضوی

به نام خدا

اول

            برای شرکت در گفت و گو ها می بایست ابتدا با قرار دادن لینک «انجمن مجازی ایران» در وب سایت خود و اطلاع به ما،به اعضای انجمن بپیوندید .عضویت و ارایه نقد و نظر ها تنها با نام و نام خانوادگی انجام خواهند شد؛بنابراین از شرکت دادن نظرات با نام وبلاگ یا نام مستعار معذوریم .

             همه ی ما بارها در انجمن های مختلف شرکت کرده ایم و می دانیم که هیچ کس منتظر دعوت نیست .هر که به انجمنی دلبستگی داشته باشد خودش طبق قرار معین به آن جا می رود .این جا را هم از این امر مستثنا ندانید .بنابراین از اعضای محترم خواهشمندیم با توجه به برگزاری منظم انجمن ، بدون نیاز به خبر رسانی در جلسات شرکت فرمایند و دوستان دیگر را هم با این انجمن آشنا کنند.

دوم

موضوع این جلسه : نقد اشعار محسن رضوی

خواهشمندیم که برای هر شعر مطلبی جداگانه بنویسید .

سوم

شعر اول:

عينك چند سال پيشش را

زير پوتين

شكست و با ابرام

لابه لاي لجن

 قدم برداشت

تا فرو تر رود از اين

هر گام

 

دور تر ها

پرنده اي مي خواند

دير تر ها

صداي سازي گنگ

يك نفر در كرانه ها مي زد

قطعه اي بي شروع و بي فرجام

 

ياد موسيقي محلي ها

عصر برگشتن از تب جنگل

حال ِ قلب شكار

در آتش

شور و شوق گروه

گاه  شام

 

روي تاريك ِ ريشه ها عق زد

حالش از بوي خون

به هم مي خورد

حالش از هر چه مي شود تعقيب

حالش از هر چه جنبش اجسام

[ گرگ يا غزال

 

دوست يا دنيا

پر است از قوانين جنـگـَ انگل

عطر قهوه اي برگ

جيغ و جاغ زاغ ها

مدام دور تنه ي درختان پيچ مي خورند

باز هم ]

توي يك باتلاق تيره مي لوليد

او نه !

من با شما مخاطب ها

تشنه هاي شكار انسانيد

مثل صدها هزار خون آشام

[ در كلبه

پيرزني روي صفحه ي تلوزيون  رقصيده مي شود جوان

براي دو هزار و چندمين بار/ي كه بر دوش مي كشد ]

پيرمرد شكارچي گم شد

در مه رو به روي بي پايا...

 

 

 

      naghd

    

نقد شعر اول :

  نقد و نظر شما هم به تدریج در این قسمت درج خواهد شد 

آمنه سیلانه                    دوشنبه 3 تیر1387 ساعت: 18:15

تصویر ها یی که معنا را می رسانند گاه دور می شود آن قدر که ذهنم از قطعه قبل از آن کنده می شود .
تا فرو تر رود از اين
هر گام
دور تر ها
پرنده اي مي خواند
دير تر ها....

همین دیرتر ها... کلمه ای غریب که ذهن را کنجکاو می کند.

شعر مرا یاد نیما یوشیج می اندازد .
که می خواهد از بند چیزهایی خلاص شود گاه ناموفق اما در آخر شعر حالت خوبی به خودش می گیرد.

آزاده نجفیان                     سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 9:23

از نظر محتوا شعر شعر خوب و قابل قبولی است. پیام خاص خود را دارد و به نتیجه گیری شاعر- منطقی یا غیر منطقی- منتهی می شود.
اما از نظر ساختار! شعر وحدت انداموار دارد و این وحدت فرم را مدیون بافت داستانی و خاطره مانند خود است اما از نظر فرم بیرونی به نظرم شعر شروع خوبی دارد: وزن معین- قافیه هایی که دست و پاگیر نیستند ودر عین حال بعد موسیقیایی کار را افزایش می دهند. اما مطالبی که در قلاب آمده است هر چند برای توضیح بیشتر و در واقع توصیف صحنه به شکلی نمایشگونه آمده اند اما به خاطر اینکه از نظر وزن و در کل فرم بیرونی با بقیه ی بخش ها هماهنگ نیستند این عدم یکپارچگی به شعر بسیار لطمه زده است و به شکلی مخل زیبایی و درک نهایی از شعر شده است.

بهرام کمالی                  سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 9:44

به نظر می رسد در ابتدا این شعر را از نظر ساختار شکنی و تغییر فرم باید بررسی کنیم ، شعری که از ابتدا تا انتهایش شاعر می داند چه کار می کند و چه حادثه ای برای مخاطب پیش خواهد آمد ، این شعر را می شود یک غزل فرم یا آوانگارد نامید که با دستمایه و تم غزل گونه اش به پیش می رود و در انتها با یک دید پست مدرن تمام می شود که شاید به گونه ای تقابل سنت و مدنیته باشد ( رویارویی شکارچی جنگل و پیرزنی که در کلبه روی صفحه تلویزیون جوان می رقصد ، همین جوان و پیر ) فرم شعر نه تحلیل رفته و نه عقیم مانده بلکه به زیبائی تا انتها مخاطب را با خود کشانده، این گونه شعرها را باید چندین مرتبه خواندتا به سرانجام رسید. علی ایحال متن و سوژه شعر دنبال رسالتی ست که شاعر در ذهن خود پرورانده تا یک سیکل ترکیبی از اندیشه هایش و حرفهایش را به خواننده برساند. کسی که عینکش را می شکند و قدم به لجن زاری می گذارد که خودش اصرار داشته ( پوتین هم دلیلی بر اصرارش است) پرنده می خواند و صدای ساز و موسیقی محلی می آید و برگشتن از شکار و جمع شدن دور هم... اما شاید این جنگل قانونی ندارد که بجث گرگ و غزال ، دوست و دنیا پیش می آید تازه عطر قهوه ای برگ.

و جیغ و جاغ زاغ دلیل موجه ای می شود برای نارضایتی شاعر از طبیعت اطرافش... شاعر اعتراض خود را بطور ضمنی با مرور گذشته زیباترش اعلام می کند و پیرمرد شکارچی گم شد... شعری در خور تحسین خواندم و لذت بردم.

قاسم صرافان                سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 12:49

اين شعر را مي‌توان در ترسيم تصاوير و فضاسازي مورد نظر شاعر موفق دانست. نقطه عطف اين اثر بي‌شک قسمت «دورترها پرنده اي مي‌خواند» است که نسبت به ساير قسمت ها بياني قوي تر و شاعرانه تر دارد.
«ديرترها» و « دورترها» تنها به صرف تناسب لفظي کنار هم قرار نميگيرند و واقعا به فضاي تصوير از نظر القاي حس فاصله، هم از نظر زماني و هم از نظر مکاني کمک ميکنند. تناسب صداي آواز پرنده و صداي ساز هم به همين صورت.
بقيه بخشها هر چند در بيان روايت کلي نقش خود را به خوبي بازي کرده اند اما هر يک جداگانه هم سطح قسمت فوق نيستند. تصوير قي کردن خون و تهوع آنقدر در اشعاري با مضمون مشابه استفاده شده است که به کار بردنش حداقل شايد براي شاعري در سطح جناب رضوي جالب نباشد.
گفتگوي مستقيم با «مخاطب ها» نيز ميتواند به سنگيني شعر لطمه بزند.
آوردن بخشهايي در کروشه به نظرم در اينجا تمهيد به جا و تاثيرگذاري است. و در اين راستا بايد به ساير تکنيکهاي زباني نيز اشاره کرد که شعر را به شکلي متعادل - و نه افراطي - بروز کرده و البته بر خلاف اکثر آثار به جاي اينکه شعر مرکبي زير پاي اين تکنيکها باشد، بيشتر بر آنها سوار شده و در راستاي هدفش از آنها بهره برده است.
تصوير پاياني شعر با اينکه خيلي تازگي ندارد ولي بازهم بسيار خوب و حس بر انگيز است خصوصا با عبارت «پايا...».

نعیمه درویشی             سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 18:10

در مورد شعر اول:
از بند سوم به بعد در شعرتون یه جورهایی سطر های اضافی دیده می شه. البته من فقط چیزی رو که احساس می کنم و از شعرتون برداشت می کنم می گم. چون من نه نقادم و نه کارشناس.
دوست يا دنيا
پر است از قوانين جنـگـَ انگل
عطر قهوه اي برگ
جيغ و جاغ زاغ ها
مدام دور تنه ي درختان پيچ مي خورند
باز هم
توي يك باتلاق تيره مي لوليد
اگر قصدتون به نمایش درآوردن تکرار هستش باید بگم خیلی خوب اونو به نمایش نذاشتید.همین طور در جایی که با مخاطب حرف می زنید. یه جورایی با کل شعر ناملموس هستش. فضا وارونه می شه و در کل شعر نمی دونم چرا اما احساس می کنم نمی شینه.اما به طور کل از روند روایی خیلی خوب و ساختار محکم شعرتون لذت بردم. خیلی لذت بخش تصاویر رو در کنلر هم قرار دادید و حرفتون رو زدید. من از کلیت کار خوشم اومد. ترکیب های جیغ و جاغ و همین طور دیر و دور در نمای کلی خیلی زیبا به تصویر در اومدند. اما همون طور که گفتم به نظرم نباید مخاطب رو با تصاویر و مفاهیم اضافی به مسیری که خودمون می خواهیم از حرفهامون اونطور برداشت کنه بکشونیم. شعری دارای ارزش بیشتر هستش که دارای تعابیر بیشتری باشه.
البته ببخشید که این طور صریح حرفم رو می زنم.

سیروس عبدی                سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 21:1

کار اول را خواندم تا دو سه سطر آخر غزلیست با حال و هوا و نوشتار نیمایی و تصاویری زیبا شبیه آنچه که روی پوسترها میبینیم .در ابتدا دو کلمه ی کلیدی عینک و پوتین به شدت ذهن مخاطب را کنجکاو میکند که با چه شخصیتی رو به رو هستیم.
کلمه ی پوتین ذهن را به سمت و سوی سربازان میکشاند ولی حضور عینک و شکستنش که نوعی اعتراض و عصیان و رد کردن آن و استفاده ای که از آن میشده و در کل شکار کردن است . که به نظر من اگر به جای عینک , شاعر از دوربین استفاده میکرد که قرابت و مراعات نظیر بیشتری با شکارچی و شکار هم دارد بسیار زیبا تر بود. و زیبایی بیت اول را بیشتر و بیشتر میکرد.
شاعر به خوبی از از رویدادهای مشترک انسانها در طبیعت و ادبیات بومی استفاده کرده و نشان از شناخت و تجربه ی خوب شاعر دارد. مثلا شناختی که از شکارچیان دارد :
..."حالش از هر چه میشود تعقیب
حالش از هر چه جنبش اجسام"...

جیغ و جاغ هم که معادل قیل و قال هست هم در نوع خود جالب استفاده شده .
برای این دوست عزیز و همه شاعران خوب ایران آرزوی موفقیت میکنم .

احمد رحیمی فرد           سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 23:52

فکر می کنم شاعران، نویسندگان و در یک کلام همه ی کسانی که خوراک فرهنگی مردم را می دهند، بیش از هر فرد و یا قشر دیگری باید عامل به این گفته باشند: «فرزند زمان خود باش».
ما انسان های سال 1387 شمسی یا 2008 میلادی در عصری زندگی می کنیم که مردم به لحاظ نوع زندگی رایج و دغدغه هایی که دارند، چندان مخاطب نوشتارها یا اشعاری که به راحتی حرف خود را نمی زنند قرار نمی گیرند. حتی این رویکرد را می توان در فیلم های سینمایی یا سریال های تلویزیونی نیز دید. بنا بر این به نظر من در دوره ی حاضر، «فرزند زمان خود بودن» این نیست که به دنبال ساختارشکنی هرچه بیشتر در فرم شعر و یا واداشتن مخاطب به صرف وقت و اندیشه ی بیشتر برای رسیدن به معنا و مفهوم باشیم. بلکه وقتی شاعر امروز خواهیم بود که در درجه اول ساده بگوییم تا مخاطب هم ساده بفهمد، خواه در قالب غزل باشد یا شعر سپید. همانگونه که مرحوم امین پور می گوید:
بـگـو قـــــافـیـه سست یـا نـادرسـت
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
البته شاعر محترم در این شعر آغاز خوبی داشته (شاید تا پایان بند دوم)، ولی این آغاز خوب به پایان خوبی منجر نشده است. شاعر در این شعر تلاش کرده که از لحاظ فرم ساختارشکنی کند و با بازی با فرم، مفهوم مورد نظر خود را در ذهن مخاطب بگنجاند. ولی باید پرسید که این بازی با فرم چه اندازه دلنشین است و چه مقدار به جای گرفتن محتوا در ذهن مخاطب کمک کرده است؟ پاسخ بنده منفی است. حتی این ساختارشکنی در جاهایی همانند محتوا، گنگ و نامفهوم شده است:
توي يك باتلاق تيره مي لوليد
او نه !
من با شما مخاطب ها
تشنه هاي شكار انسانيد
مثل صدها هزار خون آشام
البته در خط اول بند بالا، کلمه ی «تیره» زاید به نظر می رسد و گمان نمی کنم ربطی به بازی با فرم و ... داشته باشد.
جسارت بنده را ببخشید. این فقط نظر من بود...

نادر نظامی                چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت: 10:39

داوری کردن در باره شاعری که اولین بار شعرهایش را می خوانم سخت است . چون زبان شاعرها بخصوص شاعر با کلاسی مانند آقای رضوی حتما دارای ویژگی ها و کلیدهایی است که باید پیش از نقد آن ها را شناخت . ولی به هرحال حتمن برای ایشان نظر مخاطبان اولیه نیز باید مهم باشد و این نظر را به این حساب بگذارند .
اما شعر اول- فضای شعر با کلام نیمایی شباهت دارد و شاعر در فضای آن شبیه سازی می کند و دق دلی های خود را از آنچه به دردش می آورد می پردازد ، ترسیم فضا خوب است ، اتفاقن اگر ما حرف لجن ، خون و عق زدن و .... را می شنویم و بدمان می آید ، این را باید به حساب صداقت شاعر با پیرامونش دانست و این اصل یک شاعر متعهد است که به خود دروغ نمی گوید ، انسجام عمودی شعر خوب و بدنه و فضای واحد آن درک می شود که فلاش بک نوستالژیک ان هم باعث اغتشاش در این فضای عمودی نشده است ولی به نظر من ، کلام و سبک بیان شعر از هیجان کلام تا حدودی کاسته است . یعنی چند انقطاع و نیز جابجایی فعل با اجزای جمله مانند بعضی کارهای نیما کمی شعر را به سوی ترکیب کلمات به جای ترکیب فضا سوق داده است ، شاید مانند نظری که شاملو در باره شهر زن هرجایی نیما گفته است ، گاه قرارگیری واژه ها در جملات ، مصنوعی بنظر می رسند که فدای وزین شدن شعر شده اند ، اگر در ترکیب واژه ها در جملات خلاقیت بیشتری صورت می گرفته شعر می توانست زیباتر از این شود .

بهمن ارجمند                  پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت: 0:28

شعر فوق برخلاف سروده های متداول روزگار موزون است و به نوعی به سبک نیمایی و اخوانی سروده شده است.تم اصلی شعر محکوم نمودن جنگ است و در کل شعر زبانی روایی دارد.نگارنده برای بررسی موردی شعر ، مطالب خود را در موارد ذیل دسته بندی می کند:
1- شاعر التزام دارد که پایبند به قافیه باشد.چنین اراده ی در سرودن شعر نیمایی یک حسن محسوب می شود(ابرام،گام،بی فرجام،شام،اجسام،خون آشام).در بخشی از شعر انگار قافیه ی "مدام" در قرارگاه مرسوم ظهور نیافته است.کاش این مصراع برای برجسته شدن قافیه چنین می آمد:(جیغ و جاغ زاغ ها مدام/دور تنه ی درختان پیچ می خورند.) تا واژه ی "مدام" نیز به عنوان قافیه ی دیگر بر بارموسیقایی شعر می افزود.
2- تعهد شاعر به سرودن شعری موزون بسیار قابل تقدیر و درخور ستایش است ، اما در بخش هایی از شعر شاهد سکته های خفیفی هستیم.(گرگ یا غزال / دوست یا دنیا/پر است از قوانین جنگِ انگل) و در بخشی دیگر شاعر از خیر وزن گذشته است(در کلبه / پیر زنی روی صفحه ی تلوزیون رقصیده می شود جوان/برای دو هزار و چندمین بار/ی که بر دوش می کشد).هر چند تموج وزن به بی وزنی و دوباره موزون شدن شعر پیش از این در شعر برخی ازشاعران بزرگ معاصر تجربه شداست(ن.ک.برخی شعرهای شاملو)
3- ترکیب "جنگ انگل" ترکیبی بدیع و ایهام انگیزی است که در حالت اتصال معنایی از آن برداشت می گردد و در حالت منقطع معنایی دیگر.

- شاعر در مصراع پایانی نشان می دهد که در شعر موزون نیز می توان در عین التزام به قیود وزن و قافیه باز هنرنمایی کرد(پیر مرد شکارچی گم شد /در مه رو به روی بی پایا....) چنانکه خواننده انتظار دارد بر اساس قواعد مرسوم واژه ی"پایان" به عنوان قافیه در آخر مصراع ظاهر گردد تا با واژه ی "جوان" هماهنگ گردد اما "بی پایان بودن" ِ مه روبه رو ، موجب ناتمام شدن واژه پایان شده است تا بدین ترتیب به "بی پایانی مه روبه رو"، ابعاد و وسعت بیکرانه ای داده شود .این امر فقط با نیامدن "«ن" ِ پایانی ِ واژه ی "بی پایان" و چند نقطه که بیکرانگی آن را تبیین می کند ، میسر شده است.همچنین واژه ی "بی پایا" از خصلت ایهام انگیزی برخوردار است که از آن می توان زوال پذیر بودن ، پاینده نبودن ، موقتی بودن و زودگذر بودن "مه روبه رو" را نیز برداشت کرد. این بخش شعر به دلیل خصلت ایهام انگیز واژه ی "بی پایا... "و پیچشی هنرمندانه ای که در آن شاهدیم ،بسیار آموزنده است.
5- بخشی از شعر یادآور فیلم "ننه گیلانه" است و این نشان می دهد که شاعر با محصولات فرهنگی روزگار بیگانه نیست.(در کلبه/ پیرزنی روی صفحه ی تلوزیون رقصیده می شود جوان/ برای دوهزار چندمین بار/ی که بر دوش می کشد).ذکر این نکته ضروری است که شاعر در این بخش نیز به هنرنمایی پرداخته و با واژه "بار" برخورد هنرمندانه ای داشته است.(بار: دفعه- بار: محموله)
در پایان موفقیت بیشتر شاعر را آرزومندیم تا با سرودن هر شعرش تأمل و تفکر را در ما برانگیزد و تشکر می کنیم که با خواندن این شعر موجبات حظ درونی ما را فراهم آوردند.

رویا ابراهیمی                  پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت: 19:58

اولین چیزی که در شعر اول توجه مخاطب را جلب می کند فرم کارهست که ابتدا این را به ذهن خواننده متبادر می کند که با یک غزل مدرن رو به روست اما جلوتر که می رویم به نظر شاید با نوعی غزل سپید طرف هستیم ( چیزی که به هرحال من به شخصه با آن کنار نمی ایم ) اما به هر حال جناب رضوی در این شعر نشون دادند که با هر فرم وقالبی می توانند برجسته وکم نظیر باشند . شعر از جمله اشعاری ست که باید چندبار خوانده شود وبا هر بار خواندن خواننده به کشف تازه ای میرسیم . اما اتفاق ظریفی که در کار بنده رو جذب کرد کاربرد جنگ انگل بود ترکیبی که تاکنون نظیرش را ندیده بودم وشاید انچه که شاعر در این شعر می خواهد بگوید در همین یک کلمه قابل خلاصه شدن باشد .
شعر شرعی معترض است و احتمالا بیان کنننده لجن زاری که هر روز در آن فرو می رویم.

زهرا اسمعیل زاده                    جمعه 7 تیر1387 ساعت: 1:9

من این شعر را پیش از این در رهیاد سابق! خوانده بودم . دو بار اول خوانش که هنوز در پی روایت بودم فضای اول شعر( بیشتر به خاطرکلمه ی پوتین ولجن) من را یاد فیلم های جنگ جهانی می انداخت صحنه هایی که مردان ژولیده در فضایی سیاه و در هم لابلای اجساد از شکست یا پیروزی باز میگشتند جایی که صحنه ای از جنگ تمام شده و حالا سکانس بازگشتی موقت است...
و بعد رقصانده شدن پیرزن روی صفحه ی تلویزیون درست مثل صحنه هایی ست که مادران یا همسران پای تلویزیون هراسناک پیگیر حال عزیزان خود هستند که البته این قسمت تنها به این برداشت منتهی نمیشود که ایهام های دیگر و پر مفهوم تری نیز یافته میشودکه ذکر آنها هم در این مجال نمیگنجد و هم قطعا دوستان و مخاطبان شعر این حسها را درک میکنند و نیازی به توضیح بیشتر نیست.
شاعر این تکنیک را فقط به خاطر صنعت ایهام استفاده نکرده . بدون تشبیه و استعاره ای در متن مفهوم مورد نظر منتقل شده. ما با شروع شعر حضور قهرمان روایت در جنگ برایمان مبرهن است و بعد در نیمه های شعر با دیدن کلمه های غزال گرگ شکار آتش کلاغ... تصور میکنیم شاید چیزی را جا انداخته ایم چیزی را درست نفهمیده ایم دویاره به ابتدا برمیگردیم و آنجاست که شگرد زیبای شاعر برایمان رو میشود و از این ابهام و ایهام اولیه که هم چنان ادامه دارد لذت میبریم.
این کاربرد چند معنایی کلام و نیز ایهامی که در کلیت معنای شعر هست از نقطه های قوت در انتقال حس به مخاطب به شمار می رود.
اما در شعری با چنین فرم و محتوای قوی قسمت کوتاهی به بدنه ی کلام شعر و زیبایی آن لطمه وارد میکند:

او نه !
من با شما مخاطب ها
تشنه هاي شكار انسانيد
مثل صدها هزار خون آشام

همان طور که دوستان اشاره کردند این خطاب مستقیم با کلیت شعر هم کفو نیست.

کژال بهرامی                     جمعه 7 تیر1387 ساعت: 14:21

آنچه من از این شعر فهمیدم این بود که شاعر قصد داشته اوضاع امروز ودیروز جهان رو به تصویر بکشه مثلا خواسته در شعرش بگه .
انسان ها همواره به دنبال قدرت طلبی بودند وهمیشه در حال کشت وکشتار ویا این شعر می تونه خاطرات یک فرمانده جنگی باشه.

سامان بختیاری                   جمعه 7 تیر1387 ساعت: 18:41

در شعر اول این سردر گمی ها کمتر به چشم می خورد و روایت ساختمند تر و گویا تر است . اگر چه در سطور پایانی ساختار شکنی هایی صورت می گیرد تا غزل را از غزل بودن منفک کند و به قول بعضی از دوستان آن را پست مدرن کند اما دردی از کلیت موضوع دوا نمی کند. در مجموع غزل غزل است و باید حرفی برای گفتن داشته باشد و گرنه یدک کشیدن مفاهیم پارادوکسیکالی مثل غزل پست مدرن و... دردی از آن دوا نمی کند.

سیامک بهرام پرور             دوشنبه 10 تیر1387 ساعت: 2:43

دو غزل را خواندم و ابتدا نکته ای را عرض کنم که با هر دو اثر و اصولا آثاری از این دست مرتبط است : گمان دارم که فرم به تنهایی اصالت ندارد ( و این خود در این روزگار جرم کمی نیست ! ) ، گمان دارم که چرخشها و پیچ و تابهای زبانی به تنهایی اصالت ندارند( که این هم ایضا کم جرمی نیست ! ) ، گمان دارم پرداخت اسکیزوفرنیک و پرشهای زمانی و معنایی به تبعیت از فرم بیانی بیماران اسکیزوفرنیک ( یا به قول روانپزشکها : وُِِرد سالاد ) به تنهایی اصالت و زیبایی ندارد ( این هم در این روزگار ایضا ...! ) . البته اینها بی شک نظرها و شاید سلایق شخصی ست اما فکر می کنم اصالت در شعر با خلق زیبایی یا اندیشه در بستر شاعرانگی ست . اصالت در این است که جریان غلتان و سیال شاعر چنان مخاطب را در خود گم کند که وقتی سر بر آورد تازه یادش بیاید که : ( راستی قافیه این غزل چی بود ؟! )...( اصلا غزل بود یا نبود ؟!)... ( وزنش چی بود ؟!) و ... ! به عبارت بهتر این نگاه من به شعر ایده آل است شعری که بزرگترین هدیه اش به مخاطب شاعرانگی و جنون نهادینه شده باشد نه نشان داده شده .... بگذریم :

1- در باب شعر اول معتقدم که - علی رغم توضیحات شاعر محترم - شکسته نویسی سطور چندان مفید فایده نیست . اکثر این شکستگی ها به خوانش بهتر منجر نشده است . به عبارت بهتر محل شروع و پایان سطرها دقیقا همان جایی نیست که تاکید سخن قرار است باشد یا مثلا مکثی اتفاق می افتد :
(عينك چند سال پيشش را
زير پوتين
شكست و با ابرام)
چرا اینجوری بهتر نیست :
عينك چند سال پيشش را
زير پوتين شكست و
با ابرام
گذشته از این !...اصولا آیا ما که به نمایش یک حالت معتقدیم نه بیان آن ، چرا باید دست به دامن این روشها برای برجسته کردن منظور خود یا درشت کردن مرکز ثقل معنایی جمله شویم ؟! ...آیا جمله بندی مناسب خودش نمی تواند به برجسته سازی مفهوم منجر شود ؟...آیا نزدیک کردن شعر به زبان گفتار با این روند سازگار است ؟! آیا در گفتار ما - در شکل روزمره - شکسته نویسی و درشت کردن فونت و .... وجود دارد ؟! ... و اصولا همان سوال اول : چرا ناچاریم برای برجسته کردن به سراغ روشهای این چنین برویم ؟
- نکته بعدی به نظرم من عدم هارمونی واژگانی در شعر است : ( ابرام ، گاه شام ) در کنار مثلا ( روي تاريك ِ ريشه ها عق زد
حالش از بوي خون
به هم مي خورد ) ...این تغییر جنس واژگان به نظر حقیر فراخوانی مناسب را نداشته است .

- در باب تغییر فرم در یک قالب - مثلا تبدیل غزل به مثنوی و بالعکس در غزل مثنوی ها یا تبدیل غزل به سپید . بلاعکس در غزل سپیدها و ... - حقیر معتقدم که این تغییر فرم باید با یک ضرورت محکم معنایی در متن همراه باشد . به عبارت دیگر تغییر فرم در شعر یک زلزله زیر و رو کننده است . اگر این زلزله ضرورت معنایی یا تصویری یا حسی نداشته باشد ، به شکل یک تکنیک الصاق شده به متن در می آید و کارکرد زیبایی شناختی خود را از دست می دهد . برای مثال همیشه دوست دارم از غزل مثنوی ( پیاده آمده بودم )کاظمی مثال بزنم : خیلی مهم است کجا غزل می شود و کجا مثنوی ؛ به عبارت بهتر یک ضرورت معنایی شعر را به غزل می برد و یک ضرورت معنایی آن را به مثنوی می کشد . دقت کنیم که نام وطنش او را به غزل می برد و سفر او را به مثنوی می آورد . این گونه ضرورت معنایی تقغییر فرم شکل می گیرد . درشعر مورد بحث حقیر ضرورت معنایی وتصویری وحسی را برای تغییر فرم پررنگ ندیدم . البته شاید ایراد از چشم حقیر باشد اما فکر می کنم تکانه موجود در تغییر فرم ، مورد استفاده مناسب قرار نگرفته است .
- حیف است اگر نگویم شاعر جوان ما بسیار علاقه مند به واژه سازی ست واتفاقا خوب هم این کار را انجام می دهد : جیغ و جاغ با تداعی قیل وقال بسیار خوب است ، بازی جنگل و انگل هم که البته می شد که اجرای بهتری هم داشته باشد مثل : ج/انگل و ...

شهرام معقول                دوشنبه 10 تیر1387 ساعت: 9:32

درباره شعر اول باید بگویم شعر درباره انسانی صحبت میکند که خسته شده است و عینک خود را بر میدارد یعنی نگاهش را نسبت به زندگی عوض می کند و نگاه گذشته را زیر پایش له میکند و قدم در راهی بی برگشت میگذارد یعنی باتلاق!
از "دورترها" تا "فرجام" شعر بیانگر یک تصویر است که فضای را معرفی کرده!
بعد این شخصی که از جمعیت جدا شده و راه خود را عوض کرده به گذشته می اندیشدتا آنجا که در باتلاق "می لولید".ایشان حالش از دیدن گذشته خویش به هم می خورد.حال که به اینجا رسید(می لولید) شاعر زبانش تغییر میکند و جریان را روشنتر میسازد و خواننده در جریان کشت وکشتار انسان توسط آدم کشها قرار میگیرد البته شاعر خواننده را به این کار محکوم میکند ولی فکر نکنم منظوری داشته باشد بلکه می خواهد به او آگاهی دهد. بعدش هم آن شخصی که از گذشته توبه کرده دوباره معرفی میشود که پیر مرد ی بوده که در را بی پایان توی باتلاق مه آلود می رود و گم میشود. کاش اینجوری نمیشد و حالا که از گذشته پیشمان شده بود به زندگی بر می گشت! این وسط جریان پیر زن رو توی اون کلبه نفهمیدم و البته الان دیگه توی کلبه ها هم انواع تکنولوژی روز به همت وزارت ارتباطات و فن آوری اطلاعات وجود دارد که تبلیغش را هم از تلویزیون دیده اید. خلاصه اینکه من اینجوری فهمیدم نمیدونم درسته یا غلط پیر مردی از گذشته زشت خود پشیمان شده و همزمان که زشتیهای کردار گذشته را یاد آوری میکند گم میشود، این قضیه با فضاهای تقریبا مطلوبی ارایه شده بود. از دوست گرامیم که این فرصت را به من داد اینجا درباره شعرشان سخن بگویم ممنونم در یک کلمه از خواندن این شعر راضیم.

مهردادسنجابی              سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 1:30

شعر شروعی زیبادارد شروعی گیرا که از همان اول مخاطب را با پرسشی کلی مواجه میسازد : ناشناسی که تعمدا و مصرانه دیدگاه گذشته اش را تغییر داده و با چشم باز و بصیرت کامل خودرا در لجن فرومیبرد ناشناسی که قطعا قبلا اینگونه نبوده واین تغییر هم تغییری جابرانه و جسورانه بوده . پوتین نشانگر همین مسئله است . این ناشناس میتواند من باشد تو باشد یا اویی که هر روز و هرلحظه از کنارمان میگذرد . شاعر به زیبایی نارضایتی اش را از وضع موجود در قالب حس نوستالژیک و زیبای طبیعت به تصویر میکشد واز گذشته ای یاد میکند که اینگونه نبوده است و چه دلنشین به تصویر میکشد این گذشته را. درادامه شاعر بازهم به همان ناشناسش برمیگردد و اورا و خصوصیاتش را کمی آشناتر جلوه میدهد تا مخاطب سعی در شناختن او کند. و در بیت : توی یک باتلاق ... که به نظرم زیباترین وهنرمندانه ترین بیت این غزل است با ایهامی زیبا مخاطب را متوجه میکند که در مقابل آینه شعر قرارگرفته است و ناشناس مورد نظر شاعر کسی جز خودش نیست . یاد فیلم قلب فرشته افتادم . سکانسی که درآن قهرمان قصه میفهمد جنایتکاری که مدتها در پی اش بوده کسی جز خودش نیست .و بالاخره با گم کردن پیرمردشکارچی در مه روبروی بی پایان نتیجه گیری را به عهده مخاطب میگذارد تا به او بفهماند که ...
شعر قوی وزیبایی بود. در خصوص جملات معترضه ای که خارج از وزن سروده شده بودند میتوانم بگویم که به یکدستی وزیبایی شعر لطمه زده بودند معنای قوی و مکمل آنها نادیده گرفته نمی شود اما اگر نبودند یا هم وزن شعر سروده میشدند شاید شعر زیباتر وبهتر به نظر میرسید اما در کل هم موافق این نیستم که شاعر باید حتما از واژه هایی تعریف شده و وزن و حتا شکل نوشتاری خاص وتعریف شده ای پیروی کند. شعر زیبا با هر بیان وابراز و وزنی زیبا و دلنشین است و اکثر کارهای محسن رضوی ازین دست میباشند.

علیرضا زارعی             سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 18:48

 به لحاظ فرم شعر اول به نظرم می آید که بین دو برزخ گیر کرده است. به این معنی که گاهی با گره های صوتی و وزنی اش می خواهد به نیمایی شدن برسد، و گاهی با آزادوارگی در انتخاب واژه دوست دارد از قید و بند وزن و قافیه رها باشد. این ترکیب شعر را نه نیمایی و نه آزاد، بلکه ترکیبی از این دو نشان می دهد. این نوع فرم بندی هم خوب است و هم بد. خوب است بخاطر اینکه محتوا را فدای فرم نمی کند تا حرفش را زده باشد. بد است از این جهت که بالاخره تکلیف مخاطب جدی شعر با قالب مشخص نمی شود.

به لحاظ محتوا هم آنچه به نظرم می رسد پرداختن به دغدغه هاست. دغدغه هایی که به هر حال هر کدام از ما به نوعی با آن ها زیسته ایم، حال گاهی توجهی به آنها داشته ایم و گاهی هم نه. مجال مطالعه این شعر زنده کردن دغدغه هایی از زندگی امروزین ماست که شاید از آن غافل بوده ایم. زندگی انسان عصر ما، با آنچه پیرامونش رخ می دهد. نکته حائز اهمیت اینست که این دغدغه ها برای شاعر از دغدغه های شخصی گامی بلند به جلو فراتر برداشته اند. البته از تصاویر شعر هم کم و بیش نباید غافل ماند، که در دریافت شعر و مطلوب واقعی شاعر کمک حال خوبی هستند...

آنا تهرانی                   سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 20:31

دوتا شعر رو خوندم.همه نظرات رو هم موبه مو بررسی کردم.جالب بود بود برایم که منتقدین در قسمتهایی خاص نظراتی کاملا متفاوت داشته اند. مثلا خانوم اسمعیل زاده قسمتی را که تغییر طرف صحبت انجام شده در شعر اول را خوب ندانسته اند دکتر بیژن باران عزیز اتفاقا همان را نکته ی قوت شعر دانسته اند که نمیدانم چرا به روی صفحه منتقل نشده نظر ایشان.
یا یکی از منتقدین قسمتهای داخل کروشه را از لحاظ زیبایی مضر دانسته و دیگری کاملا خوب .
بعد میرسیم به چند نکته که من به نظرم میرسد.
من بر خلاف نظر عده ای از این قسمت کاملا حظ میبرم:
روي تاريك ِ ريشه ها عق زد
حالش از بوي خون
به هم مي خورد
حالش از هر چه مي شود تعقيب
حالش از هر چه جنبش اجسام

محترمانه باید گفت که فکر کنم اقای قاسم صرافان کمی به اشتباه رفته اند.این تصویر خون بالا اوردن نیست که تکراری باشد اگر اشتباه نکنم باید این جور برداشت کرد که به خاطرشنیدن بوی خون حالش به هم خورده و روی ریشه هایی تاریک که استعاره اند عق زده و همه را رد کرده است اما میتوان گفت که ابهام و ایهام هم دارد با آن معنی که ایشان فکر کرده اند.
با درک این قسمت است که ما میتوانیم باقی کار را رمز گشایی کنیم .شکارچیی که از گذشته خودش پشیمان است از بوی خون حالش به هم می خورد و حتا از هر جنبش اشیا که یادش را به شکار کردن میاندازد .فکر میکنم عده های گفته بودند که گذشته خوبش را به یاد اورده و این باعث تعجب من میشود.گذشته خوبی نبوده با این تصویری که شاعر می دهد.
از پرحرفیم عذر میخواهم اقای رضوی به نوعی استاد من به حساب میایند و من از این شان سالهاست که میاموزم چه مستقیم و چه با خواندن شعرهایشان اما فکر میکنم ایشان از به نقد گذاشتن شعرشان فقط انتظار تعریف و تحسین نداشته باشند .
پس این را هم باید بگویم که من شخصا با این نوع نوشتن غزل موافق نیستم . همانطور که اقای بهرامپرور نوشته اند از کجا معلوم که نشود جور دیگری آنها را شکست.ما چشممان به همان توازن مرسوم عادت دارد و فکر میکنم که این جور نوشتن تمرکز ما را برای خواندن به هم بزند .

صدیقه حسینی           چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت: 21:24

در مورد شعر اول چیزی که خیلی منو آزار می داد آهنگ و زبان شعر بود که اجازه نمی داد من با شعر ارتباط برقرار کنم یعنی خب چند باری تا نیمه های شعرو خوندم ولی خب رهاش کردم چون واقعا نمی تونستم ادامه بدم اما بهرحال برای اینکه چیزهایی که در مورد شعر می نویسم منصفانه باشه چندین بار شعر رو مرور کردم.ببینید چیزی که خیلی توی شعر مشهود و برجسته ست حضور راویه!من فکر می کنم این شعر باید انقدر خوب روایت می شد که مخاطب حضور راوی رو احساس نکنه!اون هم به این شکل که برای خود من جوری بود که اصلا نمی تونستم حالت ها و احساسات شخصیت خود شعرو درک کنم و بفهمم.یعنی واقعا شخصیت شعر برام بیگانه موند و باهاش غریبی می کردم!
در کل من پیشنهاد می کنم آقای رضوی یک بار دیگر این شعرو بنویسن و وسواس بیشتری هم روی انتخاب کلمات داشته باشن!
کلماتی مثل "فرجام/کرانه/گاه شام..." واقعا توی ذوق می زنن واقعا شعرو کهنه نگه می دارن!به نظر من میشه کلمات زنده تر و جوندارتری رو جایگزین کرد.یا توی این قسمت از شعر:
ياد موسيقي محلي ها
عصر برگشتن از تب جنگل
حال ِ قلب شكار
در آتش
شور و شوق گروه
گاه شام
تصویرهایی که به من میده تصویرهای بکری نیستند.تصویرهایی هستن که هر آدمی بدون هیچ تلاشی توی طبیعت دیده و می بینه درحالی که وظیفه ی شاعر این نیست.شاعر باید تصویری به مخاطب بده که مخاطب بارها دیده و از کنارش بی تفاوت گذشته یا اینکه اصلا ندیده و حالا داره توی این شعر می بینه !من قبول دارم محتوای شعر طوری بود که استفاده از این تصویر رو می طلبید اما نه به این شکل!نه انقدر تکراری!
من واقعا فکر می کنم آقای رضوی از تمام توانشون برای نوشتن این شعر استفاده نکردن!وگرنه مفهوم شعر طوری هست که بشه روش کار کرد و بهتر از این نوشتش!
این نظر شخصی من بود و اگر هم تند صحبت کردم واقعا عذر می خوام چون من وقتی در مورد یک شعر می نویسم فقط به این فکر می کنم که دارم در مورد «یک شعر»
می نویسم.همین!ولی اگر قرار بود به اسم "محسن رضوی" فکر کنم جرات نوشتن هیچ کدام از اینها را پیدا نمی کردم.


 .......................................

.........................................

.........................................


شعر دوم


 

من كه شيزوفرني نيستي چه مي دانم !

 

براي آن كه بگيرد دوباره آرامش :

كنار آكواريوم

من

دو ماهي آنجل ...

ـ تو دپرسي ! تو هميشه ... تو عاطل و باطل !

حباب هاي هوا رو به سمت بالاتر

صداي ريزِ صداها

و بارشي جل جل

كه مثل خواب نديدن چه لذتي دارد !

ـ چه شيزوفرني گنگي !

يكي لب ساحل

نشسته است و تنها به آن طرف شايد ...

به حس سيم طويلي ...

تب گراهام بل...

نشسته است عرق جاي جاي پيشانيـــم

و در هواي سرم عـَـر...

صداي زن ها ...

كِل ...

درست مثل زماني كه عاشقم رفتي ...

درست مثل زماني كه عاشقاً كامل !

 

دويده گشت تمام ستاره ها تا صبح

و ماه شاد نبود از نشستن شاتل

 

گرفته اي و سكوتي كه باد مي آرد  :

« كسي به فهم حقيقت نمي رسد بيدل  ! »

 

و ماهيانِ دوتايي

حباب مي نوشند

رفيق وحشت من من كه مي كني دل دل !

 

ـ چه گيجوفرني گرمي !

ـ بيا منم آن جا

پري پرانده پريشان پرنده اي بسمل

 

ـ به اين روند

تو آرامشي نمي يابي !

ـ روانشناس رواني خودش پر از مشكل ...

 

كه سمت كودكي ام را

نشانه مي گريند

كجاي گريه بخندم ؟! چه قدر لاطائل؟

منم كه عمر بلندي به پا  نمي دارم

درست مثل حبابي كه ماهي آنجل ...

 

 

 


              naghd

نقد شعر دوم

نقد و نظر شما هم به تدریج در این قسمت درج خواهد شد .

 

آمنه سیلانه                     دوشنبه 3 تیر1387 ساعت: 18:15

یک نوع هنجار شکنی در سرتاسر شعر پیچیده وکلماتی پیشرفته که قشنگش کرده است .
در فرصت های آتی بیشتر می خوانمش هنوز حرف دارم برای گفتن .

آزاده نجفیان                    سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 9:23

زیبا بود و فرم به همریخته ی آن در روساخت و اشارات گسسته اش در ژرف ساخت بسیار به حالت بیماران شیزوفرنی نزدیک بود.بسیار زیبا بود.

بهرام کمالی                      سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 9:44

من دوست دارم این شعر را یک شعر پیشرفته با حضور عوامل استکبار جهانی بنامم ، شعری که اسامی و اصطلاحات اجانب ، شعر را به احاطه خود در آورده است اما باید به افتخار شاعر جهت دور هم چیدن این کلمات بدون هیچ گونه کاستی یک کف مرتب زد ، واقعاَ انسجام شعر و حضور لحظه لحظه تلنگرهای شاعر دی این شعر قابل تقدیر است (هر چند بخاطر بی سوادی ام ، دچار پروژه های بیابان شدن و نداشتن دایه المعارف و اینترنت پرسرعت معنی کلمه <بسمل> را نفهمیدم؟) البته عنوان شعر و حضور کلمه شیزوفرنی کمی دچار تردیدم کرد ( یک نکته خارج از بحث عرض می کنم اینکه شیزوفرنی به معنای خود آزاری و اسکیزوفرنی به معنای دیگر آزاری از نظر روانشناسی ست ، اما با توجه به حضور کلمات جهانی این شعر ذکر اینکته لازم است که کشورهائی مثل آلمان و ایتالیا به جای اسکی از کلمه شی استفاده می کنند و همان اسکیزوفرنی انگلیسی شیزوفرنی آلمانی و ایتالیائی است که این سردرگمی برای من کمی تلخ بود) با این همه از ارتباط عمودی خوب شعر نباید گذشته جائی که هم ارتباط عرضی و عمودی بخوبی به هم چفت شده اند. شاعر روانشناس خوبی نیز هست، دست مریزاد.

قاسم صرافان                سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 12:49

 
شاعر در اين شعر با نوعي زرنگي و انتساب شعر به شخصيتي شيزوفرني راه را براي استفاده از همه قافيه هاي ممکن و ايجاد تصاوير کاملا پراکنده بر پايه اين قافيه ها باز کرده است. بنابر اين ديگر عدم ارتباط عمودي نه تنها ضعف شعر به حساب نمي آيد بلکه در راستاي فضاسازي کلي شعر ميتواند خيلي مثبت هم ارزيابي شود.
شاعر با بازگشت تصوير پاياني به ماهي آنجل کمي به يک پارچگي شعر سر وسامان ميدهد و اين کار را با بيان زيبا و با جمله‌ي ناتمام دلنشيني به سرانجام مي‌رساند.
باز هم مثل ساير کارهاي آقاي رضوي قدرت زباني و تصاوير حجمي زيبايي مثل استفاده از «من من» در کنار «دل دل» و ... و همچنين استفاده از شعر بيدل و استفاده استادانه از گراهام بل و شاتل در خلق تصاويري مربوط با موضوع (البته نه صددرصد)، کاملا مشهود است.
البته «جل جل» تا آنجا که من ميدانم با فتحه خوانده مي شود ولي گمان کنم با کسره هم و حتي ضمه هم بايد صحيح باشد. ولي حتي در اين صورت هم آخرش شيوه متداول تلفظ ارجحيت دارد (مثل تُهي که تَهي نيز خوانده مي‌شود ولي استفاده اش زيبا نيست) .«عاشقا کامل» هم انگار خيلي خوش ننشسته است و از نظر تصويري خيلي کمکي به مصرع اول نميکند.

نعیمه درویشی             سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 18:10


خیلی خوب در کل شعر وضعیت یک شخص شیزوفرنی رو به تصویر کشیدید . گیج پرت عاطل و باطل. یک از هم گسیختگی هایی هم که در شعر دیده می شه به نظرم تمندی در جهات خدمت به شعرتون اومده بود. در کل ساختار شعرتون محکم ولی پیچیده بود و با یکبار خوندن نمی شد به اصل جریان پی برد. به نظرم تصاویر این شعر هم به زیبایی شعر او آمد. البته من از این قسمت لذت بیشتری بردم
حباب هاي هوا رو به سمت بالاتر
صداي ريزِ صداها
و بارشي جل جل
كه مثل خواب نديدن چه لذتي دارد !
ـ چه شيزوفرني گنگي !
ولی با جملات لسفس در شعر مخالفم. انگار داریم به مخاطب دیکته می کنیم چطور باید به بطن شعر در قالب یک جمله فلسفس پی ببرد البته این رو در مورد شعر شما نمی گم. قاعده ای کلی است که من به اون معتقدم.
« كسي به فهم حقيقت نمي رسد بيدل ! »
در کل اگر بخوام بگم کارهاتون دارای عناصر خوبی در ساختار هستند و خیلی خوب حالت روایی در شعر و ارتباط عمودی برقرار است.

نادر نظامی                    چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت: 10:39

شعر دوم از شعر اول خلاقانه تر ولی سنگین تر است و بازی با واژه ها در آن زیاد صورت گرفته است که همین باعث شده است که گاه واژه ها در خلا اندیشه شاعر ، سرگردان بمانند و مخاطب را گیج کنند ، اگرچه شاید با خوانش چند باره و دقیق تر بتوان آنها را نجات داد ولی شاید مخاطب - بخصوص منی که ایشان را دقیق نمی شناسم- را آزار دهد . سلیقه من در باره یک شعر خوب این است که کلام اولیه شعر از واژه هایی استفاده کند که مخاطب را در همان خوانش اولیه مجذوب خود نماید و سپس در بازخوانی های مجدد و مراجعه به آرا خبرگان ، دل خویش را از می ساقی خویش سیراب نماید . انقطاع های آخر شعر هم بیشتر از شعر قبلی هیجان فضا را کاسته است ولی تخیل و فضا نشان از حضور یک شاعر خوب در پشت این واژه ها است .ولی هنر جالب آقای رضوی انسجام خوب اجزای شعر ایشان است که از شرایط وجود یک شعر خوب است .

رویا ابراهیمی                 پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت: 20:7

جسمم غزل است اما روحم همه نیمائی ست و احساس کردم در شعر جناب رضوی این مصرع کاملا نمود دارد .
آوردن قافیه هایی ماننند شاتل وآنجل در کنار قافیه ای مثل بیدل تقابل زیبای سنت ومدرنیته را به ذهن القا می کند و به نظرم مصرع پری پرانده ..... به دلیل بازی پر وپرنده وپرانده ولحن موسیقیایی به وجود آمده جز زیباترین مصرعهای این شعر است .
بنده به عنوان یک روانشناس تصدیق می کنم که جناب رضوی دنیای یه اسکیزوفرن را در شعر نسبتا خوب تشریح کردند ولی تصور ایشان از اینکه رونشناسی الزاما روانکاوی فروید است که به کودکی اشاره دارد کمی برایم سخت بود ونکته آخر اینکه از پایان بندی کار بینهایت لذت بردم چراکه بسیار هنرمندانه وظریف بود.

زهرا اسمعیل زاده                 جمعه 7 تیر1387 ساعت: 1:12

این غزل را بار اول که شنیدم چنان مجذوب شدم که قسمتهایی از آن در حافظه ام ثبت شد.
و بعد از بس که خواندم و خواندم و لذت بردم کامل حفظش شدم.

یکی از فاکتورهای جذاب این شعر مسئله ی استفاده از کلمات مدرن و سنتی تنگاتنگ هم است که با توانایی و مهارت وصف ناپذیری شعر را به اوج رسانده.
ساخت زیرکانه و زیبای ترکیبهای نو و لذت آور : چه گیجوفرنی گرمی -عاشقاً كامل - نشانه میگریند و...
نکته ی دیگری که در مدت آشنایی با استاد بزرگوارم وقرار گرفتن در جریان بعضی اشعار ایشان یادگرفتم تاکیدبر استفاده از جایگزینهایی بود که معناشمول ترند و بدنه و معنای شعر را بیشتر حراست می کنند.
قسمتهایی از شعر ایشان را قبلا به شکل دیگری خوانده بودم اما هربار می دیدم ایشان با هوش و توانایی بالا در گزینش کلمات و ترکیبات باز دست به خلق جدیدی زده اند و دائم در پی ارتقای سطح شعرند نه آن که آن را در مرحله سرایش یا چند بار بازخوانی و تصحیح رها کنند.

کژال بهرامی                           جمعه 7 تیر1387 ساعت: 14:21

به نظر من شاعر دراین شعر هم به دنبال این بوده که قصه زندگی روزمره انسان قرن بیست ویکمی رو به تصویر بکشه که در این کار موفق هم بوده درست مثل زندگی انسانها که گاهی دپرسی اند گاهی عاشق اند گاهی بیکار وعاطل وگاهی که برای درمان افسردگی به روانشناس مراجعه می کنند و روانشناس که ریشه همه درد های روحی انسان رو در کودکیش جستجو می کنه.

سامان بختیاری                   جمعه 7 تیر1387 ساعت: 18:41

با تمام احترامی که برای شاعر و منتقدین عزیز قایلم . اما نمی دانم چرا ما می خواهیم هنگام سرودن شعر خودمان را خفه کنیم . در واقع شعر اول مصداق همین گفته است . آنقدر در راستای بافتن آسمان به ریسمان گام زده شده است که متاسفانه تنها عنوان شعر به یدک گرفته می شود . دقت کنید شاعر چنان در صدد فضا سازی غرق می شود که شعر در طول مسیر از یاد می رود و گم می شود . متاسفانه آنچه امروزه باب شده است که شعر را با نامهای گوناگون خطاب می کنند خود سبب سر در گمی هم شاعر و هم مخاطب است و گاه در این کار شاعر آنچنان مرعوب این تفکر می گردد که شعر به راحتی ضبح می شود .آنهم تنها به بهانه شیزوفرنی . و جالبتر اینکه غالب دوستان هر چه را که مغلق و گنگ گفته می شود لقب پست مدرن می دهند . در این غزل همین اتفاق رخ می دهد آنچنان شاعر از هر دری سخنی می گوید که تنها غربت مخاطب به جا می ماند. این در حالی است که شعر باید اجرا بشود نه اینکه نقش بازی کند . بسیاری از سطور مجنون نگاری هستند . و انتزاعهایی آزار دهنده فکر می کنم کلمه مهربانتر از آن است که اینگونه بترسانیمش.

شهرزاد سرمست                شنبه 8 تیر1387 ساعت: 12:11

طبق گفته های دوستان تمامی صحبت ها شده است و من حس خودم را از لذت این تصاویر چنین درج میکنم.
شعر یا غزل شما به کلی خواندنش با دقت انسان را به شیزو فرنی شدن میکشاند.عذاب دادن مغز همراه با پراکندگی گفتار و در بن بست ماندن یک دیوانه که خوب میداند روانپزشک در سالهای بعد خود یک روانپریش میماند که سلامت روانی خود را در گرو نگاهی به انجل میپندارد.
و از گفتن ترسی ندارد که در سالیان پیش خود معالج تمامی ازادی های فکری بی هدف بودست وحال با دیدگاهی متفاوت همه چیز مربوط میشود به هیچ .به هیچ هایی که از یک شیزو فرنی گیج میتوان گفت.
از شعر دوم بسیار لذت بردم.

محمد همتي                      یکشنبه 9 تیر1387 ساعت: 1:7

*به لطف قحط سالي ياران عشق را فراموش كرده اند و اين روزها شاعري ناني ندارد كه به هم قرض بدهيم.نامي هم اگر باشد قرض دادني اش به من يكي و خيلي از شير پاك خورده ها نمي چسبد. محسن خ/جان هم بي نياز از اين حرفهاست و اين جمع هم از اين تهمت مبرا.
*از كتاب جامعه شناسي ذوق ادبي اثر لوين ل. شوكينگ به ترجمه دكتر فريدون بدره اي:
اما حتي دريابنده ترين و شناساترين محيطها به احوال هنرمند،نمي تواند به اندازه همكارانش براي او انگيزنده و ترغيب كننده باشد.هنرمند از آنان انتقادمي پذيرد و حال آن كه كوچكترين انتقادي از صميمي ترين هواخواهانش،محتمل است همچون نيشي در او اثر بگذارد.تنها شناخت و تعريف كساني كه خودشان داراي استعداد و قريحه هستند در واقع در نظر او به حساب مي آيد،و مشاهده موفقيت ديگران او را به تقليد و پيروي بر مي انگيزد.تنها با ديدن رشد وپيشرفت كامل و تمام عيار هنرمند ديگر،خود او به سوي تناسب كامل ترقي مي كند.
به اين ترتيب،ما مي توانيم در همه احوال اين تشكل گروههاي هنري را به لحاظ اهميت نامحدودي كه براي آفرينش هنر دارد ،دنبال كنيم.اثر هنرمند بر هنرمند،حقيقت اين تعميم را كه فقط الماس الماس را مي برد،چه در زمينه مادي و چه در زمينه معنوي تاكيد]تاييد‍[ مي كند.آنجا كه اين گروهها نمي تواند تشكيل شود،آفرينش هتري دشوارتر مي گردد.

*شيزوفرني :
پژوهشگران معتقدند که شيزوفرني، عمل انتقال پيام ها و ارتباطات بين سلول ها را مختل مي کند. ادراکات و پيام هاي بصري و شهودي، از مسيرهاي اشتباهي انتقال داده مي شوند، در انتهاي يک سلول مقصد اشتباه جمع و متراکم مي شوند و در نهايت به اختلال در تفکر و نارسايي در تکلم منجر ميشوند.
افرادي که مبتلابه اين بيماري مي شوند، همواره احساس نگراني و ناراحتي دارند، توانايي براي استراحت کردن و خواب را از دست مي دهند و نمي توانند از هيچ مساله يي احساس لذت کنند. البته تاثير بيماري بر هر شخص، تقريباً متفاوت است اما به شکلي مشابه، در اکثر مبتلايان به شيزوفرني، افراد صداهايي را در گوش خود مي شنوند و برخي ديگر نيز تصاويري خيالي و محو از واقعيت را تصور مي کنند که براي لحظاتي ممکن است براي شان جذاب يا در عين حال بسيار ترسناک باشد.*
منبع:روزنامه اعتماد شماره 1418 26/3/1386 صفحه 12(پزشكي)

سیامک بهرام پرور             دوشنبه 10 تیر1387 ساعت: 2:45

- بنا بر انچه در مقدمه گفتم گمان دارم که پرداخت اسکیزوفرنیک این روزها حتی به عنوان یک تجربه نیز دیگر چیز جدیدی ندارد . متاسفانه تکرار در این شیوه سبب شده است که تازگی این دست متون ( چه در نثر و چه در شعر ) کاملا مختل شود و در نتیجه خارق العادگی خود را از دست بدهند و همه ما می دانیم که (شعر انتظار چیزی ست که انتظار نمی رود ).
- به همین دلیل فوق معتقدم که پراکندگی تصویری و واژگانی این شعر قابل توجیه با نمایش اسکیزوفرنیک الصاق شده به متن نیست . به عبارت بهتر شاعر ما بیان اسکیزوفرنیک را تقلید می کند ، برخی از مولفه هایش را اجرا می کند اما جنون مندی آن را که بیشتر امری حسی ست به همراه ندارد . از سوی دیگر پرشهای موجود در یک مغز پریشیده اینگونه نیستند . تاکید می کنم بر پریشیدگی چون ورد سالاد اسکیزوفرنیک، که شکل کلاسیک پریشانی زبانی در این بیماری ست ، اصولا فاقد معنا ، فاقد صرف و نحو و فاقد ارتباط است و بنابراین اکثر متونی که به نام اسکیزوفرنیک شناخته می شوند در واقع نمایش روانپریشی راوی اند نه اسکیزوفرنی . می گفتم که پرشهای زبانی در یک ذهن پریشیده حاصل تداخل تداعی هایی ست. به عبارت بهتر در تفکر منطقی استنتاج عقلایی وجود دارد در حالی که در ذهن پریشیده پرشهای تداعی گاه بسیار دور سبب می شود از یک مطلب به مطلبی به ظاهر کاملا بی ربط برسیم اما همیشه یک تداعی ظریف ، اعم از زبانی یا تصویری یا ... ، در بیان وجود دارد .

در متن شعر مورد بحث این تداعی ها یا اصلا نیستند یا بسیار بسیار محو اند . بگذارید از متن مثال بزنم . ابتدا یک مورد خوب از تداعی :
كنار آكواريوم
من
دو ماهي آنجل ...

و در ادامه :
حباب هاي هوا رو به سمت بالاتر
این تداعی کاملا درست ایجاد شده است و ادامه اش به باران جل جل می رسد .
اما مثلا اینجا این رشته وجود ندارد :
درست مثل زماني كه عاشقم رفتي ...
درست مثل زماني كه عاشقاً كامل !

دويده گشت تمام ستاره ها تا صبح
و ماه شاد نبود از نشستن شاتل

گرفته اي و سكوتي كه باد مي آرد :
« كسي به فهم حقيقت نمي رسد بيدل ! »
شاید بخواهید بگویید که (کامل) با ( ماه) رابطه دارد و (شاد نبود) با ( گرفته ای ) ؛ من معتقدم این ارتباطها کافی نیست . ضمن اینکه بیشتر از جنس معنایی ست نه زبانی و تصویری و می دانید که معنا مربوط به مقوله منطق است و جنون مندی شعر باید از منطق عقلی گریزان باشد و درست به همین خاطر است که پرشهای حاصل جنونمندی در زبان بیشتر حاصل تداعی های زبانی و تصویری و حتی فرامتنی هستند .
- تا یادم نرفته است باز هم واژه سازی ها و بازی های زبانی در این شعر بسیار خوب اند : چه گيجوفرني گرمي ، پري پرانده پريشان پرنده اي بسمل و ...

بحثم را با این نکته می بندم که دلیل نوشتن این کامنت طولانی تنها این بود که محسن رضوی عزیز دوستی مهربان است که همیشه لطف اش شامل حال من بوده است و امرش بر این تعلق گرفت که چیزکی در حد استطاعت بنویسم . لذا گمان داشته و دارم که صراحت بیانی ام را به سلیقه کجم می بخشد . اصولا معتقدم که نقد باید زمانی نوشته شود که منتقد به درونه شعر راه یافته است یا به عبارت بهتر شعر او را به درون خود راه داده است . در چنین مواقعی منتقد معمولا تحسین گر زیبایی ست . اگر نقدی می بینید که واجد این نکته نیست مطمئن باشید که منتقد توان ورود به ساحت شعر را نداشته است و این یا حاصل ضعف اوست یا ضعف شعر که راهی برای ورود ندارد . بنابراین آن چه از این همه روده درازی دست شاعر را می گیرد بیشتر این است که سلیقه کج مخاطبی چون من امکان ورود به ساحت این شعرها را نداشته است و شاید - تنها شاید - دلایلی که اقامه کردم به او چرایی این امر را نشان بدهد . دیگر با شاعر است که به این گروه از مخاطبین اش - اگر اصولا گروهی وجود داشته باشد ! - می اندیشد یا نه .

ساراریاحی                         جمعه 14 تیر1387 ساعت: 0:1

بار اولی که این غزل رو خوندم بیشتر مجذوب استفاده زیبا وچند منظوره ازواژه ها شدم (که سطرهایی ازشعرروناخوداگاه درذهنم ثبت کرد و بی اختیار اونا رودرذهنم تکرار میکردم؛مثل:پری پرانده پریشان پرنده ای بسمل)،باردوم بیشتر جذب خاصیت روایی شعر شدم که از نظر من کارروبیشتر شبیه یه فیلمنامه منظوم بسیار کوتاه کرده بود(من فکر میکنم این غزل قابلیت فیلم شدن داره،واین فقط به دلیل نوع روایت شعر نیست،بلکه به دلیل پرداخته شدن کارومتحدالمرکزبودنش هست ومنسجم بودن ایمازها،که میشه یه فیلم کوتاه،منظوم،روانشناختی وخاص ازش دراورد)،وسری آخربیشتر رابطه روانشناس وبیمار جذبم کرد،خصوصا شخصیت بیمار،که از نظر من مثل داستان کوتاههای شخصیتی،اینهم یه غزل شخصیتی هست که حول شخصیت بیمارمیچرخه ودرونمایه اصلی کار هم همین شخصیت هست که به نظر میرسه بیشتر از اینکه بیمار باشه یه فیلسوف شاعرمسلک عاشق هست (خصوصا ازین ابیات میشه به این نتایج رسید: درست مثل زمانی که عاشقم رفتی/درست مثل زمانی که عاشقا کامل – دویده گشت تمام ستاره ها تاصبح/وماه شاد نبود از نشستن شاتل – گرفته ای وسکوتی که باد می آرد / کسی به فهم حقیقت نمیرسد بیدل! – وماهیان دوتایی / حباب مینوشند) که شاید مشکل اصلیش فهمیده نشدن باشه.

شخصیت بعدی یه روانشناسه که صداش فقط در4 جمله شعر شنیده میشه،4جمله هایکه هرکدوم اشاره به فاصله گرفتنش ازطرزفکر اولیش درمورد بیمار هست(:1تودپرسی!توهمیشه...توعاطل وباطل!- اونویه بیمار میدونه ومحکومش میکنه – 2 چه شیزوفرنی گنگی! : کم کم داره به تشخیص خودش مشکوک میشه – 3 چه گیجوفرنی گرمی! : داره کم کم بیماررومیپذیره – 4 به این روند/توآرامشی نمیابی :از تشخیص اصل مشکل بیمار ناتوانه ولی محکوم کردن اولیه جاشو داده به حس ترحم یا شاید حتی همدردی با اون که این جمله آخر روانشناس با تیتر شعر هم ارتباط مستقیم داره.تیتربه یک تعبیر میتونه اززبان روانشناس باشه،روانشناسی که نمیتونه بیمارروبفهمه وتیتر شعرازجهتی نتیجه نهایی تشخیص روانشناس از وضعیت بیمار هست .بکار بردن ضمیر اول شخص "من"برای فعل دوم شخص"نیستی"،میتونه اشاره ای به جدایی حاکم بر لحظه تلفیق دنیای این دونفر باشه؛جدایی،عدم برقرار شدن ارتباط واشاره ای به مضمون تنهایی وجدایی دنیای انسانها ازهم،که هرچقدردنیای دونفرباهم تلفیق بشه باز همیشه یه شکاف ارتباطی هست،حتی بین بیماروروانشناسی که وظیفش شناسایی روان انسانهاست)

نکته مثبت دیگه استفاده از ایماژهاست که دیالگها وشخصیتها روبازتر میکنه،مثل این سطرها:حبابهای هوا روبه سمت بالاتر/صدای ریز صداها/وبارشی جل جل(چقدر قشنگ حالت پراکنده شدن فکر بیمار رواز صحبت روانشناس توضیح دادن)،یا تصویر ماهیهای آنجل که درطول شعر تکرار میشه،که هم به بازشدن سطرهای قبلی وبعدی کمک میکنه وهم به بعد معنایی کلی شعر اضافه میکنه وآخر سر هم شعروخوب جمع میکنه.ازنظر من این تشابه بین دنیای ماهیهای آکواریوم و موقعیت بیماروروانشناس وجود داره که همونطوری که ماهیهای آکواریوم فقط میتونن دنیای اونور شیشه روببینن نه اینکه درکش کنن،روانشناس نسبت به بیمار(من که شیزوفرنی نیستی چه میدانم) وبیمار نسبت به دنیای خارج همچین حالتی داره( کسی به فهم حقیقت نمیرسد بیدل!)
استفاده چند منظوره از واژه ها هم به طرز زیبایی درسطرهای مختلف این کار دیده میشه که چون هرکدوم شاید یه پاراگراف توضیح بطلبه فقط بهشون اشاره میکنم: تیتر – درست مثل زمانی که عاشقم رفتی/درست مثل زمانی که عاشقا کامل (این عاشقا کامل ازون تعبیرهای زیبایی هست که میدونم یادم میمونه)– کلمه بیدل – رفیق وحشت من من که میکنی دل دل – چه گیجوفرنی گرمی – پری پرانده پریشان پرنده ای بسمل –نشانه میگریند)

تنها ایرادی که دیدم جل جل بود که با فتحه هست وبا قافیه سایر بیتها تناسب نداره،که البته شاید چون این یک غزل تغییر فرم یافتست وموقعیت هم یک کیس مشاوره وشرایطی خارج ازفرم ،چندان اهمیتی نداشته باشه،وهمونطوریکه فرم شکسته غزل به زیبایی با موضوع وموقعیت مطرح شده درغزل تناسب داره،بشه این روهم یک جدایی از فرم متناسب با فرم وموضوع کلی شعر دونست. با این 4سطر هم نتونستم درست ارتباط برقرار کنم:یکی لب ساحل/نشسته است وتنها به آنطرف شاید.../به حس سیم طویلی.../تب گراهام بل.../ ؟
کلا کار قشنگی بود واز خوندنش لذت بردم .کارچندلایه ای هست که بیشتر از اینها جا داره برای شکافتن.
(این متن رو وقتی میفرستم که هنوز نه نظر سایرین روخوندم نه نظر شاعر، بالطبع ممکنه سوءتعبیرهایی هم داشته باشه)



 




در مجموع:

                        naghd

 

 

 

بهرام کمالی              سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 10:14

با نگاهی به شعر امروز تغییرات عمده ای در قالب و فرم شعرها مشاهده می کنیم ، ساختار شکنی ، ایجاز و مولفه های بسیاری که توسط شاعران دچار تغییرات فیزیکی و شیمیایی می شوند تا شعری با قالبی تازه سروده شود. شاعران جوان و معاصر ما با بکار بردن فکر و اندیشه اشان سعی در تغییرات عمده و بنیادی هستد یکیشان همین آقای محسن رضوی خودمان ، هر دو شعرشان را دوباره بخوانید کسی که برای کودکان شعر می نویسد و کتاب چاپ می کند و کسی که با گویش محلی شعر می نویسد چطور غزل و درونمایه آن را دستخوش تغییرات کرده... حالا این سوال پیش می آید که شاعران معاصر چقدر در شعر امروز موفق بوده اند و ردپای کدامشان در شعر فردا باقی خواهد ماند ؟ آیا ابداع قالبهای شعری تا کجا ادامه خواهد داد و آیا جایگاه خود را پیدا خواهد کرد؟ مسلماَ آقای رضوی از آن دسته شاعران توانایی ست که جایگاه خود را دارد و در پیشبرد شعر کمک شایانی به دیگر شاعران جوان خواهد برد... این دو شعر حاکی از نبوغ شاعری ست که خودش شعر می نویسد و تقلید جایی در کارهای ایشان ندارد... به امید اینکه شعر در تمام قالب ها زندگی کند.

حمید رضا اکبری شروه    سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 11:26

باید در شعر چندان پیچیده سخن نگفت .وخواننده را نیز دست کم نگرفت .شعر باید شعور باشد .فرم شعر نیز در قابلیت های یک شعر بایستی لحاظ گردد .

گاهی زبان اگر خوب با کار کردهای آن آشنا نباشید دچار طغیان می شود منظور آن است که از جان دهی به یک اثر بدور میشود .بازی با زبان وواژگان در محل خود محلی از اعراب دارد والا شعر را دچار بحران ساختاری می کند .

قاسم صرافان                 سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 12:49

پيشنهاد من براي آقاي رضوي و شعرايي در سطح ايشان اينست که از نظر انتخاب موضوع و زبان بيش از اينها از شاعران جوانتر فاصله گرفته و براي آفرينش کارهايي ماندگار تر در چهارچوب مدهاي ادبي - که اکثرا با سبکهاي ادبي اشتباه مي‌شوند- محدود نشوند و در کنار توجه به رضايت منتقدين و انجمن پسند بودن آثار، در افقي بالاتر، به زباني فراگيرتر که سالها در گوش مردم طنين انداز باشد، دست يابند. البته جمع اين دو مقوله ساده نيست و به همين دليل تنها شاعراني در سطح ايشان مي توان چنين انتظاري را برآورده سازند.

زهرا اسمعیل زاده                  جمعه 7 تیر1387 ساعت: 1:12

با نظر جناب رحیمی فرد موافق نیستم صحبت ایشان درباره ی ساده بودن شعر درست است اما در مورد این شعر مخاطب چندان مشکل عمیقی در دستیابی به مفهوم شعر ندارد مثل برخی اشعار به اصطلاح پست مدرن نیست که مخاطب باید به دنبال فلسفه و حل مسائل دشوار ریاضی باشد تا مفهومی از شعر دریافت کند که بعد شاعرش هم این امر را تکنیک بداند !

جناب رضوی استاد بزرگوار من هستند و من همیشه به این که از کوچک ترین شاگردان ایشانم افتخار میکنم اما این نوشته ها تنها حس و درک شخصی من از شعر ایشان بود و سعی کردم در تمام طول شعر تصور کنم به هیچ وجه شاعر توانای آن را نمیشناسم!

و در دید کلی شعر امروز را که می بینم و این اشعار را از جناب رضوی می خوانم این نکته به خاطرم میرسد که امروز کسانی با شعار سعی دارند جایگاهی برای خود بسازند...اما شعر گفتن و در عمل اثبات نوگرایی کردن شرط است نه تنها تز دادن و جریان سازی سطحی. جریان نو در ابتدا با نو سرودن ایجاد میشود نه با سخنرانی و مقاله .

عبد الحمید رحمانیان            جمعه 7 تیر1387 ساعت: 11:26

شاعر این آوازها در تکاپوی آشتی دادن سنت و مدرنیسم است .نه دل از اشراق های بیدلانه می کند و نه حاضر است از مدنیت کلمه دست بکشد . آدم را معلق نگه می دارد میان حیرانی کلمه .تلاش و تجربه است و رهایی از روزمرگی .هر چند من شخصا از آواز دومین شاعر این پست بیشتر بهره گرفتم اما همیشه برای شاعر این بیم داشته ام که صحنه سازیهای مدرنیته او را از شیوه شعر فخیم دور کند .تا اینجایش مطلوب و بلکه لازم است .رضوی آدم با هوشی ست در آفرینش و آرایش کلام.آسیب شناسی معاصر را می داند و ضرورت های مدرن را می شناسد .از این روست که موفق بوده و هست .

علیرضاعاشوری رودپشتی     جمعه 7 تیر1387 ساعت: 23:23

غزل را خواندم.اما اینکه بخواهیم اینگونه نویسی اش را بر پا داریم قطعن داریم گرته برداری می کنیم نه بهتر است بگویم داریم وام می گیریم از قالب نیمایی یا سپید که بلندی و کوتاهی مصاریع و بندها شعر را در وضعیت خاصی قرار می دهند.اما چرا محسن دست به این کار زده را نمی دانم.به نظر من این کار یک شاعر تازه کار است نه یک شاعر پخته و دوره دیده که می داند از شعر چه می خواهد.در متن که غور میشوید متوجه حضورشاعری میشوید که بسیار نوشته و پرداخته .از آنجایی که محسن را کاملن می شناسم و می دانم که کارهایش را بارها اتو می کشد و تحویل مخاطبش می دهد براین باورم که دارد قدری جوگیر میشود مثلن در شعر دومش نگاه کنید به کلماتی که استفاده ی ابزاری آن به بیت آسیب جدی وارد کرده مثلن همین دپرس .مگر ما کلمه ی زیبای غمگین را گم کرده ایم که واژه ی لاتینش را بکار می بریم.یا اینکه عمودی نیمایی نویسی اش دلیلی بر چه موضوعی دارد.درحالی که ما با یک غزل مستقل روبروییم که مخاطب در برخورد تصویری با کلمات ناخودی به رنج می آید من یک مخاطبم وقتی در بار نخست شعر را می خوانم زمانی منتقدم که بخواهم شعر را کالبدشکافی کنم بنابراین تومورهای شعری را پیدا می کنیم جایی که حضور زیباو قاطعانه ی کلمه ی اصلی زبان شعری تاثیرش پرمایه تر از واژه ی خارجیست دلیلی بر حضور این بازیها نمی بینم.
حضور متعدد نوستالژی در این شعرها قدری مخاطب را براین باور مستقر می سازد که گویی شاعر آلبوم شخصی اش را ورق می زند و به نوعی پرده ی درونیش را برای همگانی شدنش آماده می سازد.که عقیده دارم که شعر در هنگامی سروده شده که شاعر بیتی به ذهنش رسیده و برای اینکه بیت زیبایش را ازدست ندهد دست به ساختن غزلی نو می زند .
با این حال ایشان را از غزلسرایان برتر ایران می شناسم که به زغم عشقی که به ادبیات می ورزد همواره در خدمت ادبیات بوده و امیدوارم که شعرش همواره در همین راستا قرار گیرد.

نادر نظامی                          شنبه 8 تیر1387 ساعت: 10:1

 البته باید در ارائه شعر سلایق افراد مخاطب حتمن مد نظر قرار گیرد . من در نقدها متوجه شدم گروهی از آشنایی با آقای رضوی صحبت کرده اند و گروهی با فهمیدن مفهوم مریضی شیزوفرنی شعر دوم ایشان را شعری عالی معرفی نموده اند ولی تصور این است که فرضن اگر این اشعار در روزنامه یا کتابی چاپ شود که مخاطبش افرادی باشند که آقای رضوی را نمی شناسند واکنششان چگونه خواهد بود . شما در دیوان اشعار بزرگان شعر نو مانند اخوان ، سهراب ، فروغ و حتی شاملو که به سرسختی سخن معروف است مراجعه می کنید اولین چیزی که برایم جالب است روانی سخن در شعرشان در حین بلند بودن معنی است ، به کار بردن کلمات کاملن مردمی و ساده و خلق اضافات بسیار دلنشین ، من شاعر نخبه ای نیستم که بخواهم سفارش کنم ولی با توجه به خواندن شعرهای سپید که بدانها علاقه زیادی دارم حضور روانی کلام در موفقیت شاعران در مردم بسیار مهم است و بعضی از ان ها دارای معنی بلند هستند ، شما حتی در مراجعه به اشعار شعرای بیگانه هم مراجعه کنید از ساده ترین لغات برای بیان معانی بلند استفاده می کنند که مثالهای زیادی از آن ها را خوانده ام ، به نظر من هر خلاقیت واژه ای که شاعر خلق می کند باید در مسیر باشد که از اندیشه مخاطب مردمش زیاد دور نیافتد و نیاز زیادی به تفسیر واژگانی به جای تفسیر معنایی نداشته باشد ، واژه باید اگر هم جدید باشد از اندیشه مخاطب شعر دوست دور نیافتد و البته این دیدگاه باید آماری بر اساس سواد و فرهنگ جامعه مخاطب صورت پذیرد .حتمن دلیل و برهانهای خوبی برای تک تک جملات شعر آقای رضوی وجود دارد ولی امیدوارم که ایشان در تفسیر جملات زیبای خود این نکته را مد نظر قرار دهند و ما را از شیوایی سخن خویش در باره کلامشان به هیجان آورند .شاید با آشنایی با زبان واژگانی ایشان تحولی در خود ایجاد نماییم .

ضمنن دوست عزیز عقل ما به چشممان نیست عقلمان به چیزی است که سالیان سال در مدراس و دانشگاهها به اسم غزل به ما یاد داده اند ، خوب اگر شما بیان جدیدی از غزل را بیان کردید می توانستید بدان اشاره داشته باشید تا مخاطبتان را مثل منی که اولین بار اشعار شما و دل شما را می خوانم ،گمراه نکنید! در جاهایی در انقطاع آخرشعر اول شما پایه غزل سنتی را شکسته اید ! اینجا که محل هوش آزمایی اعضای انجمن نیست ! اگرچه تشبیه کارتان با نیما فکر نکنم اشکالی باشد چون فضای کارتان با فضای کار نیما به علت علاقه و تسلط زیادتان به وزن قدیم شباهت دارد - در مورد شعر دوم شما تا حدودی حق دارید ولی فکر نمی کنید همین احتیاج به قافیه سرایی کمی شعرتان را واژه گرا کرده است!تا مخاطب بعضی جاها اسیر درک واژه شود تا درک معنی !

بهرام کمالی                       شنبه 8 تیر1387 ساعت: 11:11

آقای رضوی عزیز با بیشتر حرفهایت موافقم اما ذکر چند موضوع را لازم می دانم: نوشته ای که از شکستن بیت ها قصد داری تا انتقال مفهوم بهتری به مخاطب بدهی یا برای القای مکث ها , بریدگی ها و موارد دیگری که در شیوه ی سنتی نوشتن غزل یا جواب نمی دهد یا به سختی کار می کند ، حالا این موضوع را از چند زاویه بررسی می کنیم اول اینکه در مقایسه غزل با غزل تکلیف غزلهای پیش از این چه می شود؟ یعنی تمام غزلهای سروده شده پیش از این یا مفهومشان مشخص نبوده یا اگر بوده خیلی سخت بوده؟ دوم اینکه مخاطب شعر ( اینگونه شعرها نه فولکلور و دو بیتی و ...) قطعاَ مخاطب خاص است یعنی شاید خیلی بامعلومات نباشد یا منتقد و شاعر هم نباشد اما چند تا شعر که خوانده ، پس مخاطب خاص احتیاجی به القای مکث و بریدگی و کاما ندارد ( شاید الان در جواب من بنویسی این مخاطب خاصی را که می گوئی حتی فرق غزل و نیمایی را نفهمیده است) باز هم می گویم در ابداعات جا برای تجربه مخاطب دارد حالا چه غلط چه درست... مخاطب موظف است یک شعر خوب را انقدر بخواند که حفظ شود آنوقت با کنکاش به مفهوم برسد نه اینکه مثلاَ چون کلمه شاتل در شعر شما وجود دارد حتماً دنبال فضا پیمایی ، موشکی یا چیز دیگری باشد، فکر می کنم شاعر با نیت و دلخواه خود باید به فکر سرودن شعر باشد که صد البته مولفه خواننده شعر را نباید فراموش کند.

موضوع بعد استفاده از کلمات خارجی ست که من در نظر قبلی ام نوشتم که واقعاَ لذت بردم و استفاده از این کلمات نه اینکه شعر را ضعیف نکرده بلکی با قوت خاصی شعر را به مخاطب القا می کند... خدا بگویم چه کار کند عبدالرضایی ، فلاح ، خواجوات و علی پور و حتی هادی محیط را که باب کلمات اجنبی را گذاشتند و حالا دیگر دستمان موقع استفاده از کلمات اجنبی می لرزد اما شعر با آمدن این کلمات وجهه بین المللی می گیرد شاید فردا شعرهای محسن رضوی بخواهد به زبان دیگری ترجمه شود، چه عیبی دارد این کلمات آنهم در غزل اینگونه بکار روند ... کلمه کلمه هست و شعر هم با کلمه سروده می شود.

سیدمحمدآتشی                   شنبه 8 تیر1387 ساعت: 12:48

چه شاعر،چه غیرشاعر،تمام کسانی که سعی می کنند سابقه ی ذهنی مارابه نحومثبت عوض کنند،قابل احترام هستند.گرچه نمونه ی این نوع غزل هارا من درکارهای شاعران مطرح وشاعران جوان خوانده ام،اما بدیهی است که رضوی تلاش جالبی داشته ومعلوم است آگاهانه دست به این کارزده است.سکته وزنی ،دووزنی،بی وزنی وموارددیگردرمورد وزن، درکارشاعران مطرحی چون فروغ موجوداست.درشعررضوی هم برخوردباموضوع وزن هوشیارانه بوده است.اما درمورد مخاطب نظرشخصی من این است که هیچ شاعری ملزم نیست برای مخاطب بسراید!مخاطب خودش برداشت شخصی اش راخواهدکرد.بیشترتوجه من به شاعران حرفه ای ،شاعران تازه کارومخاطب اهل مطالعه است.همانطور که درپست قبلی انجمن مجازی گفتم ؛مخاطب باید باشاعرهمراهی کند،چراکه شاعردست مخاطب رابرای ارتقا ی فکری گرفته است.درمورد استفاده ازکلمات بیگانه هم ما نبایدحساسیت نشان دهیم.زبان زنده است و خودش رابه مرورپیرایش می کند.شعرشاعربازتاب اتفاقات همه جانبه ی اجتماع است،توقع نداشته باشید شاعرمصنوعی بسراید.اما درمورد قافیه ها وسطربندی این دواثرمن معتقدم که رضوی می توانست روی قافیه هایش بیشترکارکند چراکه بعضی جاها خوب جای خودش راپیدا نکرده وانگارمصنوعی می شود.سطربندی هم باید طوری باشدکه اگرما شکل نوشتاری شعری راندیدیم وفقط شکل شنیداری آن رادرک کردیم ،همان برداشت شکل نوشتاری رااز آن شعرداشته باشیم.به نظرمن دراین موردهم آقای رضوی هنوز می تواند روی شعرهایش کارکند.

صدیقه زارع                   دوشنبه 10 تیر1387 ساعت: 8:56

غزل راه خودش را ادامه می دهد حالا چه با تغییر فرم و چه با هجوم کلمات خارجی ، مهم حضور غزل و غزل سرا در شعر امروز است... این غزل ها ظرفیت و لذت خواندن را دارد هر کدامشان حرف تازه ای دارند و ابتکار عملشان را به شاعر داده اند و خواننده با خواندن این غزل ذهنش را بیشتر درگیر شعر و سیقل خورده می کند بلکه چیز تازه ای یاد بگیرد و حرفی عایدش بشود، قافیه ها به خوبی جای افتاده اند و بیشتر قافیه ها بکر هستند یعنی کلماتی مثل انجل و شاتل و بسمل در کمتر شعری پیدا می شوند که قافیه باشند و فکر می کنم با جزئی نگری به این تنیجه می رسیم که شاعر قطعاَ برای این شعرها وقت گذاشته است و زحمت کشیده... با این همه فکر می کنم این غزلها با وجود کلمات زمخت شعری لطیف و ستودنی ست ، من به شدت از این شعرها لذت بردم.

داوود بیات                     سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 2:18

جناب رضوی عزیز رو از نقد هایی که بر روی آثار سایر دوستان می نوشتند شناختم که با متانت تمام و با دقت بیش از اندازه به زیبا ترین شکل نکات ارزشمندی رو مطرح می کردند سواد ادبی و تجربیات ارزشمندشون از لابلای سطوری که مرقوم فرمودن کاملا مشخصه و نوشتن نقد اونم توسط این حقیر در حقیقت زیره به کرمان بردنه اما برای اینکه درس شاگردی رو پس داده باشم میخوام از زوایه ی دیگه ای به شعر این عزیز نگاه کنم خیلی از مطالب زیبا و ارزشمند در نگاه دوستان و عزیزان منعکس شده و برای پرهیز از مکررشدن به ساختار تشکیل دهنده ی این دو شعر می خوام نگاه کنم.

در شعر اول :
غزلی که نمی خواد غزل متعارف باشه و با گریز به سپید و برگشت به غزل در صدد ایجاد شکل و فرم تازه است ابیات ابتدایی با جملات اخباری شروع شده تا انتهای بیت سوم بطور یکنواخت به جلو میایند(تا گاه شام )
و این ابیات که جملات اخباری هستند که در صدد توصیف واقعه ای هستند که شخص اول داستان در صدد انجام اونه زیر پا گذاشتن عینک و آمدن به طرف باتلاق و ...که با چند استثنا تقریبا تا به انتهای شعر این روند ادامه پیدا می کند در شروع مصرع اول بیت چهارم (روی تاریک ریشه ها عق زد ) با کمی حذف و جابجایی جمله اخباری بارتخیلی تر گرفته اما همچنان در مسیر خود پابر جاست اتفاق بعدی گریز از وزن به سپید و برگشت به وزن با تغییر مخاطب است که روال همچنان روال روایتی و داستانی با پایه و اساس جملات اخباری است تا پایان بندی روایت که به شیوه ی دوستان پست مدرن تغییر در بکار گیری افعال (رقصیده می شود ) ، بار/ی و پایان بدون نون تنوعی است که ایجاد شده و فقط فلاش بکی که با شنیدن موسیقی برای شکارچی بوجود آمده و گرایش به جراحی کلمات مثل جنگ /انگل از این مقدمه جا افتاد.

در مجموع روال کل شعر با گرایش روایتی بیان طرحی است که با گریز از توصیف به تغیر مخاطب قصد بیانی اجتماعی دارد تا از توصیف محض هم خارج شده و با توصیف رقصیده شدن پیرزن به نوعی با مسائل رسانه ای و اجتماعی اخیر گره می خورد
گرایش برای شیوه های پست مدرنی در این شعر بسامد بالایی رو نه تنها به خود اختصاص نداده بلکه بیشتر به نظر می رسه تظاهر به این امر شده چرا که با تغییر مخاطب و بیان خون آشامی و ...دقیقا به فراروایتی می رسیم که پست مدرن قصد شکستنش و گریز از اونوو داره نه پرداختن به اون. شیوه ی طرح این روایت با تغییر مخاطب از منولوگی خارج نشده و به چند صدایی نمی رسه و تنها روایتی که تمام روایت رو تشکیل داده شنیده میشه روایتی که شالوده و اساس این شعره و سایر حرکت ها در فرع این روایت عرض اندام می کنن چه فلاش بک و چه تغییر مخاطب و ... بکار گرفتن قواعد زبانی سیطره ی کاملش رو در این شعر به نمایش گذاشته بطوریکه حرکت هایی مثل روی تاریک ریشه ها عق زد و جنگ /انگل و ...با حضور کم رنگ و کم بسامدشون حاشیه و زیور این شعرند نه اصلی که پست مدرن فرارفتن و شکستن اونا رو می خواد و رسیدن به نقطه صفر نوشتار.

اما در شعر دوم :
شعر روایت دیالوگی دونفره است ( روانشناس و راوی ) که با گذاشتن خط تیره در ابتدای دیالوگ راوی ، کاملا از هم متمایز میشن. طرح روایت با غافلگیری در بیان اینکه بیمار کیست و روانشناس کدام تمایزی رو بوجود میاره که از طرح روایتی ساده پرهیز میشه بیان راوی بیانی مقید به سلامت زبانی است جز در بکار گرفتن ترکیب ابتکاری گیجوفرنی (کلمه ای نیمه فارسی نیمه فرنگی که البته ترکیب زیبایی هم هست ) اما بیان بیمار بیانی است که مقید به قواعد نبوده و شاعر با طرح این بیان که بیشترین نقش و بسامد رو در شعر به خودش اختصاص داده فرمی رو از غزل پست مدرن ارائه کرده که معتقدم با غزل قبلی اسکلت کار و ساختار اثر چندان تفاوتی پیدا نکرده چرا که بیمار اسکیزوفرنی بیماری است که محور تعقل و عاطفه ی بهم ریخته داشته و واقعیت و توهمش مرزی ندارند دپرس بودن یا نبودن این اندازه اهمیت نداره که این امر چرا که وقتی تعقل نباشه امکان استنتاج از بین میره در دوجای اساسی بیان این بیمار واره اسکیزوفرنیک بودنش رو زیر سوال می بره :
1-گرفته اي و سكوتي كه باد مي آرد :
« كسي به فهم حقيقت نمي رسد بيدل ! »
2-كجاي گريه بخندم ؟! چه قدر لاطائل؟
منم كه عمر بلندي به پا نمي دارم
درست مثل حبابي كه ماهي آنجل ..

که در اصل اگه مدعی نشیم که این دوقسمت تمام حرف اصلی این شعره لااقل بخش عمده ی این شعر رو تشکیل میده به عبارتی بیمار این روایت دیوانه ای عاقل نماست (بیمار واره ) و نه بیماری شدیدا اسکیزو فرنی که با این تعبیر ( چه شیزوفرنی گنگی ) شدیدا در تناقض قرار می گیره و در اصل تمام این دیالوگ دونفره برای این رقم خورده که عمر مثله حبابه و کسی به فهم حقیقت نمی رسه که دو فراراویت شاخص و اساسی این غزل محسوب میشه یعنی بطور ساده غزلی داریم که با گریز های فراوان برای بیانی بیمار وار و ایجاد ترفند های زبانی و بیانی به شیوه ی پست مدرن سراهای معاصر قصد در ارائه ی شعری پست مدرن رو داره حال اینکه شاکله ی اونو محور هایی تشکیل داده( مثل بیان مقید راوی و بیان عاقلانه و اندیشمندانه بیمار در دومحل اصلی) که در ضدیت با این منظورند.

نتیجه:
هر دوشعر در پی ارائه ی اثری متفاوتند و در پی تقلید محض نیستند _
_هر دوشعر تاثیر خاص و چشمگیری از شعرای متاخر و متقدم ندارند
_کلمه سازی های زیبا و دل نشینی انجام شده
_تسلط شاعر در ارائه ی بیان متعارف بیشتر نمود داره و تسلطش تو این قسمت بیشتر نمود داره
_گرایش به شیوه های پست مدرن در این دو اثر درونی نشده و آسیب اصلی این دو اثر از همین جا رقم خورده و مقایسه دو کار نشون میده که شاعردر پی مسائل و مطالبی است که ذهنیت بیشتر ما شرقی هاست طرح معقول و خرد مدار ی که سابقه فرهنگی و تاریخی مارو تشکیل داده و در شرایط خاص عقلای دیوانه نما مثل بهلول علیرغم تظاهر به جنون باز از طرح اون غافل نموندن
حرکت های نوهمیشه قابل تحسینن ولی احتیاج به بازنگری های مداوم دارند تا از انحراف نرم بخش های غیر قابل قبول جامعه سر درنیاورند چه این جامعه حرفه ای و تخصصی باشه چه عمومی و عوام فرق نمی کنه موفق اونی که بر قله نمودار توزیع نرمال قرار بگیره .

نادر نظامی                   سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 7:1

بحث مخاطب بحث مهم و طولانی است ، و به نظر من آقاي رضوي نتوانسته است در مقاله خود اين بحث را خيلي خوب باز كند . البته اينكه مخاطبان ما طبقه بندي مي شوند شكي نيست . فرضن در اداره اي كه من كار مي كنم 150 نفر هستند كه اغلب داراي تحصيلات عاليه هستند و از اين 150 تنها 3 الي 4 نفر به شعر نو و ادبيات علاقه نشان مي دهند و از اين 4 الي 5 نفر ، شايد فقط من در اين وبلاگ ها علاقه مندانه شركت مي كنم و به نظر من افرادي كه در اين انجمن مجازي شركت مي كنند از افراد خاص هستند زيرا اگر از يك يك آن ها سئوال بكنيد به احتمال قوي خيلي از آن ها شرايط مشابه مرا دارند . البته شايد شاعران بزرگ هم در زمان خودشان محكوم به گنگي زبان بوده اند كه اين بحثي جداست ولي من در خوانش اشعار شعراي شعر نو با زبان امروزي متوجه رواني كلام در حين بلندي معنا مي شوم . حال اگر ثقيل سرا يا گنگ سرايي پيدا شود - منظورم آقاي رضوي نيست كه من در صحبت ها و جوابيه ايشان تا درصدي به كدهاي زبانيشان دست پيدا كرده ام - و خود را راحت كند كه بله من اين اثر را وسط انداخته ام ، اگر مخاطب نمي فهمد مقصر خودش است ، عقلش به چشمش است ! نفهم است و ..... و خود را راحت كند ، با اين هنرمند نماها چه كار بايد كرد و شايد هم هنرمند انديشه بلندي در پس زبانش دارد ولي اگر خلا بزرگي در آثارش مشاهده شود و خود را از قبول اين خلا مبرا بداند جه بايد كرد . روشنگري در اين مواقع مي تواند چشمان گيج و تشنه مخاطبان اين انجمن يا علاقه مندها مشابه را از اين بار گنگي يا ثقيل بودن رها كند و نكات ضعف كلامي را آشكار سازد و البته خوشبختانه در بعضي كامنت ها اين اصل توسط دوستان رعايت شده است اگرچه كافي نيست و در بعضي از آن ها كلي گويي تمجيد كلي يا انتقاد كلي ديده مي شود ، واقعن جاي افرادي مانند شميساها يا حقوقيها در اين انجمن خالي است !

مرمر الفت                   چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت: 1:30

من هیچوقت اجازه نقد اندیشه رو به خودم نمیدم چون این کاملا مربوط به خود شاعره... و هر انسانی به فرا خور موقعیت و حالش حرف هایی برای زدن داره که تا دیگران در موقعیت اون شخص قرار نگیرن از درک کاملش عاجزن... البته این نظر شخصی منه... شعر ها خواندنی بودن و خصوصیات غزل پست مدرنو داشتن با همون عصبانیت و اعتراض واضح و با تمسخری هدف مند... با جناب بهرام پرور و نقدشون تا حدودی موافقم...

شهرام میرزایی           چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت: 13:22

با کارهای محسن عزیز تا حدودی آشنا هستم و  دوستشان دارم و دنبال می کنم چیزی که در کارهای محسن است تلاش در نو آوری است چه در حیطه ی معنی چه فرم که این تلاش برای نو آوری خیلی بار ارزش است به قول سعدی : به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم . و نکته ی دیگر این است که این همه مخصوص خودش است و کار خودش و مثل عده ای کثیر خیلی رندانه یک جریان را به نفع خودش سوق نمی دهد و بهره برداری ناجوانمردانه از یک ژانر نمی کند چند نکته است که به صورت کلی عرض می کنم .
اگه شعر اول را از دید فرم و ارگانیک کلمات بحث کنیم سوالهای زیادی در ذهن مخاطب به وجود می آید
1 محسن عزیز خواسته است غزل بگوید
2 محسن عزیز خواسته است نیمایی بگوید
3 همان محسن عزیز خواسته است شعر بگوید جدا از غزل یا نیمایی بودنش
من مورد سوم را بیشتر می پسندم وقت نشد تمام نظرات دوستان را بخوانم شاید بعضی از مباحث تکراری باشه که همین جا معذرت می خوام
تا آنجایی که می دانم محسن اسم شعرش را می گذارد غزل ، غزل چارت و چارچوب خاصی برای خودش دارد ولی دلیل نمی شه که انسان مشوش امروزی خودش را به این قید بند ها تن بدهد پس در فرم شعر (غزل) دست می برد بالا پایین می کند این ور اون ور و این فداکاری تنها یک دلیل می تواند داشته باشد آن هم مصادره ی فرم شعر به نفع معنا ،چیزی که این روز ها دغدغه خیلی از پیشرو ها است ، خیلی مهم است که بتوانیم شعر "ترجمه" بگوییم شعری که هم ایرانی و هم انیرانی از آن لذت ببرد. این کار سختی است ومحسن فکر می کنم تمام تلاشش اگه این نباشد به این نیز بی تفاوت نیست ولی ساختار شکنی یا ساختار پریشی تکلیفش چیست و چه کارکردی می تواند در این حیطه داشته باشد من از این ساختار گریزی در دو بخش حرف می زنم.

1 گریز از ساختار به نفع خود ساختار 2 گریز از ساختار به نفع محتوا : در این دو فرض فکر می کنم محسن تا حدودی موفق بوده است شاعر در بخش اول ساختار را می شکند ولی به هارمونی کلمات معتقد است با چربش وزن که جای تحسین دارد ، یک سوال در نظر مخاطب به وجود می آید : " آیا غزل با تساوی مصارع و وزن قدرت این را ندارد که در سطح کلمات به انتقال معنی بپردازد؟ محسن جوابش با کارهایش معلوم است می گوید برایم معنی و محتوا از خود ساختار ( البته با رعایت هارمونی های خاص از جمله وزن قوافی و ...) مهمتر است ما هم قبول می کنیم می گوییم غزل با این تساوی ها در پیشینه ذهن ایرانی جا افتاده است اگر میخواهیم و مجبوریم در طول بیت یک معنا را به ضرورت فضا و مفهوم به صورت شکست دادن کلمات در طول بیت انتقال بدهیم که علامت های سجاوندی و بعضی از نگاره های انتقال مفهومی این کار را کرده است پس چه دلیلی می تواند داشته باشد ؟ و اگه این ضرورت تا حدی با شد که ما به ساختارمند بودن بیت در طول وزن معتقد نباشیم تکلیفمان با غزل چه می شود ، با علامات سجاوندی با اتهامِ به عطف بما سبق و گریز به شعر نیمایی چه؟
اگر بحث را باز کنیم کل کار محسن به نیمایی شبیه می شود که فقط به تساوی طول بیت معتقد نیست وگاهی این اعتقاد را هم دارد و قافیه را حتمن باید بعد از بیت در شعر بیاورد که شاید محسن به این هم معتقد نباشد و دوست ندارد کارش نیمایی نام بگیرد پس هر گونه هنجار گریزی در وزن با رعایت قافیه چیزی بر تلاش نیما نمی افزاید به غیر از اینکه نیما قافیه رو زنگ کلام می داند و محسن ضرورت اتمام وزن .و آیا اینکه این ساختار گریزی به نفع فرم است ؟می بینیم که عملن نه محسن یه چیزی را به هم می ریزد تا چیزی تازه درست کند ولی می بینیم که محسن چیزی را به هم می ریزد تا یک چیز را به هم بریزد .

2 اما در حیطه گریز از ساختار به نفع محتوا و معنی : فرض کن یه آپارتمان داری ولی وردی آپارتمان از طبقه ی چهارم است پس باید مجبوری یه نردبان بیاری بندازیش تا طبقه ی چهارم و رفت آمد ها از طریق نردبان و طبقه ی چهارم صورت بگیرد در این هنجار شکنی صورت قضیه و محیط را تغییر می دهد ولی چه کمکی به اهالی آن ساختمان کردی ؟
من حرفم این است که ما نیمایی داریم سپید داریم غزل داریم در هم آمیختگی این سه به جز در مواقع بسیار ضروری عاقلانه نمیباشد غزل یه قالب ساختارمند است وبسیار آسیب پذیر اگر بخواهیم یه آجر ازش برداریم این ور و اون ور می شود، می توانیم چیزهایی ( نه همه چیز ونه با هر شدتی )را به آن اضافه کنیم که زیباترش کنیم ولی نباید چیزهایی از آن برداریم که از شکل قیافه بندازیم ( با وجود بی شکل و قیافه ها از جمله سپید و نیمایی و ...) .تکلیف مخاطب ایرانی با غزل معلوم است واقعن می فهمد کجا فضا عوض می شود ، کجا ضربه های حسی دارد -بی نیاز به جابجایی در ساخت طولی بیت -، پرش های زبانی ، فضابندی تغییر محتوا ، فرم گریزی و خیلی چیزها را می فهمد و شعر هم که ترجمه بشود رعایت تساوی وزن و ساختار ترجمه نمی شود بلکه یه ترجمه با فرم آزاد ،غیر ایرانی ها را بی اطلاع از این ساختارگریزی و نو اوری ها در فرم و ساختار ،آن ها را به صورت مستقیم با محتوای کار درگیر می کند پس اگر این پریشانی به خطر ماست که فکر می کنیم نباید با این گستردگی باشد که غزل اذیت بشود .من خودم هم در کارهایم به تغییر قالب و عدم رعایت تابوی غزل معتقدم ولی مجبورم غزل بگم وبعضی چیزها! را رعایت کنم ولی اگه سپید و نیمایی و ... می گفتم از این تکلف خلاصی می یافتم.

ولی در کل همه ی حرف هایم را به بیت سعدی که اول عرایضم زدم ارجاع می دهم تلاش و نواروی از رودست هم نویسی و سکون به مراتب بهتر است و کار محسن را بسیار ارج می نهم و برایم قابل احترام است نشد به صورت جزئی و با شواهد مثالی درباره ی دو کار حرف بزنم در قسمت مصادره ی ساختار به نفع ساختار می خواستم بحث قافیه و وزن به میان کشیده شود و به چند مثال درباره ی خوشش ننشستن بعضی از قوافی در کار اول و فضا بندی و فضا پریشی و نقطه ی شروع ابیات مقطع و نحوه ی ادامه ی آن ها در طول کار حرف بزنم که نشد .

رامین خسروی            پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت: 10:49

در مورد هر دو شعر با ید بگویم برای دوستانی که این شعرها را نیمایی تلقی کرده بودند واقعن باید تاسف خورد که اینچنین وارد بحث نقد میشوند به گمان بنده حقیر هیچ ارتباطی بین هر دو شعر با نیمایی وجود ندارد اصلن اصول نیمایی تفاوت فاحشی با این نوع شعر دارد اگر چه وزن دار بودن سطور میتواند ذهن را بدان سمت سوق دهد اما فضا وساختار شعر گویای چیز دیگری است در قدم دوم باید بگویم که آیا کسانی که قافیه ها را تشخیص نداده اند باید آن را به نیمایی ارتباط دهند ؟ آیا یک منتقد نبایدقبل از اینکه صحبتی را آغاز کند کاملن به همه شعر تسلط پیدا کند ؟ به نظر اینجانب شاعر در انتخاب نوشتار شعر کاملن خلاق بوده است واین نوع نوشتار میتواند به خوانش شعر کمک فاحشی بکند وبه عنوان یک کلید برای رسیدن به عمق شعر وروان تر شدن موسیقی برای مخاطب خود باشد مگر ما انتظار یکه از شعر داریم چیست؟ مگر ما دنبال خلاقیت های شاعرانه نیستیم ؟ این هم یک نوع خلاقیت ! منتها چون ما ذهنمان با این نوع نوشتار غزل برخورد نکرده آن را کنار میزنیم و ( انتظار داریم با قوانین از پیش تعیین شده با شعر برخورد کنیم ) وشعر هم باید جواب گو باشد ....آیا شعر از ارجاعات درون متنی وبرون متنی خالی است ؟ به نظر من شعر کاملن از لحاظ عمودی وافقی ساختار منسجمی دارد وهیچ گونه دغدغه ای را برای مخاطب ایجاد نمیکند / همان طور که همه واقفند ما در دنیایی زندگی میکنم که ( کاملن پریشان و از هم گسیختگی در زندگی روزمره به چشم می خورد وافراد در طول روز در هر دقیقه به یک صورتند اما همه چیز انسجام دارد ) این اشعار هم بعلاوه اسکیزو فرنی بودنش که خود محاسن پریشانی خود را دارد خارج از گود هم از زبان شاعری است که خود در زندگی روزمره پریشان است . این هم از خصوصیات شعر / زبان شعر هم کاملن با زبان شعر امروز سازگاری دارد اگر چه به نظر بنده حقیر شاعر در شعر اول باید انسجام بیشتر ی چه از لحاظ زبانی وچا از لحاظ موسیقیایی ایجاد میکرد اما در کل شعر موفق بوده است ( البته فراموش نکنیم همشه سلیقه همیشه کار خود را بلد است )... در پایان باید بگم از لحاظ قوت های شعری شعر دوم قوت بیشتر وساختار منسجم تری داشت وخلاقانه تر سروده شده بود اگر چه این بدین معنا نیست که شعر اول قوت خود را ندارد اما در انتخاب کلمات تاثیر گذار تر در شعر باید شاعر وسواس تر عمل میکرد تا شعر دلنشین تر شود ...چیزهای زیادتری نوشته بودم که برق رفت و پاک شد اگر فرصتی بوجود آمد باز هم مینویسم .

 

 

............................................

............................................

........................................... 

 

چهارم

                   javab

جواب شاعر در این قسمت کاملاً اختیاری است و پاسخ هایی  که جنبه فنی و خارج مباحث تعارف و تشکر باشند مطرح خواهند شد.

۱                                                   شنبه 8 تیر1387 ساعت: 2:2 

در همین ابتدای سخن ؛از همه تشکر می کنم . از کسی که فقط به اندیشیدن به مفهوم بسنده کرده بود؛ تا کسی که برای خواندن کار وقت گذاشته بود و توانسته بود زوایایی از آن را روشن کند ؛ و کسانی که متعصبانه سلیقه ی شخصی خود را به عنوان حکم صادر کرده بودند ـ و با آن ها بحثی ندارم  چون تعصب صرف ؛ مخالف تعقل است و بحث بی تعقل فایده ای ندارد ـ و کسانی که آگاهانه به من تلنگرهایی زده بودند تا بیشتر فکر کنم ـ از جمله درمورد قسمتی از شعر که مستقیما با مخاطب صحبت کرده ام واحتمالا با ترفندی دیگر تغییرات کوچکی در آن قسمت شعر اول خواهم داد  ـ از همان ابتدا گرفته تا علیرضا عاشوری عزیز، که مرا مجبور کرد به نوشتن این مطالب.

در طی این چند روز ؛ خیلی با خودم حرف زدم که نه ! صبر کن ! چیزی ننویس...شاید در طی این دوهفته فرصت بیشتر، بتواند راهگشای مخاطبانت باشد .

      اما حالا با توجه به این که می خواهیم باب گفت وگو باز شود و جنبه های آموزشی هم در نظر گرفته شود، می نویسم . به خودم قول می دهم که متعصبانه از شعرم دفاع نکنم و به بحثهایی کلی که مربوط به ادبیات امروز بشود و تکنیک های کلی خودم بپردازم.نه فقط دفاع از این دو شعر!

 

درباره مفهوم این دو شعر :

     دریافت مفهوم و معنی را کنار می گذارم و دوست دارم هر کس به دلخواه خود برداشتی داشته باشد، اما همواره در کارهایم کلیدهایی را برای نزدیک شدن به منظورهای اصلی قرار داده ام . بستگی دارد به مخاطب که چه قدر برای خود و شعر وقت بگذارد.

 

شکل نوشتاری غزل ها:

     ازهمان ابتدای این جلسه افسوس خوردم که : "چرا بعضی ازعزیزان متوجه نشده اند که این دو کار غزل هستند نه نیمایی؟!" بعضی ها آنچه را می بینند باور می کنند. من این را می دانم .راستش مجموعه ی غزلم هم ـ که آماده ی چاپ است ـ  با همین روش نوشته و سطربندی و صفحه بندی شده است . به غیر از یکی دو کار بقیه ی اشعار با همین شیوه درج شده اند .اما هر جا که لازم دیده ام شکل نوشتاری آن را با موضوع متناسب ساخته ام.بحث غزل کانکریت در بیشتر آن ها مطرح است . البته دو با توجه با امکانات وب این دو شعر را برای انجمن انتخاب کردم ، وگرنه در باقی شعرها علاوه بر سطر بندی های اینگونه، به جنبه دیداری شعرها هم توجه کرده ام .به امید خدا کتاب در می آید و می بینید .

     ...اما می دانید دلیل من در انتخاب روش شکستن بیت ها چیست؟

نه بحث آوانگارد گرایی است، نه بحث تمایل صرف به تفاوت ظاهری و نه دلبستگی به شیوه ی نیمایی !

    نیما را دوست دارم و بیشتر عقایدش را ـ هر چند خودش نتوانست خیلی از آن ها را به انجام برساند و بعدی ها هم برداشت های خودشان را کردند از این رودخانه ! ـ اما واقعا شعر نیمایی همان قدر به این غزل ها ارتباط دارد که پوستراف 14 به پوستر شاتل آریان2 !

چه ربطی دارد ؟ مگر خصوصیت شعر نیمایی فقط شکل نوشتن آن است ؟ هر متنی که کوتاه و بلند باشد که نیمایی نیست ؟ وزن کجا می رود ؟ قافیه کجا می رود ؟ و... و... و ...

     شعر نیمایی وقتی زیر هم نوشته می شود، وزن هر مصراع با دیگری یکی است ؛ اما تحقیقا این کارها این گونه است ؟ معلوم است که نه! هر سطر ادامه ی سطر قبلی است!فقط هر مصرع هر جا که لازم شده شکسته شده و اصلا هم سلیقه ای نیست. باز هم این سوال را مطرح می کنم:

اما می دانید دلیل من در انتخاب روش شکستن بیت ها چیست؟

     تنها و تنها کار کشیدن از آن ها برای انتقال بهتر مفهوم . برای القای مکث ها , بریدگی ها و موارد دیگری که در شیوه ی سنتی نوشتن غزل یا جواب نمی دهد یه به سختی کار می کند . شاید بگویید می شود با علایم نگارشی مثل کاما و ...این کار را کرد اما من آزمایش کرده ام . نمی شود .لااقل درمورد شیوه ی بیشتر شعر های من نمی شود ! شعر قربانی می شود !همین !

     از طرفی این نگرانی را هم دارم که با این روش ؛مخاطبین کم حوصله و کم تجربه موضوع را درنیابند ! شاید برای آن ها هم فکری کنم .

 

استفاده از کلمات بیگانه در شعر :

علیرضا عاشوری نوشته است :

«براین باورم که[محسن ] دارد قدری جوگیر میشود مثلن در شعر دومش نگاه کنید به کلماتی که استفاده ی ابزاری آن به بیت آسیب جدی وارد کرده مثلن همین دپرس .مگر ما کلمه ی زیبای غمگین را گم کرده ایم که واژه ی لاتینش را بکار می بریم.»

     باور کنید من ـ اگر نگویم از همه بیشتر ـ خیلی در به کار بردن کلمات ایرانی دقت می کنم، اما عزیز من ! شعر و داستان با نوشتن مقاله ی ادبی فرق می کند! چه در داستان و چه در شعر امروز دیالوگ ها بارهای بزرگی بر دوش می کشند . دیگر زمان آن گذشته که بیاییم و بنویسم فلان کراکتر ـ شخصیت بگویم که متهم نشوم ـ این خصوصیات اخلاقی را دارد و دارای شخصیتی این گونه است و ...

     امروزه به جای جملات گزارشی ، این اطلاعات را در خلال متن می آوریم و یکی از راه های آن استفاده ی بهینه از دیالوگ ـ گفت و گو ـ است .

     مگر دیوانه ام که بیایم و بنشینم و به جای شخصیت پردازی به ساختن تیپ خاص بپردازم ؟! مگر من از هنر سیر شده ام که بیایم  و برای معرفی شخصیتم به مخاطب ؛بنیشنم و او را با جملات گزارشی معرفی کنم ؟! پس شم و ذوق هنری کجا رفته ؟ وقتی من می توانم با قدرت جادویی دیالوگ هایی ـ گفتگو را اول نمی نویسم تا خلط مبحث نشود ـ به جا ؛ با حداقل کلمات ، ناخودآگاهِ مخاطب را با شخصیت های اثرم  آشنا کنم، چرا به صرف این که ـ از کلمات فارسی استفاده کنیم ـ کارم را خراب کنم ؟ واقعیتی که دارد اتفاق می افتد این است ؛ باید از آن چشم پوشی کرد ؟!

      من مجبورم برای شناسایی نوع ادبیات آن دکتر روانشناس خاصی که می تواند شبیه هایی دیگری هم داشته باشد ؛ از واژه ی به نظر عده ای وارداتی "دپرس  "استفاده کنم ! او دارد می گوید،به من چه ؟ مگر من ِ شاعر این حرف را زده ام ؟ فلان شخصیت این گونه حرف می زند . بیایم و صحبت های او را عوض کنم که چه ؟ باقی واژه ها هم به همین ترتیب . منتقد محترم . مسئله ی جو گیری نیست، مسئله ی روشن بینی است !

 

 

و اما :

از به نقد گذاشتن اشعارم در انجمن مجازی چند هدف داشتم که کم و بیش ، دارم به آنها می رسم :

1- بازخورد کارهایم .2 - یادبگیرم. 3- یاد بدهم .4- بدانیم که به نقد گذاشتن آثار، ترسی ندارد و هر کس درهر سطحی مخاطب ماست و حق اظهار نظر دارد .درست یا نادرست؛ اما در نهایت جمع بندی و انتخاب راه با خود شاعر است . او باید بداند که برج مراقبت با هواپیما ارتباط دارد یا نه !

باقی بحث بماند برای بعد.منتظر نظر عزیزان می مانم .

ـ اگر اشتباه می کنم بفرمایید .کی موافقه کی مخالف؟

 

۲                                                 شنبه 8 تیر1387 ساعت: 11:26

 

از این دو عزیز(آقایان نظامی و کمالی ) تشکر می کنم . خیلی خوب شد صحبت از مخاطب پیش آمد :به فکر مخاطب بودن . حرف دارم خیلی و کم . چند بار در رادیو ...و روزنامه ها در این باره سخن گفته ام ولی در فضای مجازی نه . فرصت خوبی پیش آمد تا بنویسم . نمی خواهم حرف های گنده گنده بزنم ..اما شاید یک مانیفیستی باشد برای خودش ...اگر زنده ماندم امروز را سعی می کنم بنویسم و ارایه اش کنم . بحث بدی نیست . خیلی از ما شاید بتوانیم تکلیفمان را با مخاطب روشن کنیم .

 

۳                                         دوشنبه 10 تیر1387 ساعت: 18:45

 

درود بر همه ی اعضای انجمن و خوانندگان این مطالب !
آن چه مبرهن است؛ نوشتن نقد و نظر بر روی اثر همواره مفید فایده بوده است ؛ چه برای هنرمند و چه برای منتقد و خوانندگان نقدها. من از همه ی عزیزان ممنونم که وقت می گذارند و می خوانند و می نویسند . اگر در این جا در قسمت پاسخ شاعر چیزی می نویسم باور کنید از سر تعصب نیست ؛ در حیطه ی مقوله ی تولید و توزیع علم است وبس! نظر تک تک اعضا هم چه عادی و چه اساتید برایم مهم است . البته در این جا به همه ی موارد مطرح شده نمی پردازم و عمده ی دیدگاه هایم را به استحضار عزیزان می رسانم .
این مطلب طولانی را در جواب همه ی آن هایی که به نوعی شعر را به سمت و سوی درک مخاطب سوق داده بودند ارایه می کنم .لااقل خودم با توجه به تجربه و خوانده ها ؛ در راه آینده ی شعری ام این راه را در نظر گرفته ام:

 

کدام مخاطب؟!

به نام خدا !

 

ـ طرف صحبت من کدام دسته از مخاطبین هستند  ؟

ـ باید برای مخاطب عام اثر هنری به وجود آورد یا برای مخاطب خاص؟

      به احتمال زیاد یک شاعر معاصر پی گیر؛ بارها و بارها با این سوالات روبه رو شده است.

      خود من سالها در این باره فکر کرده ام .در حال حاضر بر این باورم که مخاطب به دو دسته ی خاص و عام محدود نمی شود .گروه مهم دیگری را که الان مجبورم باعنوان « مخاطب حرفه ای» [1]از  آن« نام ببرم ؛ جزء سه سرشاخه ی اصلی گروه های مخاطبین می باشد .می گویم سه شاخه و چرا نه چهار؟ این سوال را در خلال متن پاسخ خواهم داد.

 

  

      بحث را از این جا شروع می کنم سوالی که ممکن است بارها و بارها در ذهنتان تکرار شده باشد :

ـ چرا در زمان های گذشته شاعران مقبول تر بوده اند و مخاطب عام هم آن ها را می پسندد؟

 

      به نظر من خوب که دقت کنیم :

مخاطب عام اصلا در گذشته وجود نداشته است و الان هم عملا وجود ندارد .

 

      همین ابتدای بحث خیالتان را راحت کردم . من معتقدم که در زمان های گذشته مخاطب عام اصلا وجود نداشته است .دلیل هم دارم.

      این حقیقتی انکار ناپذیر است که در گذشته ها ی دورتر همه ی اقشار جامعه ـ به دلایل مختلف  و بسیار ـ نمی توانسته اند از نعمت سواد بهره مند شوند. معدود افرادی که از آن ها به عنوان مخاطب خاص در گذشته های دورتر نام می بریم، از میان  همان گروه اندکی برمی خواسته اند که از نعمت سواد بهره مند می شده اند .عده ای که بر حسب علاقه وافر به سطح خاصی از دانش و هنر اکتفا نمی کرده اند و همین ها بوده اند که قسمت عمده ی مخاطبان را تشکیل می داده اند .

      بگذریم از این که بقیه ی افراد باسواد هم خود به چند گروه تقسیم می شده اند .گروهی به معنی واقعی مخاطب شعر نبوده اند و مانند حاکمان و پادشاهان و .. شعر را به چشم یک ابزار نگاه می کرده اند . این ابزار هم می توانست وسیله ی ثبت تاریخِ دروغ یا راست و یا راستـدروغی باشد که شاعر در آثارش ثبت می کرد، یا د رجایی دیگروسیله ی تفریح و مطایبه و ...یا مدح بشود و به عنوان ابزار فخر فروشی ممدوح و وسیله ی روزی رسانی شاعر کارکرد پیدا کند .

      خوب می بینید که مخاطب واقعی و خاص شعر خیلی کم بوده .

      البته باید به این هم توجه داشته باشیم که در ادبیات ما کمتر شعر و هنر به طور مستقل عمل کرده اند و همواره در خدمت چیزی بوده اند . اگر در خدمت شاهان نبوده اند وسیله ی انتقال مفاهیمی همچون وطن پرستی ؛ عرفان و... بوده اند  و همین ها مرتبا دایره ی مخاطب را تنگ و تنگ تر می کرده اند و یا به پیدایش دایره هایی مجزا منجر می شده اند .

      همه ی این حرف ها را زدم تا حواستان را جمع کنم . بارها و بارها شنیده ام که آن هایی که فکر می کنند دغدغه ی ادبی دارند دم از جهان شمولی شعر شاعران بزرگی همچون حافظ می زنند ـ تا این جای کار درست ـ و بعد می گویند چرا همه شعر حافظ را می پسندند و به نوبه ی خود آن را درک می کنند . این سوال و مثال را بارها و بارها شنیده ام و به آن فکر کرده ام .

ـ شعر منِ شاعر را مثلا پدر یا مادر بزرگم هم نمی پسندد؛ اما همه ، دیوان حافظ را در خانه نگه می دارند و می خوانند .

      فکر می کنم این فقط ظاهر ماجراست . شعر حافظ جهان شمول است . این درست ؛ اما این که همه شعر او را می فهمند؛ حرفی کاملا غلط است که بیشتر ما به آن اذعان داریم .چه کسی در ایران و جهان پیدا می شود که بیاید و بگوید من شعر حافظ را کاملا فهمیده ام؟  خودمان را فریب ندهیم . به یاد بیاوریم که شاعری مثل او چند صد قرن فرصت داشته تا مردم با زبان و بیانش خو بگیرند تا امروز برسد و هزاران کتاب و مقاله هم در باره شعر و شخصیتش نوشته شود و باز هم کافی نیست . این از حافظی که من و شما از او دم می زنیم .

شاید عده ای بگویند که شعر حافظ در زمان خودش هم معروف و مشهور بوده . این هم شاهدش از کلام خود او:

شکر شکن شوند طوطیان هند        زین قند پارسی که به بنگاله می رود

      

اما ....
به علت طولانی بودن متن خواهشمندم برای مطالعه ی ادامه مطلب به این جا مراجعه فرمایید:


http://www.rahyad2.blogfa.com

 

در ضمن در پاسخ به چند تن از دوستان از جمله دکتر سیامک بهرام پرور عزیز هم مطالبی را به زودی خواهم نوشت. اگر فرصت باشد ....

 

۴                                           پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت: 1:43

 

درود ! چندباره!

باز هم یا آوری می کنم که در مورد مسایل سلیقه ای ؛ بحثی ندارم نه در تایید و نه رد رد آن ها ؛تنها قسمتی از مطالبی را که قابل بحث و نتیجه گیری باشند بیان می کنم .

 

 

باز هم شکل نوشتاری غزل ها :

«دوست عزیزم دکتر سیامک بهرامپرور نوشته اند: در باب شعر اول معتقدم که - علی رغم توضیحات شاعر محترم - شکسته نویسی سطور چندان مفید فایده نیست . اکثر این شکستگی ها به خوانش بهتر منجر نشده است . به عبارت بهتر محل شروع و پایان سطرها دقیقا همان جایی نیست که تاکید سخن قرار است باشد یا مثلا مکثی اتفاق می افتد :
(عينك چند سال پيشش را
زير پوتين
شكست و با ابرام)
چرا اینجوری بهتر نیست :
عينك چند سال پيشش را
زير پوتين شكست و
با ابرام
گذشته از این !...اصولا آیا ما که به نمایش یک حالت معتقدیم نه بیان آن ، چرا باید دست به دامن این روشها برای برجسته کردن منظور خود یا درشت کردن مرکز ثقل معنایی جمله شویم ؟! ...آیا جمله بندی مناسب خودش نمی تواند به برجسته سازی مفهوم منجر شود ؟...آیا نزدیک کردن شعر به زبان گفتار با این روند سازگار است ؟! آیا در گفتار ما - در شکل روزمره - شکسته نویسی و درشت کردن فونت و .... وجود دارد ؟! ... و اصولا همان سوال اول : چرا ناچاریم برای برجسته کردن به سراغ روشهای این چنین برویم ؟»

 

در مورد درصد مفید فایده بودن این روش در این شعرها نظری نمی دهم زیرا هیچ چیز قطعی نیست در این شکلی دارد تجربه می شود؛اما این کار آزمون و خطا نیست .یعنی با توجه به داشته ها و ذوق برای آن وقت گذاشته ام .البته در بیشتر موارد دلایلی هم دارمکه قابل اثبات است و در قسمت هایی هم قصدم بر این بوده که مخاطب با خوانشی که بنا بر ذوفق من زیباتر است همراه شود .همین قسمتی را که ایشان مثال زده اند و گفته اند که دلیل آن چیست را ببینید:

شعر به این صورت است :

 

(عينك چند سال پيشش را
زير پوتين
شكست و با ابرام)

ایشان گفته اند که چرا به نوعی دیگر نه و دلیل این سطور به این صورت چیست؟

عرض می کنم خدمتتان.

یک : سعی شده در انقطاع سطور به حالت دهان در انتهای سطر و بار عاطفی ناخودآگاه آن توجه شود.

(البته خواننده محترم ب می تواند این مبحث را به طور کامل در کتاب موسیقی شعر دکتر شفیعی کدکنی دنبال کند و نپندارد که چیزی «من درآورد»ی است .)

برای مثال باز ماندن دهان در هنگام پایان سطر اول با ادای «را» که القاکننده مواردی از جمله تعلیق است.

یا شکست سطر بعد از «پوتین» را دقت کنید .با توجه به کلیدی بودن بار این کلمه شکست مصرع باعث می شود ابهت این کلمه و ضرباهنگ محکمی که در ادای آن ایجاد می شود در ناخودآگاه خواننده تاثیر بیشتری بگذارد .این دو نمونه نشان می دهد که اگر این بیت بدین شکل ادا نمی شد من و مخاطب را از این ضرفیت هایش محروم می کرد و الباقی شعرها هم کمابیش به این روال یا به دلایلی دیگر .البته من واقفم که هیچ کدام از ابزار شعر به تنهایی کافی و وافی نیستند.

اما ایشان فاکتورهایی زیادی را در این شعر ذکر کرده اند و خیلی ها را هم نه ! و در مورد هر کدام گفته اند که به تنهایی نمی توان شعر بیافریند اما به یادشان نبوده که خودشان موارد بسیاری را مثال زده اند که منطقا هیچ کدام به تنهایی عمل نکرده اند  و لااقل این مواردی را که ذکر کرده ان  خود فاکتورهایی از یک مجموعه هستند که سعی کرده اند با هم راهی را طی کنند.من هم این را می دانم که شعر استفاده بهینه از ابزارهای حسی و زبانی و ...است اما تمام حرف هایی را که در رد آن ها زده اید دوباره بخوانید. چند مورد از آن ها با دلیل و منطق آورده شده است ؟ آیا کلی گویی یا سلیقه ی شخصی نبوده؟ اگر تمام موارد مثل مثال شکستن بیت ها بود ،خوب می شد  . چون سوالی تکنیکی بود و قابل جواب دادن به طور علمی و منطقی.

و اما در پاسخ به این که چرا باید به این ابزارها دست یازید ؟ باز هم با شما موافقم که این ها به تنهایی شعر را شعر نمی کند اما بحث تفنن هم نیست . درست است که اتوموبیلی که موتور محرکه و فرمان و چرخ نداشته باشد ؛ اصولا نمی تواند حرکت کند اما به یاد داشته باشید که سازندگان آن وسایل دیگری همچون آینه ها و کولر و ...و حتا رنگ و شکل ایرودینامیک آن را هم مد نظر قرار می دهند و توجه به این ها دلیل بر کیفیت پایین اتوموبیل نیست .استفاده بهینه از همه ی این ها در کنار هم می تواند د ارزش تولیدات تاثیر داشته باشد .مگر این این که شما معتقد باشید که اصولا این شعرها از همان ارکان اصلی شعر و موتور و چرخ و فرمان بی بهره اند و تنها تکنیک های جنبی که در آن ها استفاده شده است .

شعر کانکرت(کنکرت) هم خود مبحثی جدا و شناخته شده و همین طور تئوری های مربوط به خود را دارد که در این جا فرصت بحث درباره ی آن ها نیست و عزیزان می توانند به منابعی که مربوط به این نوع شعر است مراجعه فرمایند . هرچند به اعتقاد من در بسیاری از اشعار کنکرت این جنبه های دیداری هستند که جور شعر را در می کشند اما عقیده ام این است که ما می توانیم از هر چیز نکات مثبتش را بگیریم و هماهنگ با بقیه ی ارکان شعر آن را استفاده کنیم .

همان طور که هیچ گاه دم از پست مردن سرودن نزده ام؛ با یان وجود همانطور که از تکنیک های دیگر مثل کنکرت و...استفاده می کنم سعی در پیوند نکات مفید شیوه ی پست مدرن با غزل معاصر داشته ام. مثلا همین تضادهایی که بین واژه های نو و کهنه مثال زده شده واقع تکنیک کار است .این جا:

دکتر بهرام پرور:

« - نکته بعدی به نظرم من عدم هارمونی واژگانی در شعر است : ( ابرام ، گاه شام ) در کنار مثلا ( روي تاريك ِ ريشه ها عق زد
حالش از بوي خون
به هم مي خورد ) ...این تغییر جنس واژگان به نظر حقیر فراخوانی مناسب
را نداشته است .»

 

یعنی همان چیزی که بارها گفته ام «پایی در گذشته و پایی در آینده » این خصوصیتی که مرا از بین تمام المان های پست مدرن بیشتر به خود جذب کرده است. البته تمام این ها را باید هدفمند و با در نظر داشتن ارزش کارکردی آن ها به شعر وارد کنیم .

اما این دلیل نمی شود که این شعرها را کاملا پست مدرن با ملاک های دیکته شده غربی بنامیم همانطور که در وبلاگ قبلی ام هم گفته بودم به عقیده من اگر می خواهیم از پست مدرن هم استفاده کنیم باید سعی کنیم آن را با خصوصیات ادبی و فرهنگی و زبانی خودمان پیوند بدهیم .یعنی باید آن را «ایرانیزه» کرد. شاید عده ای از این واژه ایراد بگیرند ؛ اما من حس می کنم در آن چیزی ست که نمی توان با ترکیب «ایرانی » بیانش کرد.

سطور بالا به طور مشترک  توضیحی هم بود برای دکتر داوود بیات که فرموده بودند:

 

«گرایش برای شیوه های پست مدرنی در این شعر بسامد بالایی رو نه تنها به خود اختصاص نداده بلکه بیشتر به نظر می رسه تظاهر به این امر شده چرا که با تغییر مخاطب و بیان خون آشامی و ...دقیقا به فراروایتی می رسیم که پست مدرن قصد شکستنش و گریز از اونوو داره نه پرداختن به اون. شیوه ی طرح این روایت با تغییر مخاطب از منولوگی خارج نشده و به چند صدایی نمی رسه و تنها روایتی که تمام روایت رو تشکیل داده شنیده میشه روایتی که شالوده و اساس این شعره و سایر حرکت ها در فرع این روایت عرض اندام می کنن چه فلاش بک و چه تغییر مخاطب و ... بکار گرفتن قواعد زبانی سیطره ی کاملش رو در این شعر به نمایش گذاشته بطوریکه حرکت هایی مثل روی تاریک ریشه ها عق زد و جنگ /انگل و ...با حضور کم رنگ و کم بسامدشون حاشیه و زیور این شعرند نه اصلی که پست مدرن فرارفتن و شکستن اونا رو می خواد و رسیدن به نقطه صفر نوشتار.»

در مورد شعر دوم یک نکته ی کلی را یادآور بشوم که :

 می دانم که  بیماری اسکیزوفرنی تعریفی پایه دارد اما با توجه به درجات بیماران و سطح دچار بودن آن ها نشانه های آن فرق می کند وگرنه اگر به قول دکتر بهرامپرور بخواهیم سالاد کلمات اسکیزوفرنیک را به نمایش بگذاریم عملا شعری به وجود نمی آید .بنابراین شاعر مجبور است نمایی بینابین و موقعیتی شاعرانه را از این میان شکار کند .

درباره باقی موارد از ذکر جزئیات صرف نظر می کنم با این که نکته هایی بسیار را می شود پیدا کرد و جواب داد یا تاییدکرد اما شاید چون جنبه دفاع از خود بگیرد و نه دفاع از شیوه ؛ بحث را کوتاه می کنم .مثلا وقتی کسی می گوید شعر به دل من ننشسته یا نشسته یا به نظر من شعر باید این فلان و بهمان باشد و ...چه جوابی می توان داد؟! اصلا جوابی ندارد زیرا من شاعر نوعی ؛ می خواهم این منظره از برخورد اقشار مختلف مخاطبان را هم ببینم و به قول معروف آماری دستم بیاید که چه قدر توانسته ام با مخاطب ارتباط برقرار کنم .

بنابراین در نهایت نظر  همه حتا کسانی که کاملا شعر ها را رد کنند برای من مفید است زیرا تحسین هرچند ترغیب کننده است اما پیدا کردن حفره هایی که در این بین وجود دارد چیزی است که از عهده ی یک نفر برنمی آید .می دانم تک تک عزیزان به من لطف کرده اند . سعی می کنم به نقطه نظرات آن ها فکر کنم و برای هریک وقت بگذارم اما سکوت در برابر نظری دلیل بر تایید یا رد آن نیست.آن چه مهم است این است که ما باید همیشه یاد بگیریم و امیدوارم تا زمانی که زنده باشم بیاموزم همانطور که از این انجمن و اعضای آن بسیار آموخته و خواهم آموخت .این را بارها و بارها گفته ام که اگر امروز که از خواب برمی خیزیم از علوم روز شعر عقب باشیم در جای خود ثابت نمانده ایم پسرفت کرده ایم !

 


 

پنجم

 

موضوع  جلسه ی آینده :

 دوشنبه ۱۷تیر ۸۷  : نقد اشعار  زهرا اسماعیل زاده

 

عزیزان دیگر هم در ادامه ی لیست قرار دارند. 

 

 

انجمن مجازی.دوشنبه سوم تیر 1387

لينك مطلب